((فصل اول:آشنايي))آیلین- دختر زود باش الان ده دقیقس داری بند کفشاتو میبندی.آوا- دختر عمو یه خورده صبر کن الان کارم تموم میشه.آیدین از در هال خارج شد: شما که هنوز اینجایین؛دیرتون نشده؟آیلین- چرا والله این دختر عموتون خیلی لفتش میده!آوا پای دیگرش را روی پلّه گذاشت ومشغول بستن بندهای کفش دیگرش شد:- نه داداشی دروغ میگه من فقط دارم با حوصله کفشامو میپوشم.آیدین خنده ی کوتاهی کرد: شما دوتا الان دیگه 18 سالتونِ، نمیخواین دست از این کارهای بچگونتون بردارین؟!آوا به حالت تذکر به آیدین گفت: داداشی یا همون پسر عمو تو خودت 22 سالت پس نباید به ما درس اخلاق بدی!آیدین متعجب پرسید: چرا؟!آیلین- آخه اختلاف سنیمون 4 سالِ نه 40 سال!!!آیدین هم به قصد تلافی این حرف آنها گفت: حالا که انقدر میفهمین باید عرض کنم خدمتتون که ربع ساعت دیگه زنگتون میخوره!آوا که کارش تمام شده بود ملتمسانه به آیدین نگاه کرد: داداشی!!!آیدین هم دست اورا خواند: اصرار نکن که نمیرسونمتون! خودتون باید با اتوبوس برین.این بار آیلین هم از او خواهش کرد: داداش آیدین خواهش میکنم!آیدین- این آخرین بارِها!!!آوا دستهایش را به هم کوبید: عجب پسر عموی گُلی هستی!آیدین به سمت در حیاط رفت: زود بیاین ها!هر سه باهم از خانه خارج شدند.آیدین ماشین را از پارکینگ بیرون آورد و دختر ها هم به سمت اتومبیل رفتند.آیدین به محض رسیدن دخترها پایش را روی پدال گاز گذاشت و به سرعت از آنها دور شد.آوا و آیلین با خشم اورا نگاه میکردند تا اینکه آیدین به سر کوچه نرسیده دنده عقب گرفت وبرگشت.آیدین- دلم براتون سوخت گفتم گناه دارین همینجوری ولتون کنم!آوا فوری سوار شد اما همین که آیلین خواست بنشیند،در خانه ای که روبه روی خانه ی آنها بود باز شدو دختری از آن خارج شد. آیلین حدس زد که آن دختر هم باید هم سن وسال آنها باشد به همین دلیل اورا مخاطب قرار داد.آیلین- دختر خانم؟دختر جوان اورا نگریست: بله؟!آیلین- سلام، من آیلینم؛ اینم خونمونِ! (وبه منزلشان اشاره کرد)دختر لبخندی زد: سلام،خوشبختم؛ بفرمایین؟آیلین- میتونم اسمتو بدونم؟!- البته من پانیذم، پانیذ عسگری!- داری میری دبیرستان سرور؟دختر مکث کوتاهی کرد: بله.آیلین به ماشین اشاره کرد و گفت: سوارشو باهم بریم.- نه ممنون، مزاحمتون نمیشم.- نه عزیزم اگه با اتوبوس بیای دیر میرسی.- آخه...آیلین در عقب ماشین راباز کرد ونگذاشت او حرفش راتمام کند: آخه و اما نداره دیگه؛بیا سوارشو.پانیذ با کمی دودلی سوارشد.اوهنوز سلام نکرده بود که ایندفعه نوبت آوا بود او را به حرف بگیرد:- اسم من آواس، من وآیلین 18 سالمونِ ؛ تو چند سالتِ؟پانیذ- 18.آوا با خوشحالی دست هایش را به هم زد: یعنی سال چهارمی! چه رشته ای؟- انسانی.آیلین که جلو نشسته بود با لبخند پهنی برروی لبهایش به سمت عقب برگشت: ایول من و آوا هم انسانی میخونیم!آوا- البته ما میخوایم کنکور زبان شرکت کنیم! راستی ایشون هم آقا آیدین هستن ، 22ساله ، برادر آیلین و پسرعموی بنده البته من بیشتر وقتا داداش صداش میکنم.پانیذ- چه جالب خونه هاتون نزدیک همه،خوش به حالتون!آیلین- نه عزیزم ما توی یه خونه ی دو طبقه زندگی میکنیم البته حیاط و پارکینگمون مشترک خودمون هم بیشتر وقتا پیش همیم. تازه مادرهامون هم باهم شریکی یه کارگاه بزرگ خیاطی هم توی زیر زمین زدن!آیدین ماشین را نگه داشت و ترمز دستی را کشید: خانمها ایستگاه آخر!آوا- دستت درد نکنه داداشی!آیدین به کنایه گفت: دستم درد نمیکنه ولی دیگه کم کم داشت سرم درد میگرفت!آیلین با دلخوری جواب اورا داد: آقا آیدین نامردی نکن دیگه!آیدین به پانیذ اشاره کرد: بیچاره دختر مردم رو ترسوندین اینجوری پریدین بهش!آوا- ایندفعه دیگه واقعاً دستت درد نکنه!آیدین دستش را روی سینه اش گذاشت وکمی خم شد: خواهش میکنم!پانیذ- بچه ها دارن در رو میبندن!پانیذ از آیدین تشکر کرد واوهم با احترام جوابش راداد: خواهش میکنم وظیفم بود،من اگه چیزی میگم میخوام یه خورده سربه سر آوا وآیلین بذارم.آیلین- دیگه نذار!!!آیدین دستش راروی چشمش گذاشت: چَشم!هر سه دختر یکی یکی از ماشین پیاده شدن وباآیدین خداحافظی کردند اما فرصت جوب دادن را به او ندادند.آیدین هم با دلخوری از پنجره به آنها گفت: دِاَمون بدین جوابتونو بدم!آوا- خوب بده دیگه!آیدین- به سلامت،امیدوارم گَند بزنین توی امتحانتون!آیلین برای او زبان درآورد: امیدواریت بیخودِ!بالاخره دخترها هم امتحانشان را به قول خودشان باپیروزی پشت سر گذاشتند.بعداز امتحان هم آنقدر با هم صحبت کردند که دیگر موضوعی نماند که درباره ی هم ندانند.آیلین- حالا وجداناً داداشات دوقولوان؟!پانیذ- آره،مگه خیلی غیر طبیعیِ!آیلین- نه ولی یه خورده باورش سخته!پانيذ- ميدونين چيه، پرهام و پرهان دوتا تفاوت دارن كه خيلي تابلوِ!آوايكي از پاهايش را روي ديگري انداخت: يعني با اين دوتا تفاوت ميتونين ازهم تشخيصشون بدين؟پانيذ- دقيقاً همينطوره!از همون موقع كه به دنيا اومدن بابا ومامان ميگن اوني كه يه خال سمت راست صورتش پرهام باشه واوني كه خال سمت چپ صورتش پرهان باشه! يه تفاوت ديگشونم رنگ چشماشون!آيلين- حتماً پرهام سبز،پرهان آبي!!!پانيذ خنده ي زيبايي كرد: نه،پرخام چشم وابرو مشكي مثل من و مامانم ولي پرهان رنگ چشماش مثل بابام عسليِ!آوا شانه هايش را بالا انداخت: پس ديگه خيلي جالب نيستن!پانيذ- از نظر چهره نه،اما اخلاقاشون عين همه؛ بيشتر وقتها هم حرف هاي همديگه رو بدون هيچ اشتباهي ادامه ميدن!آيلين بادهاني كه از تعجب باز بود پرسيد: يعني همه ي نظراشون يكيِ؟!- بيشترشون مثل همِ!آوا- بسِ ديگه زياد غيبت نكنين!البته چون ما نميشناسيمشون غيبت به حساب نمياد!پانيذ در چشمان آوا نگاه دقيقي كرد: آوا ميشه يه سؤال ازت بپرسم؟آوا- اگه شخصي نيست بپرس اگه شخصي هم هست بازم بپرس!پانيذ بدون مقدمه از او پرسيد: لنز گذاشتي؟!آوا با حالتي كاملاً عادّي گفت: به نظرت دختري كه يه تار موش بيرون نيست،چادر ميزنه ودست به صورتش نبرده لنز ميذاره؟!پانيذ- آخه رنگ چشمات زرشكي مايل به قهوه ايِ!آوا- الان كه خوبن تا هفت سالگيم روشنتر بودن!پانيذ- اين ويژگي رو از كسي به ارث بردي؟آوا-)I don't know! نميدونم)پانيذ صورت آوا را بين دستهايش گرفت و در چشمهاي بادمي او خيره شد: خداييش خيلي باحالن!آيلين- همه همينو بهش ميگن!آوا انگشت اشاره اش را به سمت آيلين كه مقابل او وپانيذ روي زمين نشسته بود گرفت: اين كه چيزي نيست اگه صداي آيلين وقتي كه داره آهنگ ميخونه رو بشنوي چي ميگي!؟پانيذ- مگه چشه؟آوا- ما بهش ميگيم آيلين دو هنجره آخه به غير از اين صدا يه صداي پسرونه هم داره!پانيذ متحيّر به آيلين نگريست: آيلين راست ميگه؟- اينم ويژگي مرموز منه ديگه!پانيذ- حالا يه دهن برامون ميخوني؟آيلين شروع كرد با صدايي آرام آواز خواندن كه يكدفعه اي وسطش گفت: راستي ساعت9:40 ست نميخواين بريم خونه؟پانيذ- مامانم قراره بياد مدرسه.خانم مدير باهاش كار داره ماهم ميمونيم تا بياد دنبالمون!آوا- ميدونستين مهم ترين نكته رو فراموش كرديم؟آيلين و پانيذ باهم گفتند: نه،چه نكته اي؟هر سه باهم خنديدند.آوا روبه پانيذ گفت: اينكه چه طور شد شما وسط مدارس تصميم گرفتين از اهواز بياين تهران!پانيذ- راستش پرهام وپرهان از بچگي عاشق فوتبال بودن.اونا خيلي مطالعه كردنو دوست داشتن و دارن اما نفرت عجيبي از امتحان دادن ومدرسه داشتن به خاطر همين تا بابا تشويقشون كرد كه اگر ادامه تحصيل بدن اونارو توي باشگاه فوتبال ثبت نام ميكنه. خلاصه اينكه آقايون عسگري از 16 سالگي مشغول بازي فوتبال شدنو به درسشون هم ادامه دادن.تا 2 سال پيش عضو باشگاه فولاد خوزستان بودن تا چند روز پيش كه از طرف پرسپوليس تهران دعوت شدن و اومديم تهران.آوا- يعني برادرات همون مدافعهاي تيم فولادن؟پانيذ سرش را به نشانه تأييد تكان داد.آوا- يعني الان عضو تيم پرسپوليسن؟ اصلاً باورم نميشه!آيلين- پس كار بابات چي شد؟- بابام استاد مكانيك به خاطر همين خيلي زود انتقاليشو گرفت.آوا- برات سخت نبود از دوستات جدا بشي؟- راستش من خيلي با بچه هاي اونجا صميمي نبودم به خاطر همين برام فرقي نميكرد!آوا با حالتي اندوهگين گفت: خوش به حال برادرات حتماً همه ي بازيكن هارو هم ديدن!پانيذ- مثل اينكه خيلي فوتبال دوست داري!آيلين- اوووف...اگه بگم عاشق فوتبال كم گفتم!پانيذ هيجان زده گفت: ميخواي يه روز باهم بريم سرتمرينشون؟آوا- نه بابا، اگه ميخواستم با آيدين وآيلين ميرفتم!پانيذ با اخمي ساختگي گفت: پس چرا گفتي خوش به حالشون؟آوا پشت چشمي براي او نازك كرد: حالا!!!آيلين- اين دختر عموي ما يه جورايي دلش ميخواد فوتباليست بشه!پانيذ- آهان يعني دركل دوست داري پسر باشي تا بتوني با پرسپوليسيا بازي كني!آوا به تندي گفت: نه، من به دختر بودنم افتخار ميكنم! فقط حيف كه نميشه فوتباليست بشم!!!پانيذ نگاهش را به سمت در مدرسه دوخت: بچه ها غلط نكنم اون پرهام! آره خودشه!!!پرهام باديدن پانيذ كه برايش دست تكان ميداد راهش را به سمت آنها كج كرد. آيلين هم از روي زمين برخاست و كنار آوا ايستاد.پانيذ،آيلين وآوا- سلام.پرهام با احترام جواب سلانم آنها را داد.پانيذ- داداش گلم نميدوني نبايد بياي توي دبيرستان دخترونه ، الانس كه همه ي دخترها دورت جمع بشن!ببين چه طور نگات ميكنن!پرهام- اولاً كه مامان من و پرهان رو فرستاده تا با خانم مدير صحبت كنيم؛دوماً هر كدوم از اين دخترها بهم نزديك بشه عين توپ فوتبال چنان ميزنمش كه خود به خود سراز پارك كنار مدرستون دربياره!آوا كه از اين حرف او اصلاً خوشش نيامده بود با خشم به او گفت: آقاي عسگري شما خيلي به خودتون ميبالين؛ اما اينو بدونين كه همچين آش دهن سوزي هم نيستين!پرهام نيشخندي زد: نه خوشم اومد، شما وكيل مدافع دخترهاي اين دبستانين؟!آوا با تشر به او گفت: اولاً دبيرستان دوماً نخير دخترهاي اين دبيرستان انقدر ماهن كه نيازي به وكيل مدافع ندارن!پرهام شروع كرد به خنديدن: حتماً از ماهيشون كه دارن اينطوري با چشماشون من رو درسته قورت ميدن!آوا- آخه تا حالا عتيقه اي مثل شما توي مدرسمون پا نذاشته بود!پانيذ ميان بحث آنها آمد: پرهام بسه ديگه زود برو دفتر مدير!پرهام روبه آوا گفت: شما خيلي شيطونين ها!آوا كه داشت گر ميگرفت با اشاره ي آيلين جوابش را نداد.پانيذبه خود ودوستانش اشاره كرد: ماميريم توي ماشين تا توهم بياي،راستي پرهان كجاست؟پرهام كه هنوز چشم به صورت سرخ آوا چشم دوخته بود روكرد به خواهرش: توي ماشينِ!پانيذ- پس زودتر برو كارت رو انجام بده!و پرهام را به سمت ساختمان مدرسه هول داد. دختر ها به اصرار زياد پانيذ از دبيرستان خارج شدند و به سمت ماشين رفتند. پرهان از ماشين پياده شد تا يه خورده سربه سر دخترها بگذارد. سه دختر به او سلام كردند اوهم به سردي جوابشان را داد.همين كه پانيذ در ماشين راباز كرد پرهان به او گفت: كجا خانم؟!پانيذ ابروهايش رابالا انداخت: داريم بهتون افتخار ميديم مارو تا خونمون برسونين!پرهان پوزخندي زد: كي حاضر سه تا دختر بداخلاق و زشت رو سوار ماشينش كنه!آوا كه ديگر كفري شده بود در ماشين را محكم به هم كوبيد.پرهان متحيّر از اين حركت او فقط نظاره گر بود.پانيذ وآيلين سعي داشتن آوا را آرام كنند.آيلين- آوا چرا اينجوري شدي؟آوا- برادراي محترم عسگري چپ و راست دارن از دخترها بد ميگن،اونوقت تو تازه ميگي چرا اينجوري شدي؟!پانيذ- آوا جان اين برادراي بي كلّه ي من هميشه از اين شوخي هاي بي مزّه ميكنن.آوا- پانيذ جان دست خودم نيست نميتونم ببينم يه پسر كه دهنش بوي شير ميده بيادو به دخترها كه عقلشون 5سال از پسرها جلوتر توهين كنه!!!پرهان به حمايت از پسرها گفت: اولاً كه عقل پسرها 5سال از دخترها جلوتر دوماً دهن خودتون بوي شير ميده!آوا رويش را به سمت او كرد ودر حالي كه از شدت خشم صورتش سرخ ومنقبض شده بود جواب اوراداد.آوا- اگه عقل پسرها از دخترها جلوتر بود نميگفتن براي ازدواج مرد بايد حداقل سه سال از زنش بزرگتر باشه؛ اين حرفو ميزنن به خاطر اينكه تازه دراين شرايط عقلهاشون در يه سطح قرار ميگيره!پرهان كه جوابي براي آوا نداشت تصميم گرفت سكوت كند و داخل ماشين نشست.آوا هم به خاطر اين پيروزي نفس عميقي كشيد و خشم خود را از ياد برد.بااومدن پرهام دخترها هم سوارماشين شدند.پرهان- قُلِ عزيز چي شد؟پرهام كه سعي در كنترل عصبانيتش داشت گفت: هيچي بابا هممون سركاريم!پانيذ- يعني چي؟پرهام به سمت عقب برگشت: يعني اينكه خانم مدير جنابعالي فقط كلاس گذاشتن!!!پرهان- واقعاً كه مسخرن!پرهام- حركت كن ديگه!پرهان استارت زد: اگه خانم هاي خوش اخلاققققققق افتخار بدن و آدرس بگن چشم حركت ميكنم!آوا كه هنوز آثار اخم در چهره اش بود از آينه نگاهي به پرهان كرد وسرش را به نشانه تأسف تكان داد.پانيذ- برو خونه.پرهام- ما هم قرار نبود بريم پارك،آدرس خونه رو نداريم!پانيذ- خونه ي خودمون رو ميگم!پرهام- پس دوستان گراميتون كجا ميرن؟پانيذ- خونشون روبه روي خونه ي خودمونِ!پرهان پايش راروي پدال گاز گذاشت: خوب زودتر ميگفتي !سرعت ماشين زياد بود و پرهان هم حركات خطرناكي درجاده انجام ميداد كه اعتراض دخترها را بلند كرد.پانيذ- پرهان آرومتر هم ميتوني بري ها!پرهان همچنان با سرعت رانندگي ميكرد، پرهام هم به چهره ي درهم دختر ها نگاه ميكرد وآنها را مسخره ميكرد. آوا باز از كوره در رفت و خود ترمز دستي را كشيد. ماشين كه در يك لحظه نزديك بود چَپ شود ايستاد. پرهان ماشين را در گوشه اي از خيابان پارك كرد.آيلين و پانيذ نفس زنان و پرهام وپرهان متحير از اين حركت آوا او را نگاه ميكردند.آوا- چرا اينجوري نگام ميكنين؟!پرهام با چهره اي كاملاً عادي و لحني مهربان گفت:كار خطرناكي كردين!اگه ماشين چپ ميكرد هممون به سراي باقي ميشتافتيم!اما پرهان كه از شدت خشم نزديك بود گُر بگيرد با چهره اي برافروخته به آوا گفت: اگه پانيذ جاي تو بود همين الان دوتا دستاشو يا ارّه برقي قطع ميكردم!آوا به او توپيد: تو نه شما؛ درضمن تقصير خودتون بود ميخواستين به حرف پانيذ گوش بدين و سرعتتونو كم كنين!پرهان يك تاي ابرويش را بالا انداخت: عجب رويي داري تو!!!آوا- گفتم تو نه شما!!!پرهام – پرهان بسه ديگه زودتر راه بيفت.دقايقي بعد پرهان ماشين را جلوي خانه ي خودشان نگه داشت.پانيذ- چرا ماشينو نميبري توي پاركينگ؟پرهان- بايد بريم يه جايي!پانيذ- كجا؟پرهام نگاهي به پانيذ انداخت وبا طعنه گفت: باشگا ه بدن سازي، مياي؟- نه ديگه. خوب بچه ها پياده شين!وقتي كه دختر ها از ماشين پياده شدند پانيذ رو به برادرهايش گفت: جانِ من ميخواين برين باشگاه؟پرهان- نه داريم ميريم دختربازي!پانيذ اخمي كرد: بله؟!پرهان- دختر برو خونه ديگه انقدر سربه سر ما نذار!پانيذ- به خدا اگه به يه دختر نگاه كنين خودم ميكشمتون فهميدين؟آخه ناسلامتي شما فوتباليست ها الگوي جوونايين!پرهام- خواهر گلم اگه نميدونستيم كه الگوييم وكلاً اهل اين جور كارها بوديم الان ما هم مثل بعضي از اين جووناي تازه به دوران رسيده دستمونو كرده بوديم توي پريز برق!آوا ميان بحث آنها پريد: همه چيز كه با ظاهر مشخص نميشه اتفاقاً بعضي از همون برق گرفته ها كه شما ميگين فقط براي زيبايي اون كار رو ميكنن وگرنه توي عمرشون با يه دختر هم دست ندادن و ذاتشون پاكتر از بعضياست !پرهام وپرهان از اين همه حاضر جوابي آوا حيرت زده شدند به خصوص اينكه اوا و ايلين تازه با پانيذ اشنا شده بودند.پرهان- ميگم خوبه شما همين نيم ساعت پيش باما آشنا شدين!!!آوا- حتي اگه يه نفر توي خيابون اين حرفو ميزد و من خيلي اتفاقي ميشنيدم بازم همينجوابو ميدادم!پرهام لبخندي به آوا زد وبعد روبه پانيذ گفت: بذار خيالتو راحت كنم منو پرهان نظرمون اينه كه خدا يكي زن هم يكي!پرهان حرف او را ادامه داد: پس چون خدا يكي زن هم يكي كه اونم به موقش سروكلش پيداميشه!بالاخره پانيذ دست از سر دوقلو ها برداشت واونها هم رفتند دنبال كا خودشان. دختر ها هم بعداز خداحافظي نسبتاً طولاني به خانه هايشان رفتند. آوا و آيلين لباسهايشان را عوض كردند ، مقداري ميوه خوردندو به كارگاه پيش مادرهايشان رفتند.آيلين وآوا پله ها را دوتا يكي پايين رفتند و بعد از سلام شروع كردند با حيجان حرف زدن.آيلين- مامان،زن عمو! اگه گفتين امروز چي شد؟مادر آوا(ليلا)- امتحانتونو خوب دادين؟آوا- اون كه بله ولي يه چيزديگه روبايد حدس بزنين!مادر آيلين(نرجس)- يه خورده راهنمايي كنين.آوا- يه دوست جديد پيدا كرديم!آيلين خنده ي كوتاهي كرد:راهنماييت خيلي دقيق بود!نرجس- تویِ مدرسه ؟آیلین- آره مامان انقدر دختر خوبیه !آوا- مهم تر از همه اینکه خواهرِ برادرایِ عسگریِ !لیلا خانم لباسی را که در دست داشت کنار گذاشت و گفت : همون دوتا مدافعایِ فولادِ خوزستان ؟آوا- آره البته الآن دیگه عضو باشگاه پرسپولیسن !نرجس خانم هم دست از کار کشید : خب حالا خونه شون کجاست ؟آیلین- همین خونه روبه روییآوا و آیلین تمام اتفاقات آن روز را برایِ مادرانشان گفتند و بعد از بازگشتن پدرانشان از محل کار موضوع را برایِ آنها نیز شرح دادند. از سویِ دیگر پانیذ هم بر سر میز ناهار در حال تعریف کردن از دوستانش بود .پانیذ- خلاصه اینکه خیلی ماهن !پدر پانیذ(علی)-چه عجب ما نمردیم و دیدیم شما بالاخره از یکی خوشت اومد !پانیذ - آخه پدر جون اینا با بقیه فرق دارن !مادر پانیذ(فاطمه)چه فرقی؟پانیذ قاشقی پر از برنج را در دهان خود گذاشت : مؤدبن ، درس خونن ، با دین و ایمانن و مهم تر از همه مثل خودم چادر میزنن !پرهان به کنایه و با لبخندی تمسخر آمیز گفت : منظورت عبائِه ؟پانیذ به او تشر زد : عبا نه چادر ملی !پرهام به حمایت از برادرش گفت : فرقی نمی کنه که !پانیذ- چرا اتفاقاً زمین تا آسمون با هم فرق دارن !پرهان بحث را عوض کرد : من نمی دونم قحطی رنگ بود که لنز قرمز گذاشته بودعلی – کی ؟پرهام – یکی از عتیقه ها !پانیذ قاشق و چنگالش را در بشقاب رها کرد : عتیقه خودتی! در ضمن چشمای آوا خودشون زرشکی مایل به قهوه اییَن !فاطمه –خیلی کنجکاو شدم ببینمشونپانیذ- باید با ماماناشون دوست بشی ! در واقع دوست دارم خانوادگی با هم دوست باشیمپرهان فکری کردی و گفت : داداش ماداش ندارن ؟پانیذ- آوا نه ولی آیلین یه داداش داره که تقریباً هم سنِ خودتونه !پرهام جرعه ای از نوشابه ی درون لیوانش نوشید : درس می خونه ؟پانیذ- آره ، دانشجویِ کارشناسی رشته یِ ترجمه یِ زبان انگلیسیِ ، البته تدریس هم میکنهعلی - ما شا الله همه چیزم میدونی !پرهام – دخترا وراجن دیگه !پانیذ هم کم نیاورد : خودت وراجی !آقا علی که قصد خاتمه دادن به بحث آنها را داشت گفت :حالا پدراشون چیکار می کنن ؟پانیذ – یه فروشگاه دارن !علی – فروشگاه چی ؟پانیذ – طبقه یِ اولش مواد غذاییِ و طبقه یِ دوم لباس و از این چیزا .پرهان – آدرسشو بگیر عصر بریم خرید !پانیذ – خرید چی ؟پرهان شانه هایش را بالا انداخت : همه چی !پانیذ – منم میام .پرهام دستش را به نشانه ی منفی تکان داد : ما دختر نمی بریم !پانیذ – منم آدرس بهتون نمی دم !پرهام – خب نده می ریم یه جایِ دیگه !پانیذ با ناز رو به پدرش گفت : بابا یه چیزی بهشون بگوعلی – پانیذم ببرین باهاتون .پرهان تیر خلاص را زد : پس فردا امتحان داره ها !فاطمه – پانیذ جان متأسفانه تا بعد از امتحانات حق بیرون رفتن رو نداری !پرهام – دماغ سوخته می خریم پرهام و پرهان قهقهه ای سر دادنددختر ها هر روز یکدیگر را ملاقات میکردند و بیشتر با خصوصیات هم آشنا می شدند . هر گاه که در کنار خانواده هاشان بودند آن قدر از یکدیگر تعریف می کردند که آنها هم وسوسه شده بودند تا با هم ملاقاتی داشته باشند . بعد از امتحانات ترم اول ، یک روز آقایِ عسگری خانواده هایِ آقایان احمدی را به صرف شام دعوت کرد و آنها هم این دعوت را با کمال میل پذیرفتند . از آن شب به بعد رابطه یِ سه خانواده پر رنگ تر شد ، البته یکی از دلایل این رابطه یِ صمیمی هم کم جمعیت بودن خانواده هایِ دو طرف بود . نا گفته نماند که پرهام و پرهان و آیدین هم با هم صمیمی شده بودند و مرتباً سر به سر دختر ها می گذاشتند.((فصل دوم: پادرا))آوا رویِ اُپن آشپزخانه نشست : نگفتی چیکار کنم ، مامان !لیلا خانم – چی رو چیکار کنی ؟آوا – تولدملیلا خانم با بی تفاوتی گفت : هیچی !آوا که از شدت تعجب صدایش بلندتر شده بود گفت : هیچی ؟!!!!!!!!!!!!!!لیلا خانم – عزیزم مگه قراره هر سال جشن بگیریم؟آوا – اما من می خوام جشن تولد بگیرم !لیلا خانم – امسال نمی شه !آوا با ناراحتی گفت : مامان ؟!لیلا خانم- نمی شه گلم !آوا از رویِ اُپن پایین پرید : من میرم دنبال آیلین بعدم میرم پیش پانیذ .لیلا خانم- قبل از ساعت 9 خونه باشی ها !آوا در حالی که از آشپزخانه خارج می شد گفت : باشه ، خداحافظ .لیلا خانم – به سلامت.آوا خیلی ناراحت خانه راترك كردو نفهمید که چه طور پله ها را پایین آمد . او زمانی متوجه موقعیت خود شد که زنگ خانه یِ عمویش را زده بود .آیلین در را باز کرد.آيلين- ااااااااا........ تويي؟!آوا – سلام !آیلین به پیشانی خود زد : آخ ببخشید. . . سلام آوا – زود آماده شو بریم .آیلین در حالی که از همه جا بی خبر بود گفت : کجا ؟آوا – پیش پانیذآیلین – حالا چرا اینقدر عصبانی ای ؟آوا – آیلین حوصله ندارم ها ، زود باش !آیلین – باشه ، چند لحظه صبر کن تا بیام آوا به سمت در ورودی ساختمان رفت : من تو حیاطمآوا و آیلین به منزل آقایِ عسگری رفتند . پانیذ که قیافه یِ به هم ریخته یِ آوا را دید پس از پذیرایی کردن از آنها به او گفت :آوا چی شده؟ خیلی پکری !آوا با بی حوصلگی گفت : هیچی !آیلین – دروغ میگی !آوا که هر لحظه از عصبانیت سرخ تر می شد ، گفت : تولد من کِیه ؟پانیذ – دهم بهمن!آوا – یعنی چند روز دیگه ؟آیلین – یه هفته !آوا با بغضی که از شدت ناراحتی در صدايش مشخص بود گفت : مامانم میگه برام تولد نمی گیرن!پانیذ و آیلین با صدایِ بلند شروع به خندیدن کردندآوا – چتونه ؟ مگه براتون جوک گفتم ؟پانیذ قطره اشکی که از کنار چشمش آمده بود را پاک کرد : آخه اینم ناراحتی داره ؟آوا به حالت حق به جانب جواب داد : بله که داره !آیلین – قربونت برم خودم برات تولد می گیرم!پانیذ – اشکالی نداره حالا بیاین راجع به یه چیز دیگه صحبت کنیم !در همین لحظه در کوبیده شد و پرهام و پرهان و آیدین وارد اتاقِ پذیرایی شدند و با هماهنگی قبلی گفتند : سلام گل دختران تو اي پي! دختر ها هم جواب سلامشان را دادندآوا – دختران 2ap نه؛ a2p !!!آیدین- فرقی نداره مهم همین سه کلمه ست که باید بگیم!آیلین – نخیرم اتفاقاً اصلش همین جایِ کلماتشه !پانیذ – اصلاً شما ها میدونین معنی اسم گروه ما چیه ؟پرهان با لحن بامزه ای گفت : نه ، چیه ؟پانیذ – a2 یعنی آوا و آیلین ، p هم . . .پرهام حرف او را قطع کرد : p هم یعنی پرهام !آیلین – نخیر ، یعنی پانیذ !پرهام – به هر حال ما هم عضویم دیگه !آوا با پرخاشگری گفت : کی یه همچین حرفی زده ؟پرهان – من گفتم !آوا – شما کار درستي نکردین !آیدین – باشه بابا گروهتون واسه خودتون !پرهان رو کرد به آوا : آوا خانم شما امروز رو فرم نیستی ! اتفاقی افتاده ؟آوا – نه شکر خدا!آیدین – پس چرا با آوایِ دیروز فرق داری ؟آیلین به جایِ آوا جواب داد : یه خورده کسالت داره !پانیذ – خیلی عذر می خوام ها ولی اگه لطف کنین ما رو تنها بذارین خیلی خوب میشه !پرهام – مگه اينجا رو خریدین ؟پانیذ اخمی کرد : من مؤدبانه درخواست کردم !پرهان نیشخندی زد : خب ما هم مؤدبانه می گیم نه !آوا عجولانه گفت : پانیذ سؤال نکرد در واقع یه جورایی اجبار کرد که باید برین بیرون !پرهان به او اشاره کرد : دیدین می گم رو فرم نیست از سرخیِ صورتش پیداس تو اوجِ عصبانیته !آوا دیگر طاقت نیاورد و با صدایی بلند تر از حدّ معمول گفت : این دیگه به خودم مربوطه !پرهان – خانم « آن شرلی » چرا انقدر عصبانی ای ؟پانیذ – آن شرلی که موهاش قرمز بود نه چشماش !پرهان اینبار گفت : من نمی دونم از حالا به بعد آوا خانم می شن خانم « آن شرلی » !آوا این دفعه بیشتر به او توپید : آقایِ عسگری شما اگه جرأت داری یه بار دیگه بگو « آن شرلی » تا ببینيم من چیکار می کنم !پرهام – پرهان سر به سرش نذار!پرهان – باشه بابا شما هم جنبه یِ شوخی ندارین !آوا – شما خودت خوشت می یاد بهت بگم بابا لنگ دراز ؟پرهان با بی تفاوتی جواب داد : برام فرقی نمی کنه .آیدین – اتفاقاً خیلی هم بهت می یاد ! آوا – ولی برایِ من فرق می کنه !پرهان – چشم دیگه نمی گم «آن شرلی» !پانیذ – پرهام تو رو خدا برین بیرون !پرهام رویِ مبلی نشست : نمی شه پس قسم نده !آیدین رو به آیلین و آوا گفت : من می خوام برم خونه شما دخترا هم میاین ؟آیلین – آره دیگه داره دیر میشه !پانیذ – هنوز نیم ساعتم نیست که اومدین !آیدین به شوخی گفت : همینم زیادشونه !آوا – آیدیننننننن !آیدین دست هایش را به نشانه یِ تسلیم بالا آورد : چشم شما فقط به اعصابت مسلط باش !آوا – پانیذ جون ببخشید بی موقع مزاحمت شدیم !پانیذ – نه بابا چه مزاحمتی ؟ شما مراحمین !آیلین – قربونت برم فعلاً با اجازه یِ همگی !بعد از اینکه به خانه باز گشتند هر کدام مشغول انجام کاری شدند . اما آوا خیلی پکر و بی حوصله رویِ تختش دراز کشیده بود . و فقط به سقف اتاق نگاه می کرد . او همان طور در حال فکر کردن بود که در اتاق کوبیده شد وآیلین داخل آمد آیلین – آوا خانم میز شام حاضره !آوا – باشه الآن می یام .آیلین -هنوز ناراحتی ؟آوا – نباشم ؟آیلین – ببین مگه روز تولدت امتحانمون صبح نیست ؟آوا- چرا!آیلین- می خوای عصرش بریم یه گشتی تویِ بازار بزنیم ؟آوا – واقعاً ؟آیلین – آره !آوا از رویِ تخت پایین پرید و آیلین را بغل کرد : خیلی ماهی آیلین گلم !آوا این چند روز را به امید اینکه در روز تولدش به همراهِ آیلین به خیابان می روند با خوشحالی گذراند و بالاخره دهم بهمن فرا رسید . پنج بعد از ظهر آوا و آیلین با هم به بازار رفتند . وقتی که به خانه برگشتند همه آوا را غافل گیر کردند و جشن خوب و زیبایی برایش گرفتند که تنها خانواده هایِ احمدی و عسگری در آن حضور داشتند .آوا – خیلی بَدین ! چرا بِهِم نگفتین ؟حسین (پدر آوا) – اگه می گفتیم که مزه نداشت !آوا – نه اتفاقاً مزه اش بهترم می شد !حسن (پدر آیلین) – حالا به جایِ این حرفا بیا این شمع ها رو فوت کن ، عمو جون !آوا – اِ . . . ! چرا همش یه شمع ؟آیدین که قصد داشت سر به سرِ او بگذارد گفت : تولد یه سالگیته دیگه !آیلین – نه خیر ، شمع خریده بودیم ولی ظاهراً همه خورد شدن !پانیذ – اشکال نداره همین یکی هم بسه فقط قبل از فوت کردنش یه آرزو کن !حدود ساعت ده و نیم بود که خانواده ها بچه ها را مسئول تمیز کردن خانه ، کردند و خود به منزلِِ آقایِ احمدی (حسن) رفتند . جوان ها فوري مشغول شدند . چند دقیقه بعد پانیذ نگاهی به پرهان انداخت و گفت : پرهان جان می شه شما دست به چیزی نزنی ؟پرهان – چرا ؟پانیذ – آخه الآن خراب کاری می کنی !پرهان – نه دیگه یاد گرفتم !آوا – آقا پرهان من یه عذر خواهی به شما بدهکارم ، پس خیلی خیلی معذرت می خوام!پرهان متعجب پرسید : بابت چی ؟آوا سرش را پایین انداخت و در حالی که صورتش گل انداخته بود گفت : بی احترامی ای که اون روز بهتون کردم ، واقعاً متأسفم ! البته زود تر از اینا باید عذر خواهی می کردم .پرهان – نه بابا ، این چه حرفیه ! شما زیاد خودتو واسه یِ این مسائل اذیت نکن . بالاخره یه زمانی چند تا شوخی کنیم که اشکالی نداره . در ضمن ، من اول شروع کردم پس من باید عذر خواهی کنم !آوا – شما حرف بدی نزدی من خیلی بی جنبه بودم !پرهان – پس اگه بهتون بگم آن شرلی اشکالی نداره ؟آوا – هر طور دوست دارین !پرهان با صدایِ بلند خندید : نه بهتون نمی گم آخه کار بدیه !آیدین – نه خوشم اومد ، خوب تشخیص میدی چی خوبه چی بد !پرهام – این داداش ما عقلش بیشتر از این حرفاس !آیدین رو به پرهام که رویِ مبل لم داده بود کرد و گفت : تو چرا اصلاً کمک نمی کنی ؟پرهام – تولد یکی دیگه بوده ما باید تمیز کنیم ؟!پانیذ سر او داد کشید : پرهامممممم !؟ پرهام برایِ نشان دادن ترسش خودش را به مبل چسباند : شوخی کردم بابا !پرهان – پس پاشو کمک کن !پرهام – تو که می دونی چمه !پرهان – آهان !راستی یه خورده تویِ تمرینات مصدوم شده ، به خاطر همین کمرش درد می کنه !آیلین – آقا پرهام یه سؤال ازتون بپرسم ؟پرهام – بفرمایین !آیلین – تا جایی که من می دونم فوتبالیست ها ، البته بیشترشون ، مغرورن ! ولی شما و آقا پرهان زیاد مغرور نیستین . می شه بگین علتش چیه ؟پرهام – به نظر من فوتبالیستا هم مثل بقیه یِ آدمان . قرار نیست که چون در آمد زیادی دارن و مشهورن فوراً خودشونو ببازن ! آوا طلبکارانه رو کرد به آیلین و گفت : بفرما ، چقدر بگم فوتبالیستا همشون مثل هم نیستن تو هی بگو نه !آیلین – حالا دیگه باورم شد !پرهام – البته اینم بگم که ما خوزستانیا خیلی خونگرم هستیم ، شاید دلیل ِ اینکه خیلی زود با شما اُنس گرفتیم همین باشه !آیدین – باشه بابا فهمیدیم خوزستانی هستی !پرهام با طرز بیان با مزه ای گفت : نه بابا ! از کجا فهمیدی ؟آیدین : از اونجایی که خودت همین الآن گفتی !پرهام – اگه نمی گفتم از کجا می فهمیدی ؟پرهان – کاش به جایِ کمرت زبونت صدمه می دید! پرهام – چرا ؟پرهان – آخه اگه به تو باشه تا صبح می خوای با آیدین بحث کنی!پرهام – اشکالی داره ؟پرهان – نه اصلا فقط . . . پانیذ حرف او را قطع کرد : پرهان جان تو اومدی پرهام و آقا آیدین رو جدا کنی ایندفعه خودت شروع کردی باهاش کل کل کردن ؟پرهان – راست میگی ها ! آخه این پرهام با هرکی بحثش می شه دیگه طرفو ول نمی کنه !پرهام – به من چه ، تو خودت شروع کردی !پانیذ – باشه حالا نمی خواد دوباره شروع کنین . آقا پرهام زنگ بزن به بابا و بهشون بگو که اگه ممکنه تا ربع ساعت دیگه بیان بریم خونه .آوا – حالا چه عجله ایه ؟پانیذ – گلم تا همین الانشم یه کلی زحمتتون دادیم .آوا – نه بابا چه زحمتی ؟ تازه شما ما رو شرمنده کردین !پانیذ – دشمنت شرمنده باشه ! حالا مگه چی شده ؟آوا – آخه من چقدر گفتم نمی خواد دست به چیزی بزنین شما گوش ندادین و همین باعث شرمندگی ما شد !پانیذ – آوا جون ، عزیزم ما با هم دوستیم و هیچ رودربایستی با هم نداریم پس الکی خودتو عذاب نده !پرهان دستهایش را به نشانه یِ قطع کردن چیزی تکان داد : تموم شد ؟پانیذ – چی تموم شد ؟پرهام – تعارفای شما !آوا – بله دیگه تموم شد !آن شب خیلی خیلی به همه خوش گذشت . خانواده ها با هم احساس راحتی می کردند و جوانها نیز با یکدیگر مثل خواهر و برادر هایی واقعی شده بودند .یک روز سرد زمستانی وقتی که دختر ها داشتند از مدرسه به سمت ایستگاه اتوبوس می رفتند ، ماشینی که سرعت زیادی هم داشت جلویِ پایشان ترمز کرد . دختر ها در ابتدا فکر کردند که او مزاحم است چون شخص راننده وقتی که ترمز کرد به آنها گفت : خانما افتخار میدین برسونمتون ؟پانیذ – برو گمشو...........مرتیکه عوضی ! - اِ ... چرا انقدر بد دهنی ؟پانیذ – به تو چه انگل جامعه ؟آیلین دست پانیذ را کشید : بیا بریم ولش کن !پانیذ – نه باید یه درسی بهش بدم تا یاد بگیره دیگه از این کارا نکنه . آقا کوچولو می خوای آفتاب بدم خدمتت ؟وقتی که پانیذ این حرف ها را زد پسر قهقهه یِ بلندی سر داد ، عینکش را برداشت و به او گفت : جان پانیذ ناراحت میشم اگه این لطف رو در حقم نکنی !پانیذ متحیر گفت : اِ ... تو اینجا چیکار می کنی ؟-سلام . چه عجب ! بالاخره شناختی ؟آوا از پانیذ پرسید : میشناسیش پانیذ ؟پانیذ – خدا بگم چی کارت کنه پادرا ! نترسین بابا پسر عممه !آیلین – پسر عمه ات ؟پادرا – ببخشید اگه ترسوندمتون خواستم یه خورده حال اين دختر دايي لوسمو بگيرم !پانیذ – آخه ریش و عینک گذاشتی شدی عین .........پادرا – عین چی ؟پانیذ –هیچی بابا !پادرا – تا یخ نزدین زودتر سوار شین بریم !پانیذ – لازم نکرده شما برو ما خودمون راهو بلدیم !پادرا – زن دایی گفت بیام دنبالتون .پانيذ كه ديگر چاره اي نداشت همراه با دوستانش سوار ماشين شدند.دربين راه:پادرا- پانيذ؟!پانيذ كه مشغول حرف زدن با اوا بود متوجه پادرا نشد و او مجبور شد دوباره صدايش كند.- پانيذ جان؟پانيذ- بله؟پادرا- زن دايي گفت دوستات هم بيار خونه!اوا و ايلين متعجب به هم نگاه ميكردند.پانيذ- واسه چي؟پادرا- مثل اينكه كسي خونشون نيست!پانيذ جيغي از روي خوشحالي زد: ايولللللللللللل!!!پادرا از داخل اينه نگاهي عاقل اندر سفيه به او انداخت: دختر اين همه صدارو از كجا اوردي؟پانيذ- پادرا حرف نزن هاااااااااااااااااااااااا ااااا !پادرا- نوچ نوچ كسي به پسر عمش بي احترامي نميكنه!- اره به پسر عمش نه پسر عمش!پادرا خنده ي كوتاهي كرد: اينا با هم چه فرقي داشت؟!- يه خورده به مغزت فشار بياري ميفهمي!دقايقي گذشت تااينكه پادرا تصميم گرفت دخترها را اذيت كند.سه دختر با تمام وجود درحال صحبت و بحث درمورد درسشان بودند كه ناگهان پادرا پايش روي ترمز گذاشت.دخترها هركدام به طرفي پرتاب شدند.آوا- اقا حواستون كجاست؟پادرابه زور خنده اش را كنترل كرد و گفت: ببخشيد يه چيزي يادم اومد حواسم پرت شد.پانيذ- چه چيزي يادت اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟- يادم رفت صبر كن...........اهان............تو چرا رفتي نشستي عقب؟ مگه من رانندتم؟پانيذ نفس صداداري كشيد: پادرا تا اون روي قشنگم بالا نيومده راه بيفت!پادرا- نوچ تا نياي جلو منم تكون نميخورم!آوا - نيازي نيست تكون بخورين شماالان بايد ماشين رو تكون بدين!پادرا لحظه اي متعجب ماند بعد گفت:پانيذ جان عزيزم بيا بشين جلو!پانيذ گردنش را كج كرد و متحير به او نگريست: پادرا حالت خوبه داداش؟پادرا- بله خوبم بيا بشين جلو عزيزم!پانيذ- واااااااااااااااا چته هي عزيزم عزيزم ميكني؟ اصلاً واسه چي اومدي تهران؟پادرا به سمت عقب برگشت:افرين دختر خوب ميخواستم همينو بپرسي با اجازه ي بزرگترا اومدم خواستگاري شما!پانيذ دهان باز كرد كه چيزي بگويد ولي اوا مهلت نداد.آوا- من جاي پانيذ باشم جواب رد ميدم جناب پسر عمه!پادرا- چراااااااا؟!آوا- اخه يه پسر خوب نمياد اينطوري به دختر داييش بگه اومدم خواستگاريت!پادرا لبخند كجي زد: بله حق با شماست راستش من براي ديدن شما دختر خانماي عجيب اومدم تهران!آيلين- چي؟! براي ديدن ما؟ ما عجيبيم؟ كي گفته؟ چرا اومدين ديدن ما؟........پادرا حرفهاي اورا قطع كرد:اجازه بدين الان ميگم خوب!آيلين- بفرمايين؟پادرا- پرهان خيلي ازتون تعريف كرده بود گفت كه همون روز اولي دل دختر دايي عزيز مارو بردين!پادرا اين را گفت و شروع كرد به خنديدن و درهمان حال ادامه داد:- البته بيشتر از اوا خانم گفته بود حالا ميبينم كه واقعاً حق داره پچم آوا خانم واقعاً عجيب هستن!آوا رويش را به سمت پنجره كرد و گفت: ايشون لطف دارن ولي بازم ميگم يه پسر خوب توي ماشين برنميگرده زل بزنه توي صورت دوستاي دختر داييش و بلبل زبوني كنه!پادرا كه از حاضر جوابي او لذت ميبرد گفت: خوب من كه پسر خوبي نيستم شما چرا فكر ميكنيد پسر خوبيم؟آوا لحظاتي را ساكت ماند بعد كه پادرا از گرفتن جواب نااميد شده بود و ماشين را روشن ميكرد گفت:من همچين فكري نكردم اقاي محترم!پادرا از اينه نگاهي گذرا به او انداخت و ديگر حرفي نزد. آوا تكه اي از كيكش را خورد: واي پانيذ اين پسر عمتو ميگيرم خفش ميكنم ها!پانيذ- بيخيال بابا پادرا خيلي شوخه اينو پرهان كه پيش هم باشن ديگه بايد خودتو بزني به بيخيالي وگرنه هيچ!آيلين- ولي اين ديگه زيادي پرروه ها !درهمين حين پادرا وارد اتاق پذيرايي شد: اي بابا من كجام پرروه؟!آوا و آيلين كه شوكه شده بودند ساف سر جايشان نشستند!پانيذ هم رفت و كنار انها نشست.پادرا با ديدن حالت دخترها همراه با خنده گفت:-مگه لولو ديدين كه ترسيدين؟پانيذ- كي ترسيده؟پادرا – عمه ي من!آوا درجواب او گفت: عمه ي شما اينجا نيستن كه!پانيذ- پادرا داداش برو توي اتاق پرهام اينا بشين پاي كامي(كامپيوتر) مزاحم ماهم نشو!پادرا روي مبلي يك نفره نشست و همراه با لبخندي پهن گفت: من مراحمم عزيز دل داداش!پانيذ- ببين بابام خونه نيست وگرنه جرأت نميكردي اينطوري بياي بشيني اينجا!پادرا پاي چپش را روي پاي راستش گذاشت: زن دايي كه هست دختر جان!آوا و آيلين كه جلوي پادرا معذب بودند آرام چيزهايي درگوش پانيذ زمزمه كردند.پادرا- اااااااااااا....درگوشي نداشتيم ها!پانيذ- پادرا بلند شو برو لطفاً!- كجا برم اخه؟ حوصلم سر ميره من به خاطر ديدن دوستاي شما اومدم تهران!پانيذ- پادرا جان دوستاي من جلوي شما معذبن بلند شو برو!پادرا نگاهي شكاك به آوا و آيلين انداخت: شما جلوي من معذبين؟آوا- واقعيتش بله!پادرا به تأييد سرش را تكان داد و سر پا ايستاد: اگه بايستم هم معذبين؟آيلين- پانيذ جان بيا بريم خونه ي ما اينجا نميشه درس خوند!پادرا- اااااااا ميخواين درس بخونين؟پانيذ- پ ن پ ميخوايم خاله بازي كنيم!پادرا خندادن گفت: خداييش فكر كردم ميخواين خاله بازي كنين گفتم بيام بشم باباي خانواده!آوا به زور جلوي خنده اش را گرفت اما پادرا لبخند كمرنگ اوراديد و گفت: چه عجب بالاخره خنده روي لب شما نشست!آوا سينه اش را ساف كرد و گفت: من هميشه لبخند ميزنم!پانيذ- پادرااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااا برو ديگه اه!پادرا با چشمهاي گرد به پانيذ نگريست و لحظاتي بعد گفت: وا خاك عالم دختر اين صدارو از كجا مياري تو؟پانيذ دقايقي را بدون كلام به پادرا نگاه كرد.پادرا- فهميدم...... باشه ميرم........خوشحال شدم از ديدنتون فعلاً با اجازه دختراي شگفت انگيز!پادرا انجا را ترك كرد و دخترها هم بعد از خوردن عصرانه شروع كردند به درس خواندن.*********آيلين- اه اين چرا حل نميشه؟!آوا- عزيزم به اعصابت مسلط باش حل ميشه بالاخره!پانيذ مدادي كه داخل دستش بود را به چانه اش ماليد:ميگم به پادرا بگم بياد كمكمون؟آيلين- اخه پادرا رو چه به رياضي؟پانيذ ابروهايش را بالا انداخت: اختيا ردارين برادر گراميمون مغز رياضي هستن!آيلين- پانيذ؟پانيذ – جانم؟آيلين- بلند شو برو بيارش تا يه چيزي بهت نگفتم!پانيذ از جايش بلند شد: باشه حجاب اسلامي رو رعايت كنيد تا من بيارمش!*********پانيذ و پادرا باهم وارد سالن شدند.پادرا- چي شده؟! چي كارم دارين؟! زشته به خدا من يه پسرم شماها سه تا دختر زشته بابا چند نفر به يه نفر؟!آوا پوزخندي زد و هيچ نگفت اما اين حركت او از ديد پادرا دور نماند.پادرا- اين حركت يعني چي؟!آوا شانه هايش رابالا انداخت: نميدونم از خودتون بپرسين!پادرا بي اعتنا به گفته ي اوا ادامه داد: من كار دارم زودتر مشكلتونو بگين!آيلين و آوا نگاهي به هم كردند و ساكت نشستند پانيذ هم مشكلاتشان را يكي يكي براي پادرا ميگفت او هم بسيار جدي و البته خيلي خوب برايشان توضيح ميداد و مسائل را حل ميكرد.بعداز حل مسائل پادرا نفس عميقي كشيد و گفت:آخه اينا مسئله بودن كه بلدشون نبودين؟آيلين- خوب ما اگه رياضي بلد بوديم نميومديم رشته ي انساني!پادرا- واقعاً كه خدا شما سه تارو واسه هم ساخته به پاي هم پير بشين!آوا دستهايش را بالا اورد و گفت: الهي آمين.پادرا لبخند زنان گفت: از ته دلت بگو شايد خدا اجابت كرد دعاتو!آوا- از ته ته ته ته ته دلم گفتم!پادرا درحال خروج از در سالن گفت: خدا شفاتون بده!پانيذ قبل از اينكه پادرا از سالن خارج شود اورا صدا زد: پادرا؟پادرا به سمتشان برگشت: بله؟!پانيذ ايندفعه با عشوه گفت: پادرا جان؟!درهمين لحظه ايدينريالپرهام و پرهان نيز وارد اتاق شدند.پرهان كه حرف خواهرش را شنيده بود مانند زن ها به صورت خود سيلي زد و گفت:خاك بر سرم دختر خجالت بكش !پسرها خنديدند و پادرا و ايدين را به هم معرفي كردند.دخترها چند دقيقه انهارا نگاه كردند تا بالاخره صبر آوا تمام شد و گفت:- شما اقايون قصد ندارين برين بيرون؟!پرهام- اااااااا شماهم اينجايين؟! ببخشيد سلام!به دنبال او پرهان و ايدين هم سلام كردند و دخترهاجوابشان را دادند.پانيذ- پرهام جان لطفاً برين توي اتاق خودتون بذارين ما به درس و زندگيمون برسيم.پرهام خودراروي مبلي انداخت: نوچ نميشه ماهم ميخوايم به درس و زندگيمون برسيم!آيلين نگاه ملتمسانه اش را به برادرش دوخت.آيدين: خوب پسراي گل تشريف بيارين به اتاق كنفرانس من كارتون دارم!پرهان سينه اي صاف كرد و گفت: اهم اهم..........آيدين جان اتاق كنفرانس كجاست؟!آيدين- اتاق شمادوتا بي شعور!پادرا و آيدين با خنده پذيرايي را ترك كردند و دوقلو هاهم مجبور شدند دنبالشان بروند.**********آيدين درحالي كه روي تخت دراز كشيده بود گفت:پسرا نميخواين اين اقا پادرا رو بيشتر با ما اشنا كنيد؟! پرهان- پادرا خودتو كامل معرفي كن همونطور كه هميشه معرفي ميكني!پادرا با حالتي خاص گفت: چشششششششششم...........اينجانب پادرا نيك بخت هستم 22 ساله از خوزستان اصالتاً فارس هستم ولي اهواز بزرگ شدم..........ديگه اينكه دانشجوي رياضي هستم البته فعلاً كلاس ندارم و يه چندروزي مهمان دايي جان هستم...........تك فرزند هستم ......سرباز نميشم هرگز.........كافيه يا بازم بگم؟! هان...اخلاقم..........يه پسر شوخ و مهربون و به موقش جددددددي!!!بعداز تمام شدن حرفهايش ايدين شروع كرد به دست زدن.آيدين- افرين پسر خوب عجب سخنراني اي بود فقط اين كلمه ي جدي رو كه گفتي من كمي ترسيدم!پادرا ابروهايش را بالا انداخت: ما اينيم ديگه عظمت هيكل بايد يه جذبه اي داشته باشه!آيدين نگاهي به سرتاپاي او انداخت: آره هيكلت خيلي گندست ميبينمت ياد دوستم ميفتم اونم اسمش پادرا بود!پسرها از لحن غمگين آيدين تعجب كردند.پرهام- چرا ميگي بود؟!آيدين- آخه الان چندساله ازش بيخبرم!پادرا- الهي بميرم بچم شكست عشقي خورده خوب خودم ميشم همون پادرا برات!آيدين- مرسي داداش!پرهان- خوب بسه ديگه اينجا مجلس ختم نيست...........هوي ايدين.......چيكار داشتي نذاشتي يه خورده سربه سر دخترا بذاريم؟!آيدين از روي تخت پريد پايين: اولاً هوي خودتي...دوماً دلم خواست مشكليه؟!پرهان – نه داداش راحت باش!پادرا- راستييييييييييييييييييييي ييييي پرهان ديوونه تو هي به من گفتي بيا بيا هي گفتي اين دختره اوا باحاله چرا نگفتي زبونش دومتره؟!آيدين با چهره اي درهم به پرهان نگاه كرد.پرهان- آيدين جان خوب باحاله ديگه خيلي بامزست حرفاشم كلي خنده داره ولي درعين حال جدي و مهربونه دركل دختر ماهيه به چشم خواهري آيلين هم خوبه ها مثل اواست ولي زبون درازي نميكنه زياد بيشتر اين شيطوني ميكنه!آيدين- خجالت نكشي يه وقت ها ادامه بده!لبخند پهني روي صورت پرهان نشست: داشتم ميگفتم خيلي مهربونو دل پاكه ولي شيطون و زبون درازه عين خودت پادرا!پادرا چشمكي به پرهان زد و گفت: يه بلايي سرش بيارم زبون درازي يادش بره!**************** آيدين چند ضربه ي ارام به شانه ي پادرا زد و گفت: داداش از اين خوابا واسه ابجياي من نبين لطفاً شخصيت خودتو حفظ كن!پرهام مهلت پاسخ دادن را به پادرا نداد و گفت: پادرااااااااااااااااااااا ااا ميخواي چي كار كني؟!پادرا با جديت تمام گفت: اقا آيدين من ادم شوخي هستم قرار نيست كه هرحرفي زدم بهش عمل كنم درضمن اهل اذيت و ازار ديگران هم نيستم تاحالا آزارم حتي به يه مورچه هم نرسيده..........پرهام جان توكه منو ميشناسي من اصلاً با دختراي فاميلامون هم حرف نميزنم حالا آوا و آيلين خانم و ابجي پانيذ گلم استثنا هستن!آيدين با سر حرفهايش را تأييد كرد: افرين كار درستي ميكني اخه من هنوز تورو نميشناسم داداش شرمنده زود قضاوت كردم!پادرا- عيبي نداره عادت ميكني!پرهان- خوب حالا اينجا ايستادين كه چي؟! بريم پيش خواهران؟!آيدين- آره بريم ولي زياد اذيتشون نكنين سوسولن!پسرها باز به سالن پذيرايي برگشتند. دخترها كه درسشان تقريباً تمام شده بود از انها خواستند چند دقيقه تنهايشان بگذارند ولي پسرها با لجبازي در سمت ديگر اتاق نشستند و شروع كردند با صداي بلند به حرف زدن و خنديدن. دخترها هركاري كردند نتوانستند در سروصداي انها درس بخوانند.آيلين- آقا آيدين؟!آيدين درحالي كه غش غش ميخنديد جواب خواهرش را داد: جانم؟!آيلين- ميشه برين بيرون؟! همش چند دقيقه!پرهام به جاي ايدين پاسخ داد: نه نميشه!پانيذ- پرهام جان شب به بابا ميگم ها ..............شما مثلاً فوتباليست هستين!پرهان- چه ربطي داشت يعني هركسي كه فوتباليسته نبايد بخنده؟! نبايد شاد باشه؟! پانيذ خواهري يه خورده به اون فندقي كه توي كلته فشار بيار!آوا وسايلش را جمع كرد و به تبعيت از او آيلين هم دفتر و كتابهايش را درون كيفش قرار داد. پادرا كه ديد انها قصد رفتن دارند گفت: پسرا به نظرتون نريم بيرون يه دوري بزنيم؟!پرهان- نوچ!آيدين- چرا خوبه من موافقم!پرهام پس از كمي فكر كردن گفت: منم موافقم سه به يك شديم پس ميريم بيرون!آوا از جايش بلند شد و گفت: لازم نكرده شما جايي تشريف ببرين ما ديگه رفع زحمت ميكنيم!پانيذ با اعتراض گفت: ااااااااا......... كجا ميخواين برين؟!آيلين- پانيذ جان تا الانشم كلي دير شده بايد بريم امشب شام مهمونيم!آيدين كه انگار چيزي يادش امده باشد گفت: ااااا راست ميگه امشب شام دعوتيم!سپس رو به پادرا گفت: داداش ايشالله توي اين مدتي كه تهراني بيشتر باهم اشنا ميشيم فعلاً ما بايد رفع رحمت كنيم!پرهام- اصولاً ميگن رفع زحمت ها!آيدين- مگه ما بهتون زحمت داديم؟!پرهان به تمسخر گفت: نه اصلاً فقط يه خورده تخت منو با اين هيكل مباركتون به هم ريختين و يه خورده هم اين سيبهاي زبون بسته رو به قتل رسوندين!آيدين خندان گفت: پرهان بعداً جوابتو ميدم! الان عجله دارم!آيلين درادامه ي حرف او گفت: بله عجله داريم.........راستي...آوا خانم يادت رفت قضيه عروسي رو به پانيذ بگي ها!آوا با كف دست به پيشاني خود ضربه اي زد و گفت: آخ يادم رفت.........پانيذ جان ديشب شوهر خالم و بابام بعداز 6 سال باهم اشتي كردن اتفاقاً امشب هم شام خونشون دعوتيم! با عمو علي (پدر پانيذ) صحبت كن ببين اجازه ميده باهامون به عروسي پسر خالم بياي؟!پانيذ- عروسي پسر خالت؟! عروسيش كيه؟!آوا- دقيق نميدونم چند وقت ديگست!پانيذ- اخه بايد بدونم كِيه چون چند وقت ديگه عروسي دختر عممه خواهر جناب پادرا!آيدين با حالتي بامزه گفت: ايول دوتا عروسي افتاديم اوا جان يادم بنداز از آرش خان يه تشكر تپل بكنم!پادرا با شك گفت: آرش كيه؟!آيدين- پسر خاله ي اوا خانم كه عروسيشونه!پانيذ و پادرا به هم نگاه كردند.پانيذ- اسم زنش چيه؟!آوا جواب داد: فكر كنم صدف!پانيذ جيغ بلندي زد و با شادي گفت: ايولللللللللللللللللللللل لل فاميل شديمممممممممممممممممممممم مممممممممممممم!پرهام- وا خواهر يه خورده ريلكس باش عزيزم!پادرا- پانيذ هنوز كه مطمئن نشديم........(سپس رو به آوا كرد و ادامه داد)ان شاءالله عروسيشون توي كدوم تالاره پسر خالتون؟!آوا- تالار عروس!پانيذ دوباره جيغ زد و آوا و آيلين را محكم بغل كرد.پرهان به شوخي گفت:ابجي جان كنترل اعمال خودتو داشته باش گلم..زشته پسر جوون ايستاده!پانيذ براي او زبان درازي كرد.***********روزهاي سرد پاييزي با حال و هوايي گرم و دلنشين يكي پس از ديگري سپري ميشدند و درطي اين چندروز پادرا با خانواده ي احمدي به خصوص ايدين بسياراُنس گرفته بود . حدود دوهفته بعد از آمدن پادرا ، او به اهواز برگشت و همراه خانواده اش به كرج اسباب كشي كردند.در اولين روز فصل زمستان جشن ازدواج خواهر پادرا صدف و آرش ،پسر خاله ي آوا برگزار شد.ان روز همه چيز خاص شده بود. اشتي كردن پدر آوا و شوهر خاله اش ،خوشحالي دخترها به خاطر اين نسبت فاميلي كه بينشان به وجود آمده بود و مهم تر از همه احساس عجيب و تازه اي كه پادرا آن را در تك تك سلول هاي بدنش حس ميكرد. تمام شب ذهنش درگير اين حس شيرين بود.بعد از اتمام مراسم او به منزل آقا ي عسگري رفت تا شب را آنجا و دركنار پرهام و پرهان سپري كند. پادرا- بچه ها شما خوابتون مياد؟پرهان زير پتو خزيد: پ ن پ بيداريمون مياد!پرهام هم كنارشان دراز كشيد و گفت: مگه تو خوابت نمياد؟پادرا نفس عميقي كشيد: نه خوابم نميبره!پرهام- چرا ؟! اتفاقي افتاده؟! نگران به نظر مياي!!!پادرا چشمهايش را بست: اره نگرانم خيلي هم نگرانم يه حس عجيب افتاده به جونم يه حس شيرين ولي ترسناك!پرهان به شوخي گفت: آخي عاشق شدي؟!پادرا سرش را به تأييد تكان داد.پرهام و پرهان متعجب به هم نگاهي انداختند.پرهام- حالا اين دختر خانم بيچاره كي هست؟پادرا با شيطنت گفت: حدس بزنيد!پرهان- ما ميشناسيمش؟-بيشتر ازخودم!پرهام – آيلين؟!!!-نوچ!پرهان درجايش نيم خيز شد: نگو كه آواست!پادرا با تأكيد گفت: دقيقاً خودشه!پرهان- پسر عقلتو از دست دادي؟پادرا با اخم جواب داد:مگه چي شده؟پرهام- مطئني كه تو و آوا به هم مياين؟پادرا يكي از موهاي سر خودرا كند و گفت: اينو ديدين؟! به اندازه ي ضخامت اين تار موهم شك ندارم!پرهان پوزخندي زد: بابا اعتماد به نفس!پادراگفت: ((صبر كنيد الان ميام)) و از اتاق خارج شد. دقايقي بعد با پارچ آبي برگشت و سر جايش خوابيد.پرهان- پادرا جان ميگم بيا يه كاري كن بيخيال آوا شو!پادرا ضربه اي آرام به سر او زد: پرهان حرف چرت نزن لطفاً!پرهام- راست ميگه خوب آوا هنوز بچست همش 18 سالشه!پادرا بعداز اين حرف پرهام شروع كرد به خنديدن انقدر كه اشك از چشمهايش جاري شد.پرهان و پرهام هم سعي ميكردند اورا ساكت كنند اما بي فايده بود.پادرادرهمان حال بريده بريده گفت: پر.....پرهام........خيلي.....بامز.. ...ه.....بود!پرهام- پادرا بسه ديگه اه!پادرا به زحمت خنده اش را كمتر كرد:آخه شماها چرا من هرچي ميگم باورتون ميشه؟!پرهان- دروغ گفتي؟پرهام- مارو مسخره كردي؟ناگهان چهره ي پادرا غمگين شد: نه ...اي كاش اينم يه شوخي بود!پرهان رو به برادرش گفت: بهش بگم؟پرهام از جايش بلند شد و آمد بين پادرا و پرهان خوابيد: حالا بگو!پرهان- نه تو بگو بهش!پرهام با من من گفت: پسر عمه جان غلط نكنم اين پرهان هم عاشق آوا شده!پادرا سرش را زير پتو برد و با صدايي كه بغض درآن بيداد ميكرد گفت:شب بخير!((فصل سوم:سفر))صبح روز بعد دختران a2pدر خانه ي آقاي عسگري جمع شده و مشغول درس خواندن بودند.از طرف ديگر چهار پسر هم در اتاق پرهام و پرهان بودند و روي موضوع شب قبل بحث ميكردند.آيدين-خوب حالا كه چي،ميخواين چيكار كنيني؟!پادرا-فعلاً هيچي!پرهان-نخير بايد همين امروز به آوا بگيم!پرهام-چرا امروز؟پرهان-چون هيچ كس خونه نيست و بهترين موقعيته!پادرا با حالتي تهديد كنان به او گفت:-پرهان تنت ميخاره؟!پرهان-باز تو حرف زدي؟!پادرا و پرهان در يك چشم به هم زدن آن چنان با هم در گير شدند كه كسي نميتوانست آن دو را از هم جدا كند. انقدر سرو صدا كردند تا دخترها هم آمدند ببينند چه خبر شده است.پانيذ-چه خبرتونه!؟خونه رو گذاشتين رو سرتون!پرهان با خشم به آنها گفت:پرهان-كي به شما گفت بياين داخل؟!پانيذ-يعني چي؟!- يعني برين بيرون !آوا- آيدين چي شده!؟آيدين-دعواشون شده!آيلين-اينو كه ميدونيم سر چي دعواشون شده!؟پرهان-سر دختر عموي شما!آوا با دست به خود اشاره كرد:آوا-منظورتون منم!؟پرهان-بله!آوا- به من چه!؟پرهام-راستش پادرا و پرهان هر دو شما رو دوست دارن!آوا با دست او را متوقف كرد:آوا-كافيه.....خودم بقيشو فهميدم!پادرا-پس تكليف ما رو روشن كن!آوا- تكليفتون روشنه!پادرا با كلافگي گفت:پادرا- منظورم اينه كه بگو كدوممون رو ميخواي!؟آوا- من نه الان و نه صد سال ديگه هيچ بشري رو به عنوان همسرم انتخاب نميكنم پس لطفاً شما الكي به دلتون صابون نزنين!پرهان- مگه دست خودته!؟ما كه مسخره ي تو نيستيم!آوا كه از عصبانيت سرخ شده بود با صدايي نسبتاً بلند گفت:آوا- آقا جان من نميخوام ازدواج كنم به كسي هم هيچ ربطي نداره!پادرا-چرا به من ربط داره!آوا-آيدين خواهش ميكنم تا وقتي كه اينجايم اين آقايون رو از خونه ببر بيرون!آيدين- آوا..........آوا-لطفاً كاري رو كه گفتم بكن!دخترانa2pاز اتاق خارج شدند و چند دقيقه بعد هم آيدين و پرهام پادرا و پرهان را به هر روشي بود از خانه خارج كردند.سه ،چهار ساعت بعد موبايل آيلين زنگ خورد.آيلين-سلامآيدين با صدايي بغض آلود گفت:آيدين-آيلين خوب گوش كن ببين چي بهت ميگم......پرهان مرده!آيلين شروع كرد به خنديدن و به آيدين گفت:-داداشي شوخي قشنگي بود!آيدين –آيلين مسخره بازي در نيار ميگمت پرهان مرده!-اِ.......خوب چطوري؟!آيدين- آيلين يه جوري به پانيذ بگو كه خيلي ناراحت نشه يعني خيلي اذيت نشه و بهش دلداري بده!-چي بگم؟!-بگو كه پرهان خودشو از روي پل انداخته پايين!-چي؟-پرهان به پادرا گفت:( آوا به يكي از ما دو تا تعلق داره!) و بعد خودشو از روي پل پرت كرد پايين.آيلين ما الان بيمارستانيم و داريم كاراي كفن و دفن و تحويل گرفتن جنازه رو انجام ميديم .تو هم يه جوري اين خبر رو به بقيه بگو البته اگر به مامان و بابا بگي بهتر ميتونن با خانم و آقاي عسگري هم دردي كنن و اين......آيدين ديگر قادر به ادامه دادن حرفهايش نبود.تماس را قطع كرد و خواهرش را متحير از چيزهايي كه شنيده بود به حال خود رها كرد.آوا كه چهره ي درهم آيلين را ديد گفت:- اتفاقي افتاده ؟!آيلين دقايقي بعد به زحمت زبان باز كرد:آيدين بود........پانيذ- چي گفت؟آيلين-پرهان.....پرهان........پانيذ نگران پرسيد: پرهان چي؟!ناگهان همه جا سفيد شد و فقط آدمايي با لباس هاي سياه ديده ميشدند.آوا خيلي ترسيده بود و همين ترس اثر مستقيم روي قلبش گذاشت. چندثانيه بعد همه در بيمارستان بودند.قلب آوا به شدت ضعيف شده بود.پادرا بي خبر خانه را ترك كرده بود.پرهان دنياي فاني را وداع گفته بود و حالا هم آوا.....*****پادرا وحشت زده از خواب پريد و با ديدن پرهام ، پرهان و آيدين بالاي سرش نفس راحتي كشيد.پادرا- سلام.آيدين- عليك.......خوبي؟پادرا دستي به صورتش كشيد:آره بد نيستم.پرهان- خواب ديدي؟پادرا سرش را تكان داد: اره چطور؟پرهام- آخه همش ميگفتي آوا..آوا!پادرا خوابش را براي آنها تعريف كرد.پرهان- آخي چرا من مردم حالا؟پرهام خنديد: چون خدا خواسته عزيزم.تسليت ميگم مرگ آخرت باشه!آيدين هم به حرفهاي آندو خنديد اما پادرا فكرش درگير آوا بود. نگراني اش دررابطه با او تماي نداشت.پادرا- بايد با آوا حرف بنزم..بايد بهش بگم بره دكتر......آيدين ميتوني زنگ بزني بهش بياد اينجا؟آيدين- لازم نكرده !پادرا از جايش بلند شد: خواهش ميكنم آيدين بايد بهش بگم بره دكتر......من نگرانم!آيدين دستي به شانه ي او زد: عزيزم دخترا طبق معمول اينجا هستن شما صبحونتو بخور بعد برو با آوا صحبت كن.پادرا صبحانه ي مختصري خورد سپس پسرها از دخترها خواهش كردند چند دقيقه به اتاق پذيرايي بيايند.دخترها هم قبول كردن و پادرا بدون اينكه وقت را از دست بدهد جريان خوابش را براي آنها گفت و در ادامه روكرد به آوا.پادرا- آوا خانم شما بايد برين دكتر من حس بدي دارم!آوا- ولي من حالم خوبه.پادرا- ميدونم اما خواهش ميكنم برين دكتر ضرري نداره!آوا حرفش را قبول كرد و بعداز ظهر همان روز همراه پدر و مادرش براي چكاب به بيمارستان رفت حالا بماند چطوري آقا و خانم احمدي راضي شدند.روز بعد كه آنها براي گرفتن جواب آزمايش هاي آوا رفتند دكتر صابري يكي از بهترين جراحان ايران به آنها گفت كه آوا دچار يك بيماري قلبي شده.آقا و خانم احمدي نميدانستند چه كار كنند . دست و پاي خود را گم كرده بودند.دكتر صابري به آنها اطمينان داد كه حال آوا خوب خواهد شد.عصر همان روز جوانها خانه ي آقاي احمدي جمع شدند و آوا نتيجه را به همه گفت.پادرا بعد از اتمام حرفهاي آوا بي اختيار گفت: الهي بميرم.همه متحير او را نگاه كردند كه خودش متوجه شد و گفت: الهي بميرم كه اين خواب رو ديدم و موجب آزار بقيه شدم.آيدين- خدانكنه اتفاقاً خوب شد كه تو اين خوابو ديدي وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرمون ميومد......خداروشكر!پرهام- آقا بيخيال حالا كه به خير گذشت ....پسرهاي خوب كي با يه سفر آخر هفته موافقه؟!پسرها موافقت خودرا اعلام كردند.پانيذ- ااااااا پس ما چي؟پادرا- شما نخودچي!پانيذ- نخيرم ماهم ميايم.....آخر هفته تعطيليم بايد مارو هم ببرين!آيدين- شماها اگه تونستيد از خانواده هاي محترم كسب اجازه كنيد باشه ميبريمتون!***** آيلين صورت پدرش را بوسي: بابايي تورو خدا بذار بريم! آقا حسن به اين حركت دخترش خنديد: يعني انقدر برات مهم كه بعداز قرني باباييتو بوسيدي؟! آيلين- باباجون تورو خدا، شما اگه بذارين عمو حسين هم راضي ميشه! آوا كه طرف ديگر عمويش نشسته بود گفت: من كه نميام! آيلين- تو غلط كردي! من دارم خودمو به خاطر تو به آب وآتيش ميزنم! خير سرم ميخوام ببرمت تفريح ! آيدين سيبي از روي ميوه ها برداشت و گفت: خواهر گلم از آجي جينگيلي ياد بگير! خودش مؤدبانه داره ميگه من كه نميام! تازه بابا و عموهم بذارن من نميبرمتون! آقا حسين كوسني كه كنارش بود را به سمت آيدين پرت كردو گفت: بيخود مگه دست توِ!؟ آيلين كه از اين حركت عمويش به وجد آمده بود صورت او راهم بوسيد: الهي قربونتون برم عمو جون! مگه شما ما جوونارو درك كنين! آقا حسين هم به قصد اذيت كردن آيلين گفت: من كه اجازه ندادم! تازه تو اول بايد آوا روهم راضي كني! آيلين با فرياد اسم آوا را به زبان آورد: آوا!!! آوا كه از صداي بلند آيلين ميخكوب شده بود دستهايش را بالا آورد: باشه بابا چرا داد ميزني! آيلين دست پدر و عمويش را گرفت و با ناز گفت: بريم؟! آقا حسين به برادرش اشاره كرد و گفت: هرچي داداش بزرگه بگه! آقا حسن- باشه برين اما به يه شرط! آيلين دست هايش را به هم كوبيد: هر شرطي باشه قبول! آقا حسين نگاهش را به آيدين دوخت: آقا آيدين مسئوليت دخترها رو قبول ميكني؟ آيدين بيخيال گازي به سيبش زد: مسلماً نههه!!! آيلين از جايش بلند شد و به سمت آيدين رفت و بالاي سرش ايستاد:دوباره تكرار كن! آيدين- كري؟ گفتم نه! آيلين موهاي اورا كشيد: چي گفتي؟ آيدين كه سرش به شدت درد گرفته بود گفت: باشه بابا ميبرمتون! آيلين با خيالي آسوده سر جايش نشست:آفرين پسر خوب! آقا حسين- آيدين جان به دوستاي محترمت هم بگو اگه يه تارمو از سر دخترا كم بشه يا اذيتشون كنين هرچي ديدين از چشم خودتون ديدين!كمترين مجازات هم اينه كه دوستيتون تموم ميشه! صبح روز چهارشنبه همه به سمت محوطه اسكي و تله كابين........ به راه افتادند.وقتي كه به آنجا رسيدند پسرها به جز پادرا مشغول اسكي شدند و بقيه هم آنها را نگاه ميكردند! آوا دستش را به كمر زد: بچه ها من خسته شدم ميخوام برم يه جايي بشينم! آيلين نگاهي به اطراف انداخت: اينجا كه همش برف و يخ! پانيذ بشكني زد: بريم توي تله كابين تا پسرا بيان! پادرا- صبركنين به بچه ها بگيم بعد بريم! پانيذ متحير از گفته ي پادرا گفت: تو هم مياي؟! - به نظرت با تهديدي كه پدران گرامي كردن ميتونم نيام؟ پانيذ- پس تو به اونا بگو بعد بيا پيش ما! - باشه، فقط حواستونو بدين! دختران a2p به درون تله كابين پناه بردند و روي صندلي هاي آن نشستند. دقايقي بعد دو جوان به اسم هاي كوروش و كيارش كه ظاهر چندان جالبي نداشتند وارد تله كابين شدند .كوروش سر حرف راباز كردو گفت: - كيارش به نظرت اين خانما ، اينجا، تنها؛منتظر ما نبودن؟! كيارش چشمكي به او زد: اتفاقاً منم توي همين فكر بودم! كوروش دستش را جلوي دختر ها تكان داد: Hello ladies! (سلام خانما!) كيارش هم بالبخندي مسخره گفت: Hello!? ( سلام!؟) دختر ها به آنها اعتنايي نكردند.كوروش رو به كيارش گفت:مثل اينكه انگليسي بلد نيستن! كيارش دستش را روي سينه گذاشت و كمي خم شد: سلام عرض شد! كوروش- آخي.........ميگم نكنه ناشنوان! آوا كه از كوره در رفته بود گفت: خودتونين و هفت جدٌو آبادتون! كيارش پوزخندي زد:نه، مثل اينكه يكيتون زبون داره! پانيذ- آقايون لطفاً تشريف ببرين بيرون! كوروش- اينجا كه مال شما نيست! آوا- اتفاقاً همش رو، رِزِرو كرديم! كيارش به تمسخر گفت: چه دختراي خوبي هستين! فقط اگه به جاي چادر و كاپشن، تنها كاپشن ميپوشيدين بهتر بود! حرف كيارش كه تمام شد اوا كاپشن و كلاهش را درآورد. كوروش- چه دختر حرف گوش كني ولي بايد چادرتو در بياري نه كاپشنتو! آوا به او محل نگذاشت. كيارش- غلط نكنم رزمي كاره ميخواد بياد سراغمون! الانس كه چادرشم در بياره! آوا سر جايش نشست: من اصلاً شما رو آدم حساب نميكنم كه بخوام به حرفاتون اهميتي بدم!شما و امثال شما انسان نيستين حيوونين! كوروش و كيارش قهقهه اي بلند سر دادند.كوروش- چه حيووني؟ آيلين با حرص گفت: گاو! پانيذ ابروهايش رابالا داد:شايدم خوك! آوا حرف او را تأييد كرد: خوك بهتره! كيارش صدايش را نازك كرد: دلتون مياد پسر به اين قشنگي! آيلين خودش را روي پانيذ انداخت: آخ نگو كه دلم ضعف كرد!!! كوروش جدي شد و گفت: خوب بسه ديگه زياد حرف زديم. دختراي زيبا لطفاً بين خودتون جاباز كنين تا ماهم بشينيم! پادرا كه پشت سر آن دو ايستاده بود در جواب او گفت: اگه ميدوني چيه برو رو پاشون بشين! او بعداز اين حرفش وارد كابين شد و كنار دختر ها نشست. كيارش با اخم به او گفت: شما؟ پادرا نيشخند معناداري زد:شرمنده شناسنامم باهام نيست! كوروش- بچه سوسول اون خانما صاحب دارن! پادرا با صداي بلند خنديد و در همان حال گفت: لابد صاحباشونم شمايين ، آره؟! كيارش- بله! پادرا- كف پات نعله! پادرا و سه دختر شروع كردند به خنديدن.كيارش دندانهايش را روي هم فشرد. كيارش- اينجوريه؟! تو زبون آدم حاليت نميشه؟ پادرا چهره ي خود را متعجب كرد: مگه شما دوتا آدمين؟ كوروش- نه، فرشته ايم! آوا- فرشته شايد چون قيافه هاتون به ابليس ميخوره! كيارش با صدايي بلند تر از معمول رو به پادرا گفت: زود زحمتو كم كن! پادرا- دخترا شما ميخواين من برم؟ سه دختر باهم گفتند:نه! پادرا- ضايع شدين؟! حالا ديگه برين بيرون! كوروش- به تو چه؟ پادرا كلافه گفت: ميرين يا بلند شم؟ كيارش براي او دهن كجي كرد: مثلاً ميخواي چه غلطي بكني؟ پادرا با مشت ضربه اي محكم به صندلي كابين زد طوري كه جاي مشتش در صندلي فرو رفت. كيارش- تو يكي رو فقط كاوه ميتونه آدم كنه! سپس او و كوروش به سرعت از آنجا دور شدند.دختر ها هم شروع كردند به خنديدن و مسخره كردن آن دو. پانيذ- پسر عمه كارت خيلي باحال بود! آيلين- شما چه طوري اين كارو كردين؟ پادرا- به سختي! پانيذ به او اخم كرد و با تحكم گفت: درست جواب بده! پادرا- راستش من بوكس و كاراته كار ميكنم! آوا- دوتا باهم؟ - بله، چيز عجيبيه؟ آوا- راستش يكم آره! پادرا با دست به سر تا پاي او اشاره كرد: اما عجيب تر اينه كه شما توي اين سرمااينطوري وايستادين! آيلين كه انگار چيزي يادش امده باشد رو به آوا گفت:راستي مگه تو سردت نيست؟ آوا- نه. پانيذ لحظاتي را با دهان نيمه باز به او نگريست: نه؟! تو كه سرمايي هستي! آوا- از درون دارم ميسوزم! پادرا- بهتره كه لباستونو بپوشين وگرنه سرما ميخورين! آوا- آخه دست خودم نيست خوب گرممه! جوانها تا عصر در آن محل بودند. ساعت شش  بود كه به سمت شمال به راه افتادند. هنگامي كه به شمال رسيدند دو اتاق چهار نفره در يك متل اجاره كردند تا شب را آنجا سپري كنند. آوا بعداز شام تب شديدي كرد. آيدين و آيلين او را به بيمارستان بردند اما دارو و امپول ها به تنهايي كار ساز نبود به همين دليل پانيذ و آيلين نوبتي بيدار ماندند و صورت و دستهاي او را با حوله اي خنك ميكردند.ساعت نزديكاي چهار صبح بود كه پادرا در اتاق دختر ها را كوبيد و وارد شد. پانيذ با صدايي آرام گفت:- تو هنوز نخوابيدي؟- نه، حالش چطوره؟- تبش 39 درجس!ابروهاي پادرا در هم گره خورد: پس تا الان چي كار ميكردين؟پانيذ به كار خود ادامه داد. پادرا- چيزي نميخواي برات بيارم؟پانيذ جوابي به او نداد. پادرا شرمگينانه گفت:معذرت ميخوام! دخمل دايي كاري نداري؟!پانيذ عذر او را پذيرفت:بار آخرت باشه اينجوري با من حرف ميزني ها!- اِي به چشم....يخاتون تموم شده؟- آره ميتوني برام گير بياري؟پادرا فكري كرد و گفت: برم از اتاق بغلي بگيرم؟پانيذ دستهايش را به كمر زد:همينا كه صداي ظبتشون تا آخر زياده؟!- اوهوم.پانيذ در حالي كه از اتاق خارج ميشد گفت: لازم نكرده دخترن خوب نيست تو بري!بعد از رفتن او پادرا در حالي كه به چهره ي رنگ پريده ي آوا نگاه ميكرد شروع كرد با خود حرف زدن: پادرا بپكي الهي، آخه اينم پيشنهاد بود دادي؟ خدايا من اگه بنده ي بدي بودم همينجا ودر همين لحظه توبه ميكنم. تورو به چهارده معصوم قسمت ميدم آوا رو ازم نگير. من بدجور گرفتارش شدم. خودت كه بهتر از همه از عشقم نسبت به اون خبر داري! اگه ميخواي منو به جاي اون ببر! اما آوا رو زنده نگه دار!پانيذ يخ ها را آورد و به كارش ادامه داد. چند دقيقه بعد به پادرا كه مسخ نگاه كردن به آوا بودگفت:تو نميخواي بري بخوابي؟پادرا با صداي پانيذ به خود آمد و چون سؤالش را متوجه نشد گفت:چيزي گفتي؟- گفتم نميخواي بخوابي؟- نه.- ميدوني اگه حواستو ندي سوتي هاي وحشتناكي ميدي؟پادرا بهت زده از او پرسيد: در چه رابطه اي؟- آوا.پادرا خود را به نفهميدن زد:آوا چي؟- علاقت به آوا!پادرا چشم هايش را ريز كرد: Are you kidding? ( شوخي ميكني؟)- خودت خوب ميدوني كه درست ميگم!پادرا- من اگه ميبيني نگرانم به خاطر تهديديه كه پدران بزرگوار كردن!- پسر عمه من دُم دارم يا گوشام درازه؟- بلا نسبتت دختر دايي!پانيذ با رويي خندان گفت: پس درست ميگم؟!پادرا در حين اينكه از اتاق خارج ميشد گفت: شب بخير!به محض خروج پادرا آيلين از زير پتو بيرون آمد با اشتياق به پانيذ گفت:- حدست درسته من حرفاي پادرا رو كه با خودش و خدا حرف ميزد شنيدم!- يعني آوا رو دوست داره؟آيلين موهايش را با دست جمع كرد: آره، خودم شنيدم!- ميدونستي كار زشتي كردي؟آيلين مانند كساني كه جرمي مرتكب ميشوند سرش را پايين انداخت:- من كه فال گوش نايستاده بودم، به علت عدم پوشش اسلامي نتونستم حرفي بزنم يا اعلام بيداري كنم! البته يه خورده هم خجالت ميكشيدم از زير پتو بگم من بيدارم!- در هر حال كار درستي نكردي!آيلين سرش را بالا گرفت:خدايا غلط كردم!پانيذ لبخند پررنگي زد:آفرين دختر خوب ، حالا پاشو بيا كمك من!پانيذ و آيلين تمام شب دست ها ،گردن و صورت آوا را با يخ خنك كردند تا بالا خره تب او قطع شد. صبح موقع خوردن صبحانه وقتي كه دخترها هم به جمع پسرها ملحق شدن، آيدين خطاب به آوا گفت:- به به چشممون به جمال رخسار آوا خانم روشن شد!دختر ها باهم سلام كردند و جواب شنيدند.آوا در جواب آيدين گفت:- معلوم خيلي نگران بودين!پرهان به جاي آيدين جواب داد: آره،مخصوصاً پادرا كه ديشب نه خودش خوابيد نه گذاشت ما بخوابيم!همين كه پرهان اين حرف را زد لقمه در گلوي پادرا گير كرد و افتاد به سرفه كردن.پرهام برايش ليواني آب ريخت.پادرا مقداري آب خورد و نگاهي گذرا به آوا انداخت كه از خجالت سرش را پايين انداخته بود و با تكه ناني كه در دستش بود بازي ميكرد.سپس رو به پرهان گفت: جناب پسر دايي نزديك بود مارو به كشتن بدي ها!آيلين- حالا آقا پادرا نگران چي بودن كه نتونستن بخوابن؟ نكنه نگران آوا بودن؟!پادرا ملتمسانه گفت:خواهشاً تا منو نكشتين بيخيالم بشين!پرهام ليوان چايش را به دست گرفت و گفت:تو تا ما رو كفن نكني ول كن اين دنيا نيستي!پادرا- دستت درد نكنه...پانيذ با شيطنت پريد وسط حرف پادرا:معلوم نشد چرا پادرا ديشب نخوابيده؟!پادرا لقمه ي نان و پنيري كه در دست داشت را روي سفره انداخت و كلافه گفت:- اِي بابام هِي.....ول كن نيستين؟آقا جان سرم ، دلم، پام، دستم؛ اصلاً كل جونم درد ميكرد!پرهان يكي از ابرو هايش را بالا داد: تو گفتي و منم باورم شد!پانيذ- منم راضي نشدم.دليلت قانع كننده نبود!آوا نگذاشت خواهر و برادر بيشتر از اين به آن بحث ادامه بدهند.آوا- برنامه ي امروز چيه؟آيدين- رفتن به پارك!آيلين- پارك؟ تهران هم ميتونستيم بريم پارك!پرهام- اون پارك كه فكر ميكنين نه يه پارك جنگلي كه تازه افتتاح شده!آوا- كسي قبلاً رفته؟!پادرا- من دو بار رفتم!پانيذ با اخم به پرهام گفت: مگه نگفتي تازه افتتاح شده؟!پرهام: دوسال عزيزم!پادرا- جاي قشنگيِ! پيشنهاد ميكنم حتماً رفتن به اونجا رو قبول كنين!آيلين به كنايه گفت: پس خدا به دادمون برسه!آيدين- واسه چي؟آيلين- آخه هر وقت آقاي نيك بخت پيشنهادي دادن يه بلايي سر آواي زبون بسته اومده!پادرا در جواب او گفت: آقاي نيك بخت به آوا خانم گفتن لباستونو بپوشين اما ايشون گوش ندادن!پانيذ به طرفداري از آيلين گفت:پس خوابي كه ديدي چي؟- اون كه دست خودم نبود!آوا باز ميان حرفهاي آنها آمد و بحث را عوض كرد.آوا- من ميخوام يه نظر سنجي بكنم ببينم چه شخصيتي دارم پس خواهشاً واقعيت رو بگين!پانيذ با حالتي تهاجمي به او گفت:تو چرا هر وقت ما با پادرا در ميفتيم بحث رو عوض ميكني؟ناگهان نگاه آوا به پادرا كه همراه با لبخندي زيبا به او خيره شده بود افتاد. يه لحظه توي دلش خالي شد اما زود خود را جمع و جور كردو گفت:- اول بذار نظر سنجی کنم بعد جوابتو ميدم.خوب من چند تا رنگ ميگم که هر کدوم يه ويژگی داره.از نظر شما من هر رنگی هستم بهم بگين.سفيد:ساکت.آبی:گوشه گير.سبز: جذاب.ارغوانی: زيبا. قرمز: شيطون. صورتی: دوست داشتنی. نارنجی: باهوش. مشکی: مشکوک. خاکستری: پر حرف.حالا به ترتيب از آيلين شروع کنين.آيلين- سبزو ارغوانی!پانيذ- صورتی و ارغوانی!پرهام- قرمز و صورتی!پرهان- من صادقانه ميگم لطفاً ناراحت نشين؛قرمز و خاکستری و صورتی!آيدين- قرمزو سبز!همه منتظر نظر پادرا بودند که گفت:- سبز،ارغوانی،صورتی و قرمز!آوا- ممنون از همکاری صمیمانتون! واما جواب پانيذ جان......ببين گلم من اصولاً با جنگ و جدال موافق نيستم و از بچگي كارم ايجاد جدايي بين طرفين دعوا بوده حتي كلاس دوم راهنمايي سر همين مسئله دوروز از مدرسه اخراج شدم!آيلين هيجان زده گفت: منم يادم!خيلي باحال بود!پانيذ- چرا اخراجت كردن؟آيلين به جاي آوا پاسخ داد: يه روز دوتا از بچه هاي كلاسمون دعواشون شد آوا هم هرچي ميكر اونا دست بردار نبودن به خاطر همين مجبور شد از در زور وارد بشه و يكي يك سيلي توپ بهشون بزنه! پدر مادر اونا هم اومدن پيش مدير شكايت آواي بيچاره رو دوروز اخراج كردن!پرهام- پس آدم خوبي بودن هم كار سختي!پادرا- هرچيه بهتر از اينه كه دوتا انسان كه خدا بهشون عقل داده به جون هم بيفتن!پانيذ خندان گفت: آوا جان؟!- جانم؟پانيذ- فكر نميكردم انقدر باحال باشي! بازم از اين كارا بكن!آوا خنده ي نمكيني كرد: باشه هروقت با كسي دعوات شد من ميام و تورو ميزنم!پرهان با خشمي مصنوعي گفت: شما غلط كردي بخواي خواهر منو بزني!اگه شما پانيذ رو بزنين پس من كي رو بزنم؟حرف پرهان كه تمام شد پانيذ افتاد دنبالش و شروع كرد به زدنش بقيه هم به آنها ميخنديدند. بعداز صبحانه جوانها به سمت پارك جنگلي به راه افتادند. وقتي به آنجا رسيدند همگي باهم وارد پارك شدند. پارك.... مكاني زيبا و سرسبز بود و از آنجايي كه تازه تأسيس بود افراد زيادي آنجا حضور نداشتند!آيدين- پادرا چرا اينجا انقدر سرسبز؟!پادرا- خوب آب و هواي اين منطقه اينجوريه ديگه!آوا همانطور كه اطراف را با دقت نگاه ميكرد گفت: من خيلي دوست داشتم همچين جايي رو ببينم!پانيذ خطاب به پادرا گفت: پس پادرا اين يكي رو خوب اومدي!پرهان بادست ضربهي محكمي به پشت سر پادرا زد:آخه اينجا چه جايي؟ يدونه دخترم توش پيدا نميشه!پادرا هم در جواب اين كار او ضربه محكم تر به سرش زد: تو اگه ميخواي بري دختر بازي با ما راه نيا!پرهان- نه احمق، منظورم اينه كه كسي نيست مسخرش كنيم!خودت بهتر ميدوني كه دختر ها سوژه خندن!خون آوا با اين حرف پرهان به جوش آمد و در حالي كه از عصبانيت سرخ شده بود گفت:آوا- آقاي عسگري دارين زياده روي ميكنين ها! كاري نكنين كه مثل روز اولي كه ديدمتون باهاتون دهن به دهن بشم!همه ساكت به چهره ي آوا نگاه ميكردند. دقايقي بعد صداي خنده ي آنها فضاي ساكت پارك را پر كرد.آنها ميخنديدند و آوا هم با همان خشم نگاهشان ميكرد. آيلين زوذتر از همه خود را كنترل كرد. دست آوا را گرفت و گفت: ناراحت نشو عزيزم آوا الان كه سرخ شدي خيلي با نمكي! اگه ميشد هميشه عصبانيت ميكردم!آوا دست او را رها كرد و به سمت ديگري از پارك به راه افتاد. آيدين خواست دنبالش برود كه پادرا دست اورا گرفت و گفت:- تو اينجارو بلد نيستي بذار خودم ميرم ميارمش!آيدين- پادرا شير مادرت حواست باشه آوا دست ما امانت !پادرا چشمي گفت و دنبال آوا به راه افتاد. بقيه هم به راه خودشون ادامه دادند. پادرا همانطور كه دنبال آوا قدم برميداشت با ياداوري چهره ي او خنده اش گرفته بود. آوا كه ميدانست آيدين دنبالش مي آيد خطاب به او گفت: آيدين برو من خودم ميام!- سكوت................آيدين با توآم ها! برو پيش بقيه منم يك ساعت ديگه پيش اتاقك نگهباني منتظرتون ميمونم!پادرا با آرامش گفت: نميتونم تنهاتون بذارم!آوا صداي او را تشخيص داد و به سمت او برگشت. پادرا تعضيم كوتاهي كرد و با لبخند به او خيره شد. آثار خشم هنوز در صورت آوا نمايان بود و از سرخي صورتش كم نشده بود!پادرا به سرعت از او عكسي گرفت و نشانش داد. آوا با ديدن چهره ي خود لبخندي زد و حق را به دوستانش داد.پادرا كه او را آرام ديد گفت: آيلين خانم راست ميگن، بااي چهره دوست داشتني تر ميشين!آوا در چشمان قهوه اي او نگريست : بهتره بگين مسخره تر !پادرا – دلتون مياد؟! پوستتون كه سفيد وقتي سرخ ميشين زيباييتون چند برابر ميشه!آوا- حتماً علت خنده ي شما هم همين بوده!- نه، ما اگه خنديديم به خاطر اين بود كه حالت عصبيتون به اين چهره نميومد!آوا از او رو برگرداند وبا قدم هايي تندتر حركت كرد. چند دقيقه بعد پادرا كنارش ايستاد و گفت: ناراحت نباشين، پرهان شوخي ميكنه! چون خودم هم مثل اونم اينو ميگم!آوا ناگهان به خود آمد و سر جايش ايستاد:ما كجاييم؟ بقيه كوشن؟!پادرا خنده ي صداداري كرد:ما در منطقه ي حفاظت شده ي پارك هستيم! بقيه هم دارن براي خودشون تفريح ميكنن!آوا نگاهي به دوروبر خود انداخت و باديدن ببري بزرگ كه به آنها نزديك ميشد جيغ بلندي كشيد بازوي پادرا را سفت چسبيد.پادرا نگاهي به چهره ي آوا كه از شدت ترس مانند چند دقيقه پيش قرمز شده بود ف انداخت و گفت: فكر نميكردم ترسو باشين!آوا بدون هيچ حركتي چشم هايش را بسته بود و سرش را روي بازوي پادرا گذاشته بود!پادرا با ملايمت گفت: ميگم اين بازو هان!آوا چشمهايش راباز كرد و باديدن خود در آن حال خجالت زده سرش را پايين انداخت. پادرا درحالي كه ميخنديد گفت: واو......... خشم، ترس، خجالت! صورت شما در سه مورد رنگ عوض ميكنه!آوا زير چشمي به ببري كه كنار يك مرد در چندمتري آنها ايستاده بود نگاه كردو گفت: معذرت ميخوام از اين ببر خيلي ترسيدم! ميشه زودتر از اينجا بريم بيرون؟پادرا به آن مرد نزديك شدو بعداز دقايقي گفت و گو با او پيش آوا برگشت.پادرا- اسم ببر جولي! ميخواين بهش دست يزنين؟تن آوا از فكردست زدن به او لرزيد و با تته پته گفت:نه، بميرم هم اين كارو نميكنم!پادرا- خوب نيست آدم انقدر ترسو باشه !سپس به مربي ببر اشاره كرد وآنها به سمتشان آمدند.آوا- واي...... دارم سكته ميكنم! تورو خدا بگين نيان اينجا!پادرا كه اشكهاي آوا را آماده ي ريختن ديد دست او را گرفت.پادرا- نترسين، تا وقتي كه من هستم هيچكس حق اذيت كردن شما رو نداره!آوا دستش را از ميان دستهاي نيرومند او بيرون كشيد و با گريه گفت:من دارم ميرم شما هم به ببر بازيتون برسين!پادرا به او دستمالي دادو نزد مربي ببر رفت و بعداز تشكر از او برايش توضيح داد كه اوا ترسيده او هم همراه پادرا پيش آوا آمد.مربي- سلام!آوا- سلام.مربي با ديدن چشمهاي آوا هيجانزده گفت: چشماتون رنگ چشماي جولي!آوا نگاهش را به زمين دوخت.مربي- خانم شما نبايد از جولي بترسين. اون تربيت شدس.من از لحظه ي تولدش كنارش بودم. هيچ خطري شما رو تهديد نميكنه!آوا آب دهانش را قورت داد و به زحمت گفت: ميشه زودتر اونو از اينجا ببرين؟مربي- نه، من اونو اماده كردم نميشه كه باهاش بازي نكنين و من از اينجا ببرمش! اينجوري ناراحت ميشه و تادوروز باهام قهر ميكنه!آوا در چشمهاي مرد زل زد: چي؟ يعني ما بايد بهش دست بزنيم؟مربي- بله، مطمئن باشين كوچكترين آسيبي بهتون نميزنه!آوا دستش را روي قلبش گذاشت.پادرا- حالتون خوبه؟آوا سرش را تكان داد. پادرا دريافت كه او درد دارد به همين دليل از مربي ببر خواهش كرد او را از آنجا دور كند. آوا نظاره گر دور شدن آنها بود.هنگامي كه خيالش راحت شد نفسش را بيرون دادو لبخندي از سر رضايت زد.پادرا- آوا خانم، درد دارين؟آوا خنده ي با صدايي كرد: نه، يه كلك كوچيك زدم!پادرا يكي از ابرو هايش را بالا انداخت: آوا خانم داشتيم!؟آوا- خوب چي كار ميكردم اگه ميذاشتم شما دستي دستي منو به كشتن ميدادين!- پس لطفاً رنگ قرمز رو هم به نظرات من اضافه كنين!آوا- يعني ميگين من شيطونم؟- نه كمي!آوا- نميخواين از اينجا دل بكنين؟!دقايقي بعد آن دو هم به دوستانشان ملحق شدند. پرهان به محض رسيدنشان شروع كرد به شوخي كردن!پرهان- به به پادرا آمد وبوي عشق آورد! خوش گذشت بدون ما؟ كلي حال كردين آره!؟پادرا- جاتون خالي، كيف كرديم! يه ببر گنده ديديم!همه باهم گفتند: ببر؟!پادرا خنديد:آره ببر. نميدونيد چيه؟ حيوانيست وحشي به رنگ خردلي كه روي پوستش راه راه مشكي داره!آيدين- مسخره ميكني؟پادرا- نه به خدا از آوا خانم بپرسين!همه به آوا نگاه كردند، او هم با سر حرف پادرا را تأييد كرد!آيلين- نميخواين راه بيفتين؟پادرا به دوراهي جلويشان اشاره كرد و گفت:از كدوم طرف بريم؟پانيذ: دخترا از چپ پسرا از راست!پرهام- حتماً!پانيذ و آيلين با هم گغتن: بله كه حتماً!پرهام با قيافه اي جدي گفت: تحت هيچ شرايطي نميذارم بدون ما برين!آيلين- من دروغ گوي خوبيم و اگه نذارين تنها بريم بايت فاتحه ي خودتونو بخونين!پرهان- منظور؟پانيذ- شما كه دوست ندارين ما يه چيزايي رو به پدران گرامي بگيم؟!آيدين- هر كاري دوست دارين بكنين،يا با خودمون مياين يا همين الان برميگرديم خونه!آوا نگاه ملتمسانه ي پانيذ و آيلين را روي خو ثابت ديد. ميدانست دوستانش عاشق پياده روي دخترانه هستند.آوا- اخر اين دوراهي به كجا ميرسه؟پادرا- آخر پارك!يا بهتره بگم اول پارك...اما اصلاً امنيت نداره!آوا- من و آيلين دان سه تكواندو داريم....مشكلي پيش نمياد!بالاخره بعداز كلي اصرار پسرها راضي شدند و مسيرشان را از دختر ها جدا كردند. دختران a2p از سمت چپ حركت كردندو از آنها كه هنوز دودل بودند جداشدند.آيلين- آوا چرا دروغ گفتي؟ من و تو كه كمربند آبي رو به زور گرفتيم!آوا- به خاطر شما دوتا اين كارو كردم! دروغ مسلحتي بود!پانيذ كه از فضاي ساكت پارك ترسيده بود گفت: بچه ها چرا كسي اينجا نيست؟آوا با خنده گفت: فهميدن ماداريم ميايم فرار كردن!آيلين كه حس ميكرد كسي آنها را تعقيب ميكند گفت: آوا ببين كسي پشت سرمون نيست!همين كه آوا برگشت صداي جيغش در فضا پيچيد. پانيذ و آيلين هم به دنبال او برگشتندو هم پاي او شروع كردند به جيغ زدن!