رمان عشق حقيقي
*****كوروش و كيارش نگاهي به هم كردند و يكصدا داد زدند: ساكت!!!
دخترها وحشت زده ساكت شدند و دستان يكديگر را گرفتند!
كوروش- سلام عرض شد!
در
همين لحظه پاهاي آوا به خاطر درد شديد قلبش سست شد و نزديك بود روي زمين
بيفتد كه پانيذ و آيلين بازوهاي او را گرفتند و روي نزديكترين نيمكت
نشاندند. آوا از فرصت پيش آمده استفاده كرد و شماره ي آيدين را گرفت و
موبايل را زير آستين چادرش پنهان كرد. كيارش تمام حركات آنها را زير نظر
داشت اما چون پانيذ و يلين جلوي آوا ايستاده بودند اين كار او را نديد!
كيلرش- چي كار ميكنين؟
پانيذ- خبر مرگتون، جنازه سردتون، ايشاالله با همين دستاي خودم كفنتون كنم!برين گم شين از اينجا!
كوروش و كيارش با هم خنديدند.
آيلين- رو آب بخندين! مزاحم دختراي مردم شدين و ايستادين به خنديدن؟
كيارش- كوچولو زبونت خيلي درازه ها! بايد بدم كاوه برات كوتاهش كنه!
آيلين برايش دهن كجي كرد: به گاوه بگو بره دهن مادرشو ببنده!
پنج
پسر ديگر در حال نزديك شدن به آنها بودن. آوا با ديدن آنها طاقتش تمام شد و
از حال رفت!پانيذ و آيلين جيغ كوتاهي زدندو سعي كردند او را به هوش
بياورند اما نتوانستند. هفت پسري كه آنجا بودند هاج و واج به آنها نگاه
ميكردند. كاوه كه به اصطلاح رهبر آنها بود به دختر ها نزديك شدو گفت: چرا
اين خانم خوشكله غش كرده؟ مگه هيولا ديده؟
پانيذ نگاه خيسش را به او
دوخت و گفت: قلبش مريضه، باديدن دوستاي نكبتت ترسيد،شماهاروهم كه ديد بدتر
شدو از حال رفت! اگه آمپولشو تزريق نكنيم ميميره!
كاوه كمي نگران شد: حالا بايد چي كار كنيم!
آيلين با فرياد گفت: برين گم شين! همتون گورتونو گم كنين و از اينجا برين!
كاوه- نميشه! من به شما نياز دارم!
آيلين- خجالت بكش عوضي! مگه خودت خواهر مادر نداري؟!
كاوه- باهاتون كاري نداريم، شما فقط يه جور گروگان هستين!
پانيذ- گروگان واسه چي؟
كاوه- من پادرا رو ميخوام!
در
همين لحظه پادرا،پرهام و پرهان از راه رسيدندو شروع كردند به كتك كاري.
تمام پسرها را لت وپار كردند.پادرا به قصد كشت كاوه را ميزد كه پرهام و
پرهان اورا از كاوه جدا كردند. پادرا دست بردار نبود تا اينكه پرهان
گفت:ديوونه ، آوا بي هوش! معلوم نيست اين آيدين كدوم گوري رفته!
پادرا بالاي سر آوا رفت و نبضش را گرفت: خيلي ضعيف!
آيدين نفس زنان خود را به آنها رساند و آمپول را به دست آيلين داد!
آيلين همانطور مانده بود كه پادرا گفت: چرا دست دست ميكنين؟
آيلين- من كه بلد نيستم بزنم!
پانيذ- منم بلد نيستم!
پادرا آمپول را از آيلين گرفت و گفت: پسراي خوب روتونو بكنين اونور!
پرهان- چرا؟
- چون نامحرمين!
پرهام- نه كه تو محرمي!
- من الان نقش يه پرستار رو دارم !
پسرها چشمهايشان را بستند و پادرا هم آمپول را در دست آوا تزريق كرد.
پرهان- حالا تا كي به هوش مياد؟
پادرا كه نبض آوا را ميگرفت گفت: حدوداً دو-سه ساعت ديگه!
آيدين- جناب دكتر تخصص شما قلب و عروق؟!
پادرا با شيطنت گفت: نه عزيزم، من مطالعه ي زيادي روي بيماري همسر آيندم داشتم!
همه حيران به يكديگر نگريستند. پادرا آوارا روي دستهايش بلند كرد وگفت: بريم ديگه!
*****
پانيذ
و آيلين كنار آوا روي تخت نشسته بودند و منتظر بودند او به هوش بيايد.نيم
ساعتي از رسيدن آنها به متل ميگذشت كه آوا به آرامي چشم هايش را گشود.
پانيذ و آيلين جيغ كوتاهي كشيدند و او را محكم در آغوش گرفتند.پسرها هم به
چهره ي متعجب آوا ميخنديدند.
آيدين- آجي جينگيلي اصلاً نگران نباش الان توي مُتليم شما هم بعداز سه ساعت به لطف دكتر پادرا پا به دنياي فاني گذاشتين!
پانيذ و آيلين از آوا جدا شدند و به آيدين چشم غره اي رفتند.
آوا- به لطف دكتر پادرا؟! دكتر پادرا كيه ديگه؟
آيلين دستپاچه شد و گفت: هيچي......يه دكتري بود توي پارك كه آمپولتو زد!
آوا در چشمهاي آيلين زل زد: دختر عموي گرامي هيچوقت نميتوني به من دروغ بگي!
سپس نگاهش را به پادرا دوخت و گفت: شما هم بار آخرتون باشه از اين كارا ميكنين دكتر پادرا!
پادرا- اين جاي تشكرتونه؟
آوا – تشكر؟ تشكر واسه ي اين كه يه نامحرم دستشو به من زده؟
پادرا- اگه اين كارو نميكردم ميمردين!
آوا صدايش را بلندتر كرد: ميمردم بهتر بود!
پرهان كنار گوش پادرا زمزمه كرد: طرف نميدونه بغلش كردي! برو دعا كن هيچوقت هم نفهمه وگرنه فاتحت خوندس!
پرهام- خوب پادرا جان نگفتي كاوه رو از كجا ميشناختي!؟
پادرا- چند سال پيش مزاحم خواهرم شده بود منم كه غيرتي رفتم سراغش و تا خورد زدمش! حالا اين عقده شده بود توي دلش!
آيدين- تو جنوب،اون شمال چطوري مزاحم خواهرت شده بود؟
پادرا- نه بابا اونم خوزستاني....خونشون دو كوچه بالا تر از خونه ي ماست! نميدونم تهران چي كار ميكنه! احتمالاً دنبال من اومده!
پرهان- خوب دختراي خوب برين وسايلتونو جمع كنين تا يه ساعت ديگه حركت ميكنيم!
دخترها بدون هيچ حرفي به اتاق خود رفتند و مشغول آما ده كردن وسايلشان شدند.
پانيذ- آوا اگه بفهمي كسي بهت علاقه داره چي كار ميكني؟
آوا- هيچي....قراره چي كار كنم؟
پانيذ- هيچي كه نشد جواب!!!
آوا- خوب بستگي داره كي باشه!
آيلين- فرض كن پادرا!
آوا- پسر عمه ي پانيذ خودش هم يه فكري براش ميكنه!
پانيذ ساكش را بست و گفت: به من هيچ ربطي نداره!
آوا- يعني چي؟!
پانيذ- يعني من كاري به كار پادرا ندارم! هروقت خودش اين موضوعو باهات درميون گذاشت جوابشو بده!
آيلين
عكسي را از كيف دستي اش بيرون آورد و به آوا وپانيذ نشان داد. آن دو
دقايقي به عكسي كه در آن زن و مرد جواني همراه با يك پسر بچه و دختر ي
دو-سه ساله بودند خيره شدند.
پانيذ- اين پسر بچه كه پادراست!
آوا- اينو از كجا اوردي؟
آيلين- داشتم آلبوم عروسي باباو مامان رو نگاه ميكردم.يكي از عكساشون چشممو گرفت و درش اوردم كه ديدم اين عكس زيرش!
آوا- دختره هم خيلي شبيه من!
آيلين- شبيه چيه؟! خودتي ديگه!
آوا- آخه من به پادرا چه ربطي دارم؟
پانيذ عكس را با دقت بيشتري نگاه كردو گفت: آوا تو خيلي شبيه اين خانم توي عكسي!
آوا و آيلين يكديگر را نگاه كردند.
پانيذ- آوا تو بچه ي بابات و مامانتي؟
آوا اخم كرد: نه بچه ي همسايم!
پانيذ- منظورم اينه كه..آخه پادرا ... عمم پادرا رو از پرورشگاه اورده!
آيلين و آوا با دهاني باز به پانيذ نگه ميكردند.
پانيذ- پادرا هفت سالش كه بوده عمم و شوهرش از پرورشگاه اوردنش!
آوا- يعني ممنكه منم........نه نميشه!
آيلين- چرا نميشه؟ تو تاحالا از پدرو مادرت پرسيدي چرا بعداز تو ديگه بچه دار نشدن؟!
آوا با بغض گفت: يعني من بچه سر راحيم؟
پانيذ- اگه اينطور باشه كه پادرا خودشو ميكشه!
آيلين- چه ربطي به پادرا داره؟
پانيذ چند ثانيه به آيلين نگاه كرد.
پانيذ- عقل كل طبق اين عكس آوا و پادرا خواهر و برادرن!
آوا كه اكنون اشك هايش سرازير شده بود گفت: بايد بريم به همون پرورشگاهي كه عمت پادرا رو از اونجا اورده!
پانيذ
دستان سرد آوا را در دست گرفت: عزيزم ما كه نميتونيم بريم خوزستان! من
ميگم اين عكس رو براي دختر عمم صدف پست كنم و بهش بگم بره برامون پرس و جو
كنه!
آيلين دستهايش را از شوق به هم زد: عاليه،ولي بايد بهش بگي كه جريانو به پادرا نگه تا مطمئن بشيم!
آوا همانطور كه گريه ميكرد سرش را تكان داد: آره حق با آيلين اگه همچين چيزي هم باشه دوست دارم خودم به پادرا بگم!
از طرف ديگر پسرها در حين اينكه وسايلشان را جمع ميكردند درباره ي آوا حرف ميزدند.
پرهان- پادرا خوب سوژه اي دادي دستم،واي به حالت اگه اذيتم كني!
پادرا درحين تا كردن شلوارش گفت: من سوژه دادم دستت؟! كدوم سوژه؟
پرهان- اَه....چقدر خنگي تو!!! همين بغل كردن آنشرلي(آوا) ديگه!
پادرا بي تفاوت شانه اي بالا انداخت: بازم نفهميدم چي ميگي!
پرهام بالشي برداشت و با آن زد به سر پادرا: منظورش اينه كه اگه اذيتش كني ميره جريانو به آوا ميگه!
آيدين- خوب بگه...حالا مگه آوا ميخواد چي كار كنه؟!
پرهان- اينم حرفيه!!! بايد يه فكر ديگه بكنم!
پادرا خنديد و گفت: حالا هركي ندونه فكر ميكنه من چه بلاها كه سرت نميارم! خوبه سالي دو بار به زور ميبينمت!
پرهان-سالي دوبار مال قبلاً بود...از دو ماه ديگه هر روز بايد ببينيم!
پادرا ساكش را بست و خودش را روي تخت انداخت: آيدين؟
آيدين- هوممممممم!؟
پادرا- ميشه برام يه خورده از خصوصيات و علايق آوا بگي؟
آيدين- عرض كنم خدمتتون كه ............نه نميشه!
پادرا رو آرنج هايش بلند شد: چرا؟!
آيدين- خوب تو سؤال بپرس من جواب ميدم!
پادرا دستهايش را زير سرش گذاشت و به سقف اتاق خيره شد.
پادرا- اول از اتاقش بگو! اتاقش چه شكلي؟!
آيدين-
اول اينكه آوا هر كسي رو به اتاقش راه نميده، منم بعداز اينكه دكوراسيونشو
عوض كرده همش سه بار ديدمش!ببين پادرا جان در اتاق از بيرون مثل بقيه ي در
هاست اما از داخل تمام در و ديوار صورتي روشنِ! كمد و ميز تحرير و تختش ام
دي اف قرمز. پرده هاش سفيد با گلهاي ريز صورتي و قرمز.بالش و رو تختي و
پتوش همه از يه پارچس، پارچه هم با زمينه ي سفيد و قلبهاي كوچيك و بزرگ
قرمز البته سايه هاي صورتي هم داره!سه تا مبل راحتي هم به رنگهاي
سفيدوصورتي و قرمز داره كه روي هركدوم يه كوسن بهشكل قلب قرمز هست!موكت
اتاق هم سفيد!ساعت ديواريش قلب قرمز با صفحه ي سفيد.يه تابلو هم داره كه
كار خودشه. نقش تابلوش دوتا قلب قرمزن كه يكيشون كوچيك و گوشه ي تابلو اما
اون بزرگه وسط تابلوِ! تازه خانم داخل قلب بزرگه عكس هاي كل خاندانمون رو
گذاشته!غلط نكنم توي قلب كوچيكه هم ميخواد عكس عشقشو بذاره!
پادرا به پرهان و پرهام كه از خنده روي زمين افتاده بودند گفت:
-مرض......چتونه؟!
پرهام- خاك تو سرت آخه دختر قحط بود عاشق اين شدي؟
پادرا- پرهام درست صحبت كن! به نظر من كه توي دنيا تك!
پرهان- آره از لحاظ خل و چل بودن تكه!!!
پادرا با پا به پهلوي او ضربه اي زد:جرأت داري حرفتو تكرار كن تا بهت بگم يعني چي!
آيدين- حالا كجاشو ديدين؟! خانم از عمو حسين قول گرفته اگه دانشگاه تهران قبول شد براش يه لپ تاپ قرمز به شكل قلب بگيره!
پرهام و پرهان به يكديگر نگاه كردند و زدند زير خنده!!!
((فصل چهارم :انتقام))روز
های سرد زمستانی تمام شد و جای خود را به روزهای سرسبز بهاری داد.ایام
پراز شور و شوق عید نوروز شروع شده بود. خانواده ی آقای نیک بخت هم به
واسطه ی خانواده ی عسگری یکی دیگر از دوستان خانوادگی آقایان احمدی
شدند.آنقدر با هم صمیمی شده بودند که هر شب خانه ی یکی جمع میشدند و
میگفتند و میخندیدند،شاید باورش سخت باشد اما این عین واقعیت است. با این
رفت و آمدها پادرا هم تقریباً هر روز آوا را میدید.
از ائل فروردین خانواده های عسگری و نیک بخت به خوزستان رفتندالبته هیچکدام از بچه ها با آنها نرفتند به جز صدف و آرش و پانیذ.
پادرا- امکان نداره!
آیدین با دست روی سر پادرا زد: غلط کردی،باید بیای!
پادرا- عروسی پسر دایی و دختر خاله ی تو،من چرا باید بیام؟!
پرهام- فیلسوف آیدین بهمون احترام گذاشته و دعوتمون کرده!
پادرا- متأسفانه من نه حال و حوصله دارم و نه وقتشو!
پرهان- یه جوری میگه کار دارم انگار میخواد بره کوه بکنه!
پادرا خود را روی کاناپه انداخت: بابا مثلاً من مسئول تمیز کردن انباری منزلمون شدم ها!
آیدین- آخه یه روز که جایی رو نمیگیره!
پادرا- در هر حال من نمیام!
آیدین،پرهان
و پرهام در گوشی با هم حرف زدند .یکدفعه ای به سمت پادرا هجوم بردند و
شروع کردند به قلقلک دادن او.پادرا هم که خیلی قلقلکی بود تسلیم شد و به
آنها گفت:
- باشه، به یه شرط میام!
آیدین دست به کمر مقابلش ایستاد: با عرض پوزش........بنال!
- باید کاری کنین آوا رو ببینم،سه روز که ندیدمش!!!
آیدین سرش را تکان دادوگفت: اونوقت اگه بگم خری ناراحت میشی!آخه عقل کل آوا هم میاد عروسی دیگه!
پادرا که با شنیدن این خبر از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید از روی کاناپه پرید پایین و گفت: عروسی کِیه؟کجاس؟!!!
پرهان- چیه؟ تو که نمیخوای بیای!
پادرا – حرف نزن ببینم؛ آیدین گفتی عروسی چندمه؟!
- فردا شب!
پادرا- وای من کلی کار دارم!
پرهام- راستی ما چهارتا با ماشین من میریم!
پادرا- بیخود من با ماشین خودم میام!
پرهان- راست میگه با دوتا ماشین بریم کلاسش بیشتره!
شب
عروسی بسیار زود فرارسید.آیدین و پرهان زودتر به تالار رفته بودند. وقتی
که پادرا و پرهام هم به آنها ملحق شدند پرهان سوت بلندو کشداری زد.بعداز
اینکه پادرا و پرهام به آنها سلام کردند و جواب شنیدند،پرهان رو به پادرا
گفت:
- پادرا چه خبره؟! پیراهن نوک مدادی،آستینهای تا آرنج تا شده،شلوار
مشکی،کروات قرمزی که شل بسته شده، موهاتم که ریختی روی پیشونیت؛ نکنه
میخوای امشب همه ی دخترها رو دیوونه ی خودت بکنی؟!
آیدین چشمکی به پرهان زد و گفت: نه احتمالاً دوست دخترشون امر فرمودن اینجوری تیپ بزنن!
پرهام هم به خنده گفت: نه بابا عشق آوا دیوونش کرده!
در همین حین پسری لاغر اندام و سبزه به آنها نزدیک شد و سلام کرد.پسرها جوابش را دادند سپس آیدین او را به دوستانش معرفی کرد.
آیدین- معرفی میکنم شایان نیک ذات،پسر خالم!
شایان هیجان زده گفت: واو............شما دوتا برادرای عسگری نیستین؟
پرهان با التماس گفت: تورو خدا صداشو درنیار ، خیر سرمون اینجا ایستادیم که کسی نیاد سراغمون!
شایان خنده ی بلندی کرد و از آیدین پرسید:
- پس آیلین و آوا کجان؟
آیدین با اشاره ی چشم وابرو سمتی را نشان داد و گفت: حلال زادن!
شایان نگاه هیزش را به آندو دوخت.پادرا متوجه نگاه های او شد و گفت:
- خوشمزه بود آقای نیک ذات؟!
شایان به سمت او برگشت و گفت: چیزی گفتین؟
پادرا- عرض کردم خوردنتون تموم شد؟
شایان بهت زده گفت: خوردن چی؟
پادرا- دخترا !!!
شایان خنده ی کریهی کرد و گفت: آره، خیلی مزه داد!
آیدین
با گفتن ((بچه ها بیاین بریم یه دوری این اطراف بزنیم)) به این بحث خاتمه
داد. آیدین و دوقلو ها از تالار خارج شدند و پادرا هم کنار در خروجی تالار
ایستاد!نیم ساعتی گذشت که شایان هم کنارش قرار گرفت. سیگاری روشن کرد و به
سمت پادرا گرفت: میزنی؟
پادرا خشمگین به او نگریست تا خواست جوابش را بدهد آوا را مقابل خود دید!
آوا- سلام!
شایان- دود سیگارش را بیرون داد: به به آوا جان! خوبی خانمی؟!
آوا که به دود سیگار حساسیت داشت بینی خود را محکم گرفت و وگفت: آقای نیک بخت میشه چند لحظه وقتتونو بگیرم؟
پادرا متوجه حال بد آوا شد و سیگار شایان را از او گرفت و خاموش کرد.
شایان- چی کار میکنی؟!
پادرا
دست آوا را گرفت و همراه خود به گوشه ای دیگر برد.آوا از تماس دست او یاد
حرفهایی افتاد که پانیذ به او زده بود. او اکنون میدانست که پا درا برادرش
است.
پادرا – حالتون خوبه؟
- نه، دنبال پدرم میگردم!
پادرا- عمو حسن و عمو حسین رفتن خونه ی یکی از دوستاشون!
آوا- آیدین کجاس؟
- اونم با پرهام،پرهان رفته بیرون! میخواین برسونمتون خونه؟
آوا- مزاحمتون نمیشم ؟!
- این چه حرفیه؟ شما مراحمین!
پادرا
و آوا با هم به سمت ماشین پادرا رفتند. پادرا در کنار راننده را برای آوا
باز کرد.آوا هم تشکر کرد و سوار شد. قبل از اینکه راه بیفتند شایان کنار
پنجره ی سمت آوا ایستاد و چند ضربه به آن زد.پادرا نگاهی به چهره ی بی
تفاوت آوا انداخت و خودش شیشه را پایین آورد.
شایان- آوا معذرت میخوام!
آوا همچنان نگاهش را به روبه رو دوخته بود.
شایان- آوا دو سال که ندیدمت، چرا اینجوری میکنی؟
آوا- امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت!
شایان دستش را روی شانه ی او گذاشت: آوا خواهش میکنم، اذیت نکن!
آوا به شدت دستش را پس زد و در حالی که از شدت خشم رنگ صورتش عوض شده بود گفت: دست کثیفتو به من نزن!
شایان با لبخندی زشت گفت: هنوزم روی این مسئله حساسی؟
آوا- آره حساسم! میدونی چرا؟...........چون بدم میاد هر نامحرمی بدن عزیزمو لمس کنه! مخصوصاً اگه اون شخص یه احمق باشه!
شایان به پادرا که در سکوت آنها را مشاهده میکرد اشاره کرد و گفت:
- پس چرا وقتی اون دستتو گرفت عکسالعمل نشون ندادی؟
پادرا منتظر جواب آوا بود که او گفت:آقا پادرا میشه زودتر حرکت کنین؟!
پادرا
که دید حال او بد است ماشین را روشن کرد و به سرعت از آنجا دور شدند.
دقایقی بعد هر پادرا سکوت را شکست و گفت: شایان کاری کرده که شما از دستش
ناراحتین ؟
آوا دستش را روی سینه اش فشرد و با بغض گفت: چیز مهمی نیست!
پادرا متوجه تغییر صدای آوا شد و نیم نگاهی به صورت خیسش انداخت.
پادرا- حالتون خوبه؟ درد دارین؟
- نه!
پادرا- ولی کل صورتتون خیس عرق شده!
آوا با دستمالی صورتش را خشک کرد و گفت: راستش آمپولم رو نیاوردم!
پادرا
با حرکتی وحشتناک ماشین را کنار خیابان نگه داشت و با عصبانیت رو به آوا
گفت:یعنی تمام این مدت داشتی درد میکشیدی و چیزی نگفتی؟
لحن کلامش
آمرانه شده بود و آوا متعجب از این موضوع فقط او را نگاه میکرد. پادرا
آمپولی را از داشبورد ماشین بیرون آورد و به دست آوا داد.
آوا- این چیه؟
- همون چیزی که یادتون رفته بیارین!
- اینجا چی کار میکنه؟
پادرا- برای مواقع ضروری گذاشتم، بالاخره آدم باید مواظب عشقش باشه دیگه!
آوا از اینکه برادرش عاشق او شده بود بسیار رنج میبرد. پادرا آمپول را زا او گرفت .
پادرا- اجازه بدین من براتون بزنم،دستتون میلرزه!
آوا
بدون هیچ مخالفتی این اجازه را به او داد.پادرا با تمام حیرتی که از این
رفتار آوا ناشی شده بود آمپول را برای او تزریق کرد.سپس پیاده شد و صندلی
آوا را خواباند.
درهمین حین موبایلش زنگ خورد.
پادرا- سلام!
آیدین- سلام، هیچ معلومه کجایی؟ صد دفعه زنگ زدم!
- دستم بند بود!
آیدین- زهر مار،مگه چی کار میکردی؟!
- آیدین اگه کاری نداری قطع کنم!
آیدین- صبر کن ببینم،مگه آوا پیشت نیست؟
- چرا باهامه!
- حواست بهش باشه ها! عمو حسین سفارش کرد تا وقتی که برمیگردیم پیشش بمونی!
پادرا- من؟! چرا باید بمونم؟
- پادرا خودتو خنگ نگیر! آخه نصف شبی کسی دخترشو تنها میذاره توی خونه؟در ضمن آوا از تنهایی میترسه!
- به عمو حسین بگو خیالتون راحت باشه، خودم میایستم دم در و تا صبح کشیک میدم!
آیدین- هه هه هه ! بامزه کاری نکنی آوا عصبی بشه !
- آیدین خفه شو!!!
آیدین شروع کرد به خندیدن . پادرا هم تماس را قطع کردو پشت رل نشست.چند ثانیه ای چشم به صورت زیبای آوا دوخت.
- نه!
- عمو حسین پیغام داده تا برمیگردن پیشتون بمونم!
آوا به نگاه سوزانش را به او دوخت: خونه ی ما؟!
- بله!
آوا- لطفاً زودتر راه بیفتین!
ساعتی بعد آن دو به خانه رسیدند. آوا لباسهایش را عوض کرد و نزد پادرا آمد.
آوا- چای میل دارین یا قهوه؟!
- گزینه ی سه.
- یعنی چی؟
پادرا خنده ای کرد: نخود چی !
- اینجوری که نمیشه!
پادرا- شما برین استراحت کنین،منم تا وقتی که عمو اینا میان همینجا میشینم و کتاب میخونم!
آوا ناگهان یاد خرابی رایانه اش افتاد و از پادرا پرسید:
- شما سر از کامپیوتر در میارین؟
- تا حدودی!
- راستش چند روزیه که ویندوز کامپیوترم بالا نمیاد!
پادرا- میشه ببینمش؟
- البته!!!
پادرا
و آوا باهم به اتاق او رفتند. پادرا از ديدن اتاق او شگفت زده شده و نا
پنج دقيقه در سكوت اطرافش را زير نظر داشت. آوا كه اورا حيرت زده ديد گفت:
- نميخواين كامپيوترم رو هم ببينين؟!
پادرا بدون هيچ حرفي نگاهي به رايانه ي او انداخت و گفت:
- ويندوزتون رو اشتباه نصب كردين.
آوا- حالا بايد چي كار كنم؟
- اگه بخواين ميتونم براتون درستش كنم!
آوا لبخندي از سر رضايت زد و گفت: من كه مشكلي ندارم!
پادرا
مشغول درست كردن رايانه ي او شد . آوا از اتاق خارج شد و چند دقيقه بعد با
ميوه و چاي برگشت.پادرا ويندوز را براي نصب گذاشته بود و خودش تمام زوايا و
گوشه كنار هاي اتاق را نگاه ميكرد!
آوا- چايتون سرد شد!
پادرا استكان چاي را به دست گرفت و گفت: راسته كه شما هر كسي رو به اتاقتون راه نميدين؟
آوا خنديد و گفت: احتمالاً آيدين اين حرفا رو زده درسته؟
- بله،از كجا فهميدين؟
- آخه تنها كسي كه اجازه ي ورود به اينجا رو نداره اون!
-چرا؟
آوا با ناز گفت:خوب اذيتم ميكنه!!!
پادرا در دلش گفت: ( آيدين اگه گيرم بيفتي موهاتو تارتار ميكنم!)
پادرا چايش را يك نفس سر كشيد: ميشه بگين چي كار ميكنه؟
آوا- كم كمش مياد و كل اتاقم رو به هم ميريزه! تازه كلي هم اداي من و آيلين رو درمياره!
- پس حق دارين راهش ندين!
آوا خنديد: فضول ديگه دست خودش نيست البته من خودم هم تا چند وقت پيش آتيش پاره اي بودم واسه خودم!
پادرا روبه رو ي او نشست و بدون مقدمه گفت: شما با شايان مشكلي دارين؟!
- من آدم كينه اي نيستم اما كاري كه اون با من كرد يه لكه ي سياه روي قلبم گذاشت كه هنوز كه هنوزه سفيد نشده!
- ميتونم بدونم چي كار كرده؟!
آوا به اين فكر كرد كه پادرا برادرش است و حق دارد واقعيت زندگي اورا بداند بنابر اين سرش را پايين انداخت و شروع كرد به تعريف كردن:
-
دوسال پيش بود. من 16 ساله و شايان 20 ساله. شايان پسر جذاب و دوست داشتني
بود. اون موقع من توي سن حساسي بودم شايان هم با حرفايي كه ميزد كاملاً
منو تحت تأثير قرار ميداد.بهم ميگفت فقط من توي زندگيشم اولين وآخرين عشقش
منم! زهي خيال باطل!!!...........خلاصه با اينكه كس ديگه اي رو دوست داشتم
به راحتي گول حرفاشو خوردمو و دوستيمون شروع شد.البته فقط در حد تماس تلفني
بود! حتماً ميخواين بدونين پسري كه دوستش داشتم كي بود.واقعيتش 13 سالم كه
بود براي درمان لاغري و كوتاهي قدم با پدر و مادرم رفتم انگليس. اونجا يه
پسر ايراني رو ديدم كه خيلي باحال بود! اولش ازش خوشم نميومد اما كم كم
جاشو تو دلم باز كرد! سرتونو درد نيارم؛يك ماهي از دوستي من و شايان ميگذشت
كه اون يه پيشنهاد وحشتناك بهم داد.لحظه اي كه اون حرفارو بهم ميزد حالت
تهوع بهم دست ميداد.سر اين جريان باهاش قهر كردم.چند روز بعد باز خرم كرد و
رابطه ي تلفني شروع شد تااينكه......يه روز من و آيلين اونو توي خيابون
ديديم. پسره ي بي شخصيت دست يه دختر بي شخصيت تر از خودشو گرفته بود توي
دستش و هرهر ميخنديد. توي اون لحظه به تنها چيزي كه فكر ميكردم كم عقلي
خودم بود!همون شب از خداوند طلب بخشش كردم و عاجزانه ازش خواستم منو از شرر
اين ديو دوسر نجات بده! با تمام ترسي كه داشتم موضوعو به خانوادم گفتم!
اونا اولش شوكه شدن و يه كوچولو باهام دعوا كردن اما وقتي پشيموني من رو
ديدن بهم كمك كردن! بعداز تموم شدن اون جريان با خودم عهد بستم دختر خوبي
باشم.........اولين كاري كه كردم اين بود كه چادر رو هم به حجابم اضافه
كردم........نمازم رو سر وقت ميخوندم .........تا همين الان هم بعداز هر
نماز سجده ي شكر به جا ميارم .........نميدونم اگه خدا و خانوادم كمكم
نميكردن چه اتفاقي ميافتاد شايد دوباره گول حرفاي شايانو ميخوردم و بيشتر
توي اون باتلاق فرو ميرفتم!
آوا هق هق كنان از اتاق خارج شد و به حياط
منزلشان پناه برد. حس ميكرد به هواي آزاد نياز دارد . پادرا بعداز فكر كردن
به حرف هاي او دنبالش رفت. وارد هال كه شد در خانه را نيمه باز ديد و
فهميد كه به حياط رفته است. آوارا ديد كه دستش را مقابل صورتش گرفته بود و
بلند بلند گريه ميكرد. آرام به او نزديك شد و دستش را روي شانه اش گذاشت:
- خودتو انقدر عذاب نده! هر كسي توي زندگيش اشتباه ميكنه!
آوا
برگشت و از پشت پرده ي اشكهايش به چهره ي او نگريست.پادرا لبخندي به روي
او پاشيد و با نك انگشت اشكهايش را پاك كرد. آوا كه حس ميكرد به پناه گرم
او نياز دارد دستهايش را دوركمر او حلقه كرد و خود را در آغوش او انداخت.
پادرا متعجب از اين حركت او مانده بود و نميدانست بايد چه كار كند.او هم
دستهاي مردانه اش را دورآوا حلقه كرد و بوسه اي نرم روي پيشاني اش گذاشت!
آوا- ميشه از اين به بعد داداش صدات كنم؟!
پادرا او را از خود جدا كرد و گفت:نخير!
آوا
خواست واقعيت را به او بگويد اما باديدن برق عشقي كه در چشمهاي او بود
پشيمان شد.پادرا كه فكر ميكرد سكوت آوا به خاطر ناراحت شدنش است دستهاي او
را در دست گرفت و گفت: نميخوام مثل برادرت باشم چون طور ديگه اي دوستت دارم
اصلاً هم نگران شايان نباش خودم ميدونم چيكارش كنم!
آوا و پادرا باهم
وارد خانه شدند و به اتاق آوا رفتند. پادرا كار رايانه ي او را تمام كرد و
بعد از آمدن حسين آقا و ليلا خانم به خانه اشان برگشت!
پادرا تمام شب را
به حرفهاي آوا فكرد كرد و دنبال موقعيتي گشت تا بتواند حال شايان را
بگيرد. صبح با آيدين تماس گرف و از او خواست برنامه اي بريزد تا همراه بقيه
ي جوانها مخصوصاً شايان به گردش بروند.آيدين روز دهم فروردين را براي اين
گردش انتخاب كرد. صبح روز دهم همه براي رفتن به بيشه آماده شدند. پادرا از
آوا خواست همراه اوبرود، آوا هم قبول كرد. دربين راه تنها صدايي كه درون
ماشين به گوش ميرسيد صداي آهنگ بود. آوا كه حوصله ي گوش دادن به آهنگ را
نداشت ضبط را خاموش كرد. پادرا به كنايه گفت:
- حيف شد آهنگ زود تموم شد!
- معذرت ميخوام اما الان اصلاً حوصله ي آهنگ رو ندارم!
- پس حداقل خودت حرف بزن چون من از سكوت بيزارم!
- مثلاً چي بگم؟!
- هر چي دوست داري!!!
آوا كمي فكر كرذ و گفت: شما قلقلكي هستين؟!
پادرا – اوفففففففف............ اگه انگشت كسي بخوره بهم تا يه ساعت ميخندم!
آوا- واقعاً...........منم يه كوچولو قلقلكيم! راستي شما دقيقاً چند سالتونه؟!
- امروز 23 سالم تموم ميشه!
آوا با لحني كه مشخص بود شگفت زده شده است گفت:امروز تولدتونه؟!
پادرا لبخند زنان گفت: بله، به همين مناسبت امروز همه مهمون منن!
- تولدتون مبارك ، ان شاءالله 120 سال عمر كنين!
- اگه كنار تو باشه من حرفي ندارم!!!
آوا – دوست دارم يه كاري براتون انجام بدم!
- براي تولدم؟!
- بله.
پادرا سرعت ماشين را بيشتر كرد: امروز بايد يه كوچولو بهم كمك كني!
آوا- چه كمكي؟
- ميخوام حال شايان رو بگيرم بايد تلافي كاري كه با تو كرد رو سرش دربيارم!!!
آوا شانه هايش را بالا انداخت: ولي من هيچ كاري با اون ندارم!
- شما فقط يه خورده كمكم كن،please!!!
آوا- تا ببينم چي ميشه!!!
پادرا
ضبط را روشن كرد و به سرعتش افزود.سرعت او آنقدر زياد بود كه از همه جلو
زد و نيم ساعت زودتر از بقيه به محل مورد نظر رسيد! جوانها با سروصدا و
شوخي وسايل را از ماشينها بيرون آوردند.وقتي كه آيدين به بقيه هم اعلام كرد
كه امروز تولد پادراست همه يك صدا شعر تولد را برايش خواندند.
پرهان- پادرا بلند شو كمي برامون برقص!!!
پادرا به اين حرف پسر دايي خود خنديد و گفت: مگه من رقاصم؟!
پرهان- پادرا اذيت نكن ديگه بلند شو يه خورده بريك بزن!!!
پادرا- پسر خجالت بكش ،دختر اينجا نشسته ها!
پرهام به طعنه گفت: نه كه تو هم خيلي خجالتي اي!!!
آيدين به پشتيباني از برادراي عسگري گفت: پادرا يكم كه اشكالي نداره!
پادرا قاطعانه گفت:نه.ديگه هم حرفشو نزنين.
پرهام
از جايش بلند شد و به سمت جايي رفت كه ماشين هارا پارك كرده بودند و چند
دقيقه بعد گيتار به دست برگشت.پرهام گيتار را به پادرا داد و گفت:
- اگه خجالت نميكشي يه خورده برامون بخون!!!
پادرا يه خورده گيتار زد و شروع كرد به خواندن:
سدِ
اين نگاهو بشكن / فاصله سزاي مانيست/ تو بمون واسه هميشه/اين جدايي حق
مانيست/ بودن تو آرزومه/ حتي واسه ي يه لحظه ميميرم بي تو/خوندن من يه
بهانس/ يه سرود عاشقانس/من برات ترانه ميگم تا بدوني كه باهاتم/تو خودت
دليل بودنم/بي تو شب سحر نميشه، ميميرم بي تو/ من عشقت رو به همه دنيا
نميدم/حتي يادت رو به كوه و دريا نميدونم/ با تو ميمونم واسه هميشه/خاطرات
تو رو چه خوب چه بد حك ميكنم/توي تنهاييام فقط به تو فكر ميكنم/با تو
ميمونم واسه هميشه!!!
بعداز تمام شدن آهنگ آوا اشك ريزان از جايش بلند
شد و به سوي رودي كه در نزديكي آنها بود دويد. پادرا هم بلافاصه به دنبال
او رفت. آوا كنار رود نشست و سرش را روي زانوهايش گذاشت و گريست. پادرا
كنارش نشست و دستش را دور شانه هايش حلقه كرد.آوا تصميم گرفت حقيقت را به
او بگويد اما..........شايان مثل هميشه بد موقع ظاهر شد.
شايان- آوا ؟! آوايي؟! ......چرا گريه ميكني؟!
پادرا سر آوا را بلند كرد و صورت خيس از اشكش را پاك كرد. شايان دست پادرا را گرفت و با خشم گفت:
- با اجازه ي كي دست كثيفتو بهش ميزني!؟
پادرا خواست جوابش را بدهد كه آوا اين كار را كرد.
آوا- دست تنها كسي كه كثيفه.......دست توه!!!
شايان دست پادرا را به شدت رها كرد و خطاب به او گفت: بد ميبيني پا دِراز!!!
پادرا خنده اي از روي تمسخر كرد و گفت: واي مامان جون خودمو خيس كردم!!!
شايان
يقه ي او را گرفت و پادرا هم به سرعت از جايش بلند شد و مشت محكمي به
صورتش زد. شايان يقه ي او را ول كرد و كمي عقب رفت. پادرا خواست به سمتش
هجوم ببرد كه آوا مانع شد. آوا كه ماندن در آنجا را جايز نميدانست همراه با
پادرا سوار ماشين او شدند و به سمت شهر به راه افتادند. لحظاتي بعداز
حركتشان پادرا با صدايي كه از شدت خشم دو رگه شده بود گفت:
- هنوزم دوستش داري؟!
آوا از اين سوال او شوكه شد: بله؟!
پادرا نفس صداداري كشيد و گفت: شايانو دوست داري؟!
- چي باعث شده همچين فكري بكنين؟!
پادرا صدايش را كمي بلند كرد: جواب من يه كلمس؛ آره يا نه؟!
آوا با بغض گفت:نه.
- پس چرا نذاشتي حقشو بذارم كف دستش؟!
آوا حرفي نزد كه همين باعث بيشتر شدن شدت عصبانيت پادرا شد.
پادرا- چرا منو مسخره ي خودت كردي؟!
آوا حالا ديگر به گريه افتاده بود: به خاطر خودتون اينكارو كردم!!!
-
به خاطر من؟! مگه تو خاطر هم سرت ميشه؟!.......مطمئنم كه خيلي وقته ميدوني
دوستت دارم اما حتي يه ذره هم جواب ابراز علاقه هامو ندادي.....آخه چرا؟!
آوا
دندانهايش را روي هم فشردوگفت: شايان آدمي كينه ايه و مهم تر از اون اينه
كه عضو يه گروه جاسوسي و تبهكاره كه مواد مخدر وارد ايران ميكنن! اون تا
الان سه بار دستگير شده اما هر دفعه يه جور آزادش كردن.آخرين بار هم به
خاطر ترور يه شخصيت بزرگ حكم اعدامش صادر شداما بازهم نجاتش دادن....ميدونم
همچين چيزي امكان نداره ولي گروهي كه شايان عضوشه از اين گروه هاي معمولي
نيست.......!!!!
آوا كه گريه امانش را بريده بود باصدايي لرزان ادامه داد:من........من.......ترسيدم ........به شما هم آسيبي برسونه!
پادرا اتومبيل را كنار جاده نگه داشت رو كرد به آوا:
- ايندفعه يه كاري ميكنم كه هيچ راه فراري نداشته باشه........به من ميگن كارآگاه پادرا!!!
- نه خواهش ميكنم با اون دشمني نكنين........تا چندروزه ديگه از ايران ميره!!!
- مطمئن باش نميذارم تااون موقع زنده بمونه!
آوا ملتمسانه گفت:اگه من حتي يه ذره براتون ارزش دارم باهاش كاري نداشته باشين!!!!
پادرا
آوا را در آغوش گرفت و گونه اش را به نرمي بوسيد:تو عزيزترين كس من هستي و
به خاطر تو هم كه شده بايد اون عوضي رو بكشم پاي چوبه دار!!!!
*****
- ميبينم كه جمعتون جمعه!!!
كاوه و شايان سريع به سمت او برگشتند.
كاوه- تا چشم تويكي دربياد!!!!!!
شايان متحير از حضور پادرا گفت: كاوه ميشناسيش؟!
كاوه- بله مگه ميشه آقا پادرا رو نشناخت!!!!!!!!!
پادرا نگاهي به اطراف خود انداخت: خوبه،براي خودتون كاسبي اي درست كردين.....ترياك،شيشه، کریستال ، قتل!!! درآمدش خوبه؟!
كاوه سوتي زد: عاليه.........اگه بدوني كشتن آدماي مزخرف چه حالي ميده!!!
پادرا دست هايش را در جيب شلوارش فرو برد: ميدونين كه اگه شمارو لو بدم چي ميشه؟!
شايان- هه.........قطعاً اين كار رو نميكني!!
- چرا اتفاقاً همين الان جلوي چشم خودتون اين كارو ميكنم!
كاوه اسلحه اي را از پشت كمرش بيرون آورد و به سمت پادرا گرفت.
كاوه- متأسفانه ما نميتونيم شاهد فضولي مثل تورو زنده بذاريم!!!
كاوه
در كمال ناباوري گلوله اي به سمت پادرا شليكك كرد.پادرا بعداز چند لحظه
روي زمين افتاد.شايان اسلحه را از كاوه گرفت و با خشم به او گفت:
- احمق اين چه كاري بود كردي؟!
- كاري كه درست بود...........عوضي خيلي وقته ميخوام حالشو بگيرم بهتر كه بميره!!!
- خاك برسرت........حالا ميخواي چي كار كني؟!
كاوه- وسايل رو جمع ميكنيم از اينجا ميريم...........اينم انقدر بمونه تا بپوسه!!!
شايان
و كاوه به سرعت آنجا را تخليه كردند و رفتند.پادرا همانطو كه روي زمين
افتاده بود به زحمت توانست آدرس آنجا را براي آيدين پيامك بزند و اورا خبر
كند.آيدين چندبار با پادرا تماس گرفت وقتي ديد جواب نميدهد نگران شد و با
عجله خودرا به آنجا رساند.وقتي پادرا را بي هوش و غرق در خون ديد در حالي
كه به شدت شوكه شده بود با اورژانس تماس گرفت.پادرا را به سرعت به
بيمارستان رساندندو به خانوادش هم خبر دادند.ساعاتي بعد پانيذ دگرگون پيشه
آوا و آيلين رفت و جريان را برايشان گفت.آ.وا بعداز شنيدن حرف هاي پانيذ
نزديك بود از حال برود كه پانيذ گفت((گلوله را از بدنش خارج كردن))!!!آوا
نفس عميقي كشيدو شروع كرد به گريه كردن.آيلين درحين آرام كردن آوا از پانيذ
پرسيد:
-الان حالش چطوره؟!
- خون زيادي ازش رفته و هنوز بي هوشه........اونطور كه پرهام ميگفت ممكنه تا فردا به هوش نياد!
آوا
در ميان هق هق گريه گفت: ديدين بهتون .........گفتم........كار دسته خودش
ميده!!.........بايد زودتر بهش ميگفتم خواهرشم ..........اون به خاطر من
اين كارو كرد!!
پانيذ- عزيزم اگه ميگفتي خواهرشي كه بدتر ميشد!
آوا
مثل ابر بهار گريه ميكردو پانيذ و آيلين هم سعي در آرام كردنش داشتند.سه
روز بعد كه پادرا به هوش آمده بوداز آيدين خواست آوارا پيش او ببرد.آوا
همراه آيدين به ملاقات او رفت.قلب آوا از ديدن برادرش روي تخت بيمارستان به
درد آمد.پادرا با صدايي كه به سختي شنيده ميشد گفت:
- ديدي بالاخره دستگيرش كردن؟!
آوا-
آره با اون عكسها و ضبط صداهايي كه تو كرده بودي فكر كنم تا چندروزه ديگه
اعدامشون كنن...........تو بايد بري توي قسمت جنايي فعاليت كني!!!
پادرا- چه عجب باهام خودموني شدي!!!
آوا لبخني زد و دست برادرش را بين دستان گرم خود گرفت.
آوا- مگه ميشه آدم با برادرش خودموني نباشه؟!
- برادر؟!!!!
آوا- وقتي حالت خوب شد همه چيزو برات ميگم!
- نه............الان بگو.
آوا-قول ميدي عصباني نشي؟!
پادرا سرش را به نشانه ي تأييد تكان داد.
آوا-
من و تورو از پرورشگاه اوردن........همون پرورشگاهي كه ماله باباته!خواست
خدا و تقدرسرنوشت مارو دوباره به هم رسونده داداشي!!!!!!!!
- آوا الان چه وقته شوخي كردنه؟!
آوا-نه شوخي نميكنم........كلي زحمت كشيدم تا فهميدم.جريانش مفصله بعداً برات ميگم!!!!
پادرا- آوا دروغ گو دشمنه خداس!!!!!!!!
آوا دست برادرش را در دستان نرم خود گرفت و بوسه اي برپشت آن زد:
- نه قربونت برم اگه بدوني چه زجري كشيدم تا فهميدم اين حرف رو نميزدي!!!
پادرا- پس واسه ي همين بود كه اين اواخر باهام صميمي شده بودي؟!
آوا- بله خوب خيالم راحت بود كه كنار برادرم هستم واي اون شب كه جريانه شايان رو بهت گفتم نميدوني چقدر سبك شدم...............!
ناگهان
پادرا به نفس نفس افتاد و نتوانست درست تنفس بكند.آوا فوراً يكي از
پرستارهارو خبر كرد.در عرض چند دقيقه چندتا پرستار و پزشك معالج پادرا توي
اتاق بودند......آوا به ديوار تكيه داده بود و تمام حركات آنها را زير نظر
داشت.لحظاتي بعد صداي بوق دستگاهي كه نشان دهنده ي قطع شدن ضربان قلب پادرا
بود بلند شد.تلاشهاي آنها براي بازگرداندن ضربان قلب او بي فايده
بود.پادرا در مقابل چشمان خواهرش جان به جان آفرين تسليم كردو اوراباز تنها
گذاشت. آوا همه را از جريان خواهر و برادر بودن خود و پادرا باخبر كرد.پس
از اين حادثه خانواده ي نيك بخت وپرهام و پرهان به آلمان مهاجرت كردند.
روزهاي
اول بر آوا به سختي گذشت . اواتمام روز خود را دراتاق حبس ميكرد و لب به
غذا نميزد. دوهفته از فوت پادرا گذشته وآوا حسابي مريض شده بود.پدر و مادرش
به هر نحوي بود پزشك روانشناسي را پيش او آوردندتا بااو صحبت
كند.خوشبختانه صحبت هاي دكتر مأثر واقع شد و حال آوا بهبود يافت اما او
همچنان خود را مقصر مرگ پادرا ميدانست.
********
امروز
روز اعلام نتايج كنكور است.پانيذ وآيلين پيش آوا آمده اند ودرحال گرفتن
نتايج از اينترنت هستند. آوا بي خيال روي تختش دراز كشيده بودوبه سقف اتاقش
نگاه ميكرد.بعداز دوساعت آيلين و پانيذ جيغ زنان به هوا پريدندو يكديگر را
درآغوش گرفتند.آوا صورتش را به سمت آن دو چرخاند.آيلين و پانيذ به سمت او
رفتند و هرسه يكديگر را در آغوش گرفتند.
آوا- خوشحالم به آرزوتون رسيدين!!!
پانيذ لپ او را كشيد:جيگر تو كه رتبت بهتره ما شده!
آوا متعجب گفت: منم قبول شدم؟!
آيلين و پانيذ به هم نگاه كردند و يكصدا گفتند: بعله!!!
آوا بي حال خود را روي تخت انداخت.آيلين با انگشت سيخونكي به او زد.
آيلين- چرا پكري اوشكله؟!
آوا پلكهايش را روي هم گذاشت: خيلي وقته پكرم!
پانيذ – آهههههه............آوا بس كن ديگه!تا كي ميخواي خودتو بقيه رو عذاب بدي؟!
آوا-
شماها كه جاي من نيستين؟! مني كه تا قبل از اومدن پادرا به زندگيم همه از
دستم فراري بودن حالا شدم يه دختر گوشه گير.چرا؟! چون باعث مرگ برادرم
شدم....برادري كه چندماه بيشتر نديدمش!!!!!صداي آوا بغض آلود بود اما مانند
قبل از اشكهايش خبري نبود.از هنگامي كه برادرش در مقابل چشمانش جان داد
چشمه ي اشكهايش خشك شد.آيلين و پانيذ مثل هميشه سعي كردند جو را تغيير
دهند.
آيلين- آوا بايد ازامروز شروع كنيم به تمرين كردن!
آوا لبخند تلخي زد:تمرين زبان ؟!
-
نه فدات شم.توكه قصد نداري ترشيده بشي پس بايد تمرين كنيم چطوري دله اين
پسراي دانشگاه رو بدزديم البته كار من بدون تمرين هم راه ميفته!
آوا و پانيذ شروع كردند به خنديدن.آيلين با خشم گفت:
-كوفت.........مگه من چي گفتم؟!
پانيذ- توكه تا ديروز از همه ي پسرا بيزار بودي؟!
- الانم بيزارم!
آوا- اِاِاِ......خودت گفتي تمرين....!
آيلين بين حرف او دويد:عزيزم من براي تو گفتم نه خودم!
آوا با بالش به سر او كوبيد:مطمئنم همون روز اول كل پسراي كلاس ميان خواستگاريت!
آيلين لب هايش را جمع كرد و گفت: غلط كردن.......من قصد ازدواج ندارم!((فصل پنجم:بازگشت پادرا))روزهاي خوش آب و هواي بهار و تابستان سرد و خشك تر از تمام روزهاي عمر آوا سپري شد.
روز اول شروع كلاس هاي دانشگاه:
دانشجوياني
كه اكثراً هم سن و سال دختر ها بودن با شور و شوق بسيار سراولين كلاس خود
حاضر شده اند.همه منتظر آمدن استاد بودند و با هم گفت و گو ميكردند.درهمين
هنگام جواني حدوداً 25-26 ساله با قامتي بلند و هيكلي عضلاني وارد كلاس شد و
كيف خود را روي ميز استاد گذاشت.آوا و آيلين محو تماشاي او شدند.مردجوان
دركلاس را بست و با زدن چند ضربه به ميز خود همه را ساكت كرد.يكي از پسر ها
به اسم نيما صبور خطاب به او گفت:
- خوش تيپ اونجا ميز استاده!
جوان تازه وارد نگاهي به همه ي دانشجويان انداخت و همراه با لبخندي كمرنگ گفت:
- من پادرا حقيقي هست استاد زبان و رياضيتون !
آوا
و آيلين كه از ديدن او حسابي شوكه شده بودند با آوردن اسم پادرا به يكديگر
نگاه كردند.آيلين خيلي آرام درگوش آوا زمزمه كرد: طرف خيلي شبيه پادراس!
آوا نيم نگاهي به دخترعموي خود كردو به پادرا خيره شد.
كلاس در سكوت مطلق بود تا اينكه نيما گفت:
- آقاي مجازي شوخي بي مزه اي كردي!
پادرا در جواب او گفت: آقاي عجول من با كسي شوخي ندارم!
نيما كه از اين حرف او جاخورده بود با بهت گفت:شما منو از كجا ميشناسين؟!
-
مگه ميشه دوست نويد صابري رو نشناسم؟!شما رو هم چند باري خونه ي داييم
ديدم!درضمن من همه ي شما رو ميشناسم و بيوگرافي همتونو ميتونم از حفظ بگم.
دانشجويان
گنگ به هم نگاه ميكردند و چيزهايي براي هم زمزمه ميكردند.داشتن استادي به
اين جواني برايشان قابل درك نبود.يكي از دانشجويان بلند از پادرا پرسيد:
- استاد شما چندسالتونه؟!
پادرا-
ميدونم براتون خيلي عجيبه كه استادتون هم سن و سال خودتون باشه ولي من 13
سالگي كنكور زبان انگليسي شركت كردم و با رتبه ي 20 توي دانشگاه تهران
مشغول شدم از طرفي هم رياضيمو تقويت ميكردم و كارشناسي زبانمو كه گرفتم
رفتم واسه رياضي جريانش مفصله خستتون نميكنم خلاصه اينكه سرباز ي هم معاف
شدم و تونستم كارشناسي ارشد زبان انگليسي و رياضي رو به راحتي بگيرم الانم
23 سالمه و اين اولين تجربه ي كاريم توي ايران هست!
نيما با پررويي تمام گفت: پادرا جان ميگم يه بيو كوچولو بده بيشتر آشنا بشيم!
پادرا
نيشخندي زد: اين همه حرف زدم تازه ميگي بيو بده؟! سنمو كه گفتم گروه خونيم
oمنفيه،قدم 190،وزنم110،خوبه يا بازم بگم؟! راستي مجرد هم هستم!!!
با گفتن اين حرفش پسرا همه يه صدا سوت زدند.
آيلين موقعيت را مناسب ديد و از پادرا پرسيد:
استاد ميشه يه خورده از روش تدريستون بگين؟!
نيما- نه.....پادرا نگو!
پادرا با اخم روكرد به نيما: آقاي صبور اينجا كلاسه و من هم استاد هستم لطفاً رعايت كنين....دليل داره كه روش تدريسمو نگم؟!
نيما شانه اي بالا انداخت: نه همينطور يگفتم!
پادرا
سري تكان داد و رو به آيلين گفت: خانم احمدي من خط به خط كتاب رو تدريس
ميكنم و هرماه هم آزمون ميگيرم البته ايميلم رو هم الان مينويسم تا اگه
مشكلي داشتين از اين طريق سوالتونو بپرسين!
پادرا ماژيك را برداشت و آدرس ايميل خورا روي تخته نوشت.وقتي كه به سمت دانشجوها برگشت متوجه نگاه خيره ي آوا شد و به او گفت:
- خانم احمدي مشكلي پيش اومده؟!
آيلين – نه استاد!
پادرا- با شما نبودم منظورم دختر عموتونه!
آيلين با آرنج به پهلوي آوا ضربه اي زد و او را به خودش آورد و آرام درگوش او زمزمه كرد: استاد داره با تو حرف ميزنه!
آوا رويش را به سمت پادرا برگرداند و گفت:
بله استاد؟!
- عرض كردم مشكلي پيش اومده؟!
آوا- نخير!
پادرا
لحظاتي به او نگريست سپس خطاب به همه گفت:آخرين نكته رو قابل توجه آقا
پسرا بگمكه تمام خانماي اين كلاس يا ازدواج كردن و يا نامزد دارن به جز 4-5
نفر.
پسرا كه اكثراً 18-19 ساله بودن آه كشيدند.
نيما- استاد پادرا ميشه اسماشونو بگي؟!
پادرا- خير!
نيما- اي بابا استاد چرا انقدر تلخين شما؟!
- راستش چنددقيقه پيش دوليوان قهوه ي تلخ خوردم!!!!
دانشجويان همه خنديدند به جز آوا!
آوا- استاد شما با آقاي سروش(پدرواقعي آوا)نسبتي دارين؟!
پادرا- نه تاحالا اين اسم رو نشنيدم!
آوا- آقاي پادرا نيك بخت رو چطور؟!
- همون كه چندماه پيش كشتنش؟!
آوا درحالي كه بغض راه گلويش را بسته بود گفت: بله!
-
نه متأسفانه!ولي خيلي دوست داشتم براي يه بار هم كه شده ببينمش كمتر آدمي
پيدا ميشه كه يه همزاد داشته باشه اونم همزادي كه هموطنش هم باشهو از اون
مهمتر انقدر شجاع باشه....من كه خيلي ناراحت شدم وقتي خبر فوتش رو شنيدم
خدا رحمتش كنه!(پادرا چندثانيه اي درفكر فرو رفت سپس ادامه داد) شماباهاش
نسبتي داشتين؟!
آيلين به جاي دختر عمويش پاسخ داد: بله......برادر آوا بود!
نيما با لحني شوخ گفت: آوا ديگه كيه؟! ما اينجا آوا نداريم چرا مارو توي اين موقعيت قرار ميدين؟!
پادرا لبخندي به خاطر طرز حرف زدن نيما زدوبه سمت آوا اشاره كرد:
- خانم احمدي رو ميگن!
نيما ابروهايش را بالا انداخت: آهان چشم قرمزه!
پادرا لبخندزنان رو به آوا گفت:خانم احمدي پادرا برادر ناتني شما بود؟!
آوا كه بايادآوري خاطرات پادرا درخود فرورفته بود با اشاره ي آيلين به خود آمد و درجواب پادرا گفت:
نه
استاد،برادر ناتنيم نبود ولي مارو از پرورشگاه اورده بودن من يه جا اون يه
جاي ديگه بزرگ شديم به خاطر همين اسم فاميلمون مثل هم نيست.........درست
چندماه بعداز پيدا كردنش دوباره واسه ي هميشه از دست دادمش!
پادرا با لحني غمگين گفت: ايشالله ديگه غم نبينين!
آوا- ممنون!
نيما باز به شوخي گفت: منم تَسلِيَت عرض مِيكِنَم!!!!
دوباره همه خنديدند به جز آواپادرا و آيلين.آيلين كه خونش به جوش آمده بود به نيما گفت:
شما طول كنين بهتره!
نيما كه انتظار اين جواب را نداشت به سمت آيلين برگشت. دريه لحظه دلش لرزيد ولي به خود مسلط شد و جواب اورا داد:
من دوست دارم عرض كنم شما خودت طول كن!
بعداز اين حرف نيما همه ي پسرا هو كشيدند.پادرا براي عوض كردن جو كلاس گفت:
كسي سوالي نداره؟!
آيلين- استاد امروز درس نميدين؟!
پادرا- چطورمگه؟!
آيلين به كنايه گفت: ميترسم با حضور افراد باهوشي مثل آقاي صبور توي كلاس از درس عقب بمونيم!
پادرا
نيشخند موزيانه اي زد و گفت: دلم نميخواد از حالا توي كلاسم دو دستگي
بيفته پس لطفاً زياد به پاي هم نپيچين و سرتون به كار خودتون باشه!
آيلين- استاد پس اگه درس نميدين كلاسو تموم كنين لطفاً!
پادرا به تأييد سرش را تكان داد:همگي خسته نباشين!
تمام
دانشجويان بعداز چنددقيقه كلاس را ترك كردند.پادرا كه پشت ميزش نشسته بود و
داشت با موبايلش كار ميكرد لحظه اي سرش را بالا آورد و نگاش درنگاه خيره ي
آوا گم شد.لحظاتي گذشت تابالاخره پادرا سرش را پايين انداخت و به كارش
ادامه داد. آيلين جلوي آوا ايستاد: آوا چته؟!
آوا نگاهي به آيلين انداخت: چي كار كنم خيلي شبيه پادراس نكنه خودشه!!!
- آوا چي ميگي؟! چرا گير دادي به اين بيچاره؟!
آوا-
آيلين من اون پادرا رو خيلي راحت از دست دادم مطمئن باش اين يكي رو به
راحتي از دست نميدم........من ميدونم كه اين همون برادر خودمه نگاش كن با
پادرا مو نميزنه فقط رنگ چشماش فرق ميكنه! من مطمئنم روح داداشم توي جسم
اين رفته.......
آيلين- آوا جان عزيزم توهم زدي؟! بابا اين يه ادم ديگس همزاد پادراست ولي خودش نيست!!!
آوات
اشك ريزان وسايلش را جمع كردواز كلاس خارج شد.......آيلين خوشحال بود كه
بالاخره بغض چندماهه ي آوا شكسته شده بود و بيرون رفتن اورا نظاره
ميكرد.دقايقي بعد آيلين با صداي به خود آمد.
پادرا- خانم احمدي؟!
- بله استاد؟!
- ميشه چنددقيقه وقتتونو بگيرم؟!
- استاد حال دختر عموم اصلاً خوب نيست ميشه بذارين واسه ي بعد؟!
- اتفاقاً درباره ي ايشونه!
- پس زود بگين استاد بايد برم دنبالش!
پادرا بدون مقدمه گفت: ايشون با من مشكلي دارن؟!
- نه استاد سوءتفاهم شده!
- ولي من مطمئنم يه چيزي هست.
- استاد لطفاً جلسه ي بعداز خودش بپرسين!
پادرا- متوجه ام...ببخشيد وقتتونو گرفتم!
- خواهش ميكنم با اجازتون.
آيلين دوان دوان خود را به محوطه دانشگاه رساند.خوشبختانه آوا را زود پيدا كرد و شتابان پيش او رفت.
- خانمي داري گريه ميكني؟!
آوا- پ ن پ دارم ميخندم.آيلين اصلاً حوصله ندارم برو بذار راحت باشم!
آيلين
لبخند زنان گفت- واي خدايا شكرت باز شدي همون آواي شيطون و بانمك
خودم..........ولي غصه ي زياد واسه قلبت خوب نيست ......... بسه ديگه هرچي
گريه كردي زياديت ميشه!!
آوا خنديد و آرام سر آيلين را به سمت عقب هول داد.آيلين هم خنديدو گفت:
- الان حالت خوبه؟!
آوا اشكهايش را پاك كرد: آره هنوزم گريه دارم ولي زشته ديگه اينجا نميشه!
- آره زشته الان ميگن اين رفته خواستگاري استادشون جواب رد داده داره گريه ميكنه!
هردو خنديدند و بلند شدند.سرو وضعشان را مرتب كردند.
آيلين- راستي استاد دچار سوء تفاهم شده!
آوا- يعني چي؟!
- طرف فكر كرده عاشقش شدي..........
آيلين شروع كرد به خنديدن.آوا سرش را تكان داد:آيلين درست حرف بزن!
- بيابريم تا برات بگم!
آن
دو درحالي كه آيلين جريان را براي آوا تعريف ميكرد به سمت خيابان رفتند.
وقتي ميخواستند از خيابان رد شوند يك ماشين مدل بالا نارنجي جلوي پايشان
ترمز كرد.
نيما از ماشين پياده شد و رو به آنها كه حسابي ترسيده بودند گفت:
- ببخشيد اگه ترسوندمتون من نميتونم مثل آدم رانندگي كنم...........افتخار ميدين برسونمتون؟!
آيلين با اخم گفت: برو خواهرتو برسون !
نيما خنده ي كوتاهي كرد و گفت: من خواهر ندارم يكي يه دونم..........خل و ديوونم!
آوا و نيما خنديدند ولي آيلين به زحمت خنده اش را خورد: آقاي صبور امروز به اندازه ي كافي نمك ريختين بقيشو بذارين براي يه روز ديگه.
نيما بي توجه به حرف او گفت: آيلين خانم ميشه يه خواهشي ازتون بكنم؟!
آيلين با خشم گفت : چي؟! چطور به خودت اجازه ميدي اسم منو بياري؟! عجب رويي داري تو.........
نيما با تمسخر گفت: خانم احمدي ميشه يه خواهشي بكنم؟!
آيلين- بفرمايين!
نيما- لطفاً آدرس و شماره ي منزلتونو بهم بدين براي امر خير ميخوام!
آيلين- جناب اشتباه گرفتين من اوني كه شما فكر ميكنيد نيستم!
نيما-
برو بابا ميگم شماره خونه بده ميگي من اوني كه فكر ميكني نيستم؟! مگه من
اوني كه شما فكر ميكنيد هستم؟! گفتم كه براي امر خير ميخوام!
آيلين با حالتي نسباتاً آرام گفت:
آقاي صبو ر ما قراره چندسال همكلاسي باشيم اينطوري كه نميشه.......لطفاً كاري نكنين كه......
نيما نگذاشت آيلين حرفش را تمام كند و روبه آوا گفت:
- آوا خانم به نظرتون من حرف بدي زدم؟!
آوا
بر خلاف دقايقي قبل كه گريه ميكرد لبخندزنان به نيما گفت: آقاي صبور شما
نبايد انقدر عجله كنين بذارين يه مدت از آشناييمون بگذره بعد اقدام كنين!
نيما به شوخي گفت: نه آخه ميترسم آيلين خانم فكر كنن شوهر گيرشون نمياد برن خودكشي كنن و منم بيوه بشم!
آوا و نيما خنديدند و آيلين همانطور خيره خيره آوا را نگاه ميكرد .معني اين دوگانگي اي كه در وجود آوا بود را نميفهميد.
آوا- آقاي صبور من حواسم به آيلين هست كسي به جز شما نمياد سراغ اين دختر عموي ما........!!!
نيما- نه بابا منو الكي دست به سر نكنين .......مطمئنم تا همين الانشم يه 20 تا از خواستگاراشونو پروندن ايشون!
آوا- نگران نباشين هرچي خدا بخواد همون ميشه من نميفهمم دليل اين همه عجله ي شما چيه؟!
نيما- نميدونمم والله خوب چشممو گرفته ديگه همچين بگي نگي عاشقش شدم!
آيلين
با اين حرف نيما شروع كرد به خنديدن انقدر خنديد كه اشك از چشمان سياهش
سرازير شد.آوا نگرانش شد و همش حالش را ميپرسيد ولي او قادر به پاسخ گويي
نبود...نيما همينطور خيره به اونگاه ميكرد.خنده اش كه تمام شد روبه نيما
گفت:
آقاي صبور هر وقت مطمئن شدين كه عاشقمين بياين آدرس و شماره بگيرين...........وبعد باز شروع كرد به خنديدن.
آوا ازتأسف سري تكان داد و به نيما كه همچنان متحير بود گفت: اين آبجي ما به عشق اعتقاد نداره !
نيما- گفتم چش شد دختر مردم .......فكر كردم جنا اومدن دارن قلقلكش ميدن خوب اين كه خنده نداره!!!
آيلين درحال خنده گفت: جناب بفرمايين برين واي خدا مردم از خنده توروخدا برين من شمارو ميبينم خندم ميگيره!!!
نيما عين دخترا گفت: وا خاك عالم........من كجام خنده داره؟!
آوا به نيما گفت: آقاي صبور شما تشريف ببرين تا اين آروم بشه بد سوژه اي دادين دستش!!!
نيما- خدا به دادم برسه ............. من بااين زير يه سقف نميتونم زندگي كنم ها!
آيلين از اين حرف او ناراحت شد و بسيار جدي گفت: حالا كي خواست باشما زير يه سقف زندگي كنه؟!
نيما ابروهايش را بالا مي انداخت و در همان حال ميگفت: ديدي خندت تموم شد!!!
آيلين دستهايش را به هم ماليد و گفت: آوا جان من نميدونم چرا دلم ميخواد يكي رو بزنم!!!
نيما
خنديد: باشه بابا عصباني نشو پير ميشي زن من بايد خوشگل و جوون
باشه..........خوب خانماي گل من ديرم شده بايد برم آتليه ايشالله بعداً
بيشتر آشنا ميشيم!
نيما از دخترا خداحافظي كرد و بسيار سريع از آنها دور
شد. آيلين دست آوارا گرفت و اورا به همراه خود كشاند.آوا بي هيچ حرفي پشت
فرمان نشست و ماشين را به حركت درآورد.آيلين همانطور درفكر بود تا اينكه
آوا گفت:
- واقعاً كه عجولي!
آيلين با شنيدن كلمه ي عجول به خود آمد و گفت: چي؟! كي عجوله؟!
آوا خنديد: يعني انقدر به فكرشي كه تا اسمش مياد عين برق گرفته ها ميپري؟!
آيلين با صدايي جيغ مانند گفت: نههههههههههههه آوا خيلي بدي!
آوا- آره بدم ولي بعضيا خيلي عجول هستن از داخل آينه پشت سرمونو نگاه كن..............
آيلين نگاهي به آينه ي بغل انداخت و ديد كه نيما درحال تعقيبشان است.نفس عميقي كشيد و گفت: ميتوني قالش بذاري؟!
- آيلين نيازي به اين كار نيست!
- خواهش ميكنم بذار يه خورده بخنديم اين كه كار داشت چطور افتاده دنبال ما؟! بذار حالش گرفته بشه!
آوا
دنده را عوض كرد و با بيشترين سرعتي كه ميتوانست از چراغ راهنمايي رانندگي
عبور كرد ولي نيما پشت چراغ قرمز ماند و نتونست آنها را تعقيب كند. آيلين
خوشحال از اين بابت جيغ خفه اي كشيد و صورت آوا رابوسيد.
آوا- ديدي گفتمت روز اول برات خواستگار پيدا ميشه!
- برو بابا......اين كجاش به خواستگارا ميبره؟!
آوا- نه بچه خوبيه تازه بانمك و شيطونم هست عين خواهر زنش!
آيلين با تعجب پرسيد: خواهر زنش؟!
- من ديگه من ميشم خواهر ناتني تو يعني خواهر زن نيما!
آيلين- آوااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا
آوا- باشه حالا چرا داد ميزني؟! ولي از من گفتن بود ديگه شوهر گيرت نمياد توي اين دوره زمونه!
آيلين- آوا امروز خيلي خوشحال شدم!!!
- وااااااااا دختر مگه خواستگار نديده اي كه خيلي خوشحال شدي؟
آيلين محكم زد روي پاي خود: نهههههههههه.....براي تو خوشحالم امروز بالاخره گريه كردي!
آوا باز ياد خاطرات تلخ و اين پادراي جديدي كه وارد زندگي اش شده بود افتاد.
درحال ترك كلاس بودند.
آوا- آيلين توبرو يه چيزي بگير براي اين شكم ما تا منم بيام پيشت.
آيلين- ok,bye!!!
آيلين
هم از كلاس خارج شد. پادرا كه منتظر موقعيتي مناسب براي صحبت كردن با آوا
ميگشت سراغ او رفت.آوا سرش پايين بود و متوجه حضور پادرا كنارش نشد. پادرا
درحالي كه روي صندلي مقابل آوا مينشست گفت: خانم احمدي؟!
آوا سرش را بلند كرد و با ديدن پادرا مقابلش جا خورد.
آوا- ب..بله استاد؟!
- بدون مقدمه بگم من ميخوام دليل نگاه هاي جلسه ي قبلتونو بدونم!
آوا سرش را به زير انداخت: چي بگم؟! يه سوءتفاهم بود!
- نه من جواب سربالا نميخوام ميخوام واقعيتو بدونم يه چيزي شمارو عذاب ميده.....
آوا نگاهش را به نگاه سبز پادرا دوخت.
آوا-
شما خيلي شبيه برادرمين...............نه شما خود برادرمين ....نميدونم
..هيچي نميدونم گيج شدم....اسمتون پادراست چهرتون كپي برادرمه حتي اندامتون
هم مثل اونه............فقط رنگ چشماتون با پادراي من فرق
ميكنه..............!!!
پادرا- ميدونم ..ميفهمم چي ميگين منم وقتي عكسشو
توي تلوزيون ديدم جاخوردم.........يه لحظه به خودم شك
كردم............واقعاً متأسفم........ميتونم بپرسم چي شد كه اون اتفاق
براي برادرتون افتاد؟!
آوا به خاطر حس نزديكي كه به پادرا داشت تمام
جريان را از بدو ورود برادرش به زندگيشان براي او تعريف كرد.درآخر آوا
اشكهايش را كه بر اثر يادآوري خاطرات روي گونه هايش سرازير شده بودند را
پاك كرد و گفت: بقيشم ميدونين ديگه برادر من مرد و دوتا از افراد مهم يه
باند قاچاق مواد مخدر اعدام شدن........!
پادرا آه بلندي كشيد: حيف حيف كه نتونستن همشونو بگيرن خدا ميدونه قراره چه بلايي سر جووناي كشورمون بيارن!
آوا وسايلش را جمع كرد و از روي صندلي بلند شد. پادرا هم سرپا ايستاد و روبه او گفت:
- شما خودتونو اذيت نكنين منم يكي مثل.........پادرا......برادرتون نميتونم باشم ولي قول ميدم جاي خالي اونو براتون پر كنم!
آوا فكر كرد منظور پادرا اين است كه او همان برادرش است با هيجان گفت:
- واي خدايا شكرت پادرا ميدونستم خودتي!!!
پادرا خواست جواب اورا بدهد كه صداي آيدين آمد: آوا خانم يه آقا بندازي اولش بد نيست ها!
پادرا و آوا هردو از ديدن ايدين متعجب شدند.آوا آيدين را به پادرا معرفي كرد آن دو با هم دست دادند.
فدات شم عزيزم دلم خيييييييييلي برات تنگ شده بود داشتم ديوونه ميشدم!
پادرا خندان خودراعقب كشيد: عمو جون اشتباه گرفتي!
آيدين خواست جوابش را بدهد كه آوا ميان حرفهايشان پريد و گفت:
ميشه بگين اينجا چه خبره؟! من خوابم يا بيدار؟!
آيدين-نه
ابجي گلم بيداري ايشون اقا پادرا هستن خواهر زاده ي دكتر صابري و دوست
قديمي من كه بي خبر رفته بود انگليس!ببين جلو خودش ميگم داداشمو اذيت نكني
ها!
آوا- داداشت؟ ببين من هنوز نفهميدم مگه اين پادرا داداشم نيست؟! ايديننننننننننننننننننننن نن يعني چي كه پادرا دوست قديميته؟!
آيدين يه تاي ابرويش را بالا انداخت: اوا حالت خوبه؟ ايشون اقاي حقيقي هستن چه ربطي به پادراي خودمون داره؟!
آوا دستش را روي پيشاني اش گذاشت و با عذرخواهي كوچكي قصد خروج از كلاس را داشت كه ايدين كيفش را گرفت و مانع از رفتنش شد.
آيدين- ابجي خوشگلم حالت خوبه؟! ميخواي خودم ببرمت خونه؟!
آوا بدون اينكه برگردد جواب داد: خوبم ايلين منتظرمه،خداحافظ!
آيدين و پادرا با او خداحافظي كردند و شاهد رفتنش بودند.
پادرا- خوب بگو ببينم چي كارا ميكني؟!
- من يه آموزشكده زبان زدم الانم دارم واسه كارشناسي ارشد ميخونم!
پادرا- پس تو هم به وعده اي كه داده بوديم عمل كردي!
- من هيچوقت زير قولم نميزنم ولي تو نامردي كردي و منو تنها گذاشتي! پادرا شيرمو حلالت نميكنم!
هردو باهم خنديدند.
پادرا- خوب بيا بشين اينجا تا كلاس بعديم شروع ميشه يه خورده حرف بزنيم البته اگه وقتشو داري!
- باشه...ميخواي همينجا بشينيم؟!
سپس به زمين اشاره كرد.پادرا دو صندلي اورد و مقابل هم گذاشت: نخير لازم نكرده روي زمين بشيني!
آيدين-راستي تا يادم نرفته تو اين پسره نيما صبور رو ميشناسي؟!
پادرا- اره چطور مگه؟!
- ظاهراً براي دخترا مزاحمت ايجاد كرده واسه همين اومدم همچين درس عبرت بهش بدم.
پادرا-
نيما؟! مزاحم دخترا بشه؟! عمراااااااااااااااا! درسته زياد شوخي ميكنه و
شيطونه ولي امكان نداره مزاحم دخترا بشه اصلاً توي ذاتش نيست!
آيدين نيشخندي زد: اره جون خودش.........اصلاً اهلش نيست ولي نميدونم چرا شماره و ادرس خواسته!
- اهان اون كه براي خواستگاريه!
آيدين- تو از كجا ميدوني؟!
- نيما دوست نويد پسر داييمه و دوتاشونم با من دوستن ..... خودش بهم گفته من بهش اطمينان كامل دارم پسر خيلي خوبيه!
آيدين سرش را تكان داد:اوهوم....پس لازم شد باهاش حرف بزنم!
- من ميگم نره تو ميگي بدوش؟!!!
آيدين خنديد: نه ميخوام بهش بگم زياد طرف ايلين نره اخه ابجي كوچيه ما فكر بد ميكنه!
پادرا- اهان خودم بهش ميگم!
آيدين- خوب بگو ببينم عين cow سرتو ميندازي ميري اونور نميگي اينطرف يكي نگرانت ميشه؟!
پادرا قهقه ي بلندي زد: اولاً اون كه گفتي خودتي دوماً خبو كردم رفتم!
آيدين از روي صندلي بلند شد: ااااا.......باشه خدافظ!
پادرا دستش را گرفت و او را دوباره سر جايش نشاند: بشين ببينم چه زودم قهر ميكنه!
آيدين- شانس اوردي داييت بهم گفت حالت خوبه همچين بي خبرم نبودم ميدوين كه من نيروي نفوذي زياد دارم لندن!
پادرا- واقعاً؟! يعني ميدونستي كجام؟!
ايدين-
اره ميدونستم گفتم حتماً نميخواستي به دوستيمون ادامه بديم و به خاطر
اينكه من ناراحت نشم بي خبر رفتي تا مدتي ناراحت بودم ولي چون دوستت داشتم
عادت كردم تا امروز كه ديدم اااااااا اومدي ايران!
- آخي بميرم من غلط بكنم بخوام دوستيمو با تو به هم بزنم ما از ده سالگي دوستيم يادته؟! چه خاطراتي كه باهم نداريم!
آيدين نفس عميقي كشيد: اره يادش بخير بچه بوديم الان شديم يكي يه مرد واسه خودمون البته تو خيلي ديگه بزرگ شدي!
سپس با مشت ضربه اي به سينه ي پادرا زد: پسر اين هيكلو از كجا اوردي؟!
پادرا خندان گفت: خيلي بده؟!
- نه بابا عاليه فقط يه خورده زيادي بزرگه كه اونم خوبه براي كتك كاري كاربرد داره!
پادرا- اخ گفتي خيلي وقته هوس كتك كاري كردم!
ايدين گارد و مثل كسايي كه ميترسن خودشو جمع كرد: منو نزني ها له ميشم زير دستت!
پادرا
از شدت خنده به سمت عقب رفت. ناگهان پايش از زمين جدا شد و به پشت روي زمي
افتاد كه همراه با صداي بسيار بلندي بود.آيدين خيلي ترسيده بود ولي پادرا
همچنان ميخنديد.آيدين به او كمك كرد تا از روي زمين بلند شود و لباسش را
تميز كند.پادرا درحالي كه هنوز اثار خنده توي صورتش بود گفت:
واي ايدين اي كاش خودتو ميديدي خيلي بامزه شده بودي!
آيدين ضربه ي محكمي به پشت او زد: كوفت نخند....... لوس بي مزه!
پادرا- چاكريم!
آيدين سر جايش نشست و پادرا هم روي ميزي كه توي كلاس بود نشست.
پادرا- خوب پسرم بگو ببينم چه خبرا؟!
آيدين- هيچي سلامتي.......درس........كار........ب� �بختي!
پادرا- از سايان چه خبر؟!
- هه يادته؟!
پادرا- پ ن پ فراموشي گرفتم!
- هيچي هنوزم منتظرم.
پادرا دستش را توي هوا تكان داد: اِهِكي..........من گفتم الان دوتا بچه داري. چرا تا حالا اقدام نكردي؟! ترسيدي بكشنت؟!
- نه نميكشنم،ميترسم زود باشه شاديم از شنيدن جواب منفي ميترسم.
پادرا- خره نترس من خودم تا حالا دوبار نامزد كردم و به هم زدم عادت ميكني!
آيدين
خواست چيزي بگويد كه اب دهانش توي گلويش پريد و شروع كرد به سرفه كردن
پادرا سريع رفت و با دست چند ضربه ي ارام به كمرش زد تا حالش خوب شد.
آيدين- خيلي احمقي پادرا..............دوبار نامزد كردي؟!
- برو بابا تو احمقي ...... اره دوتا نامزد رسمي و ده تا هم غير رسمي!
آيدين- چشمم روشن دوست دخترم كه داري.
پادرا با تأكيد گفت:ندارم داشتم!
- اهان مال دوران جاهليته.
پادرا- خودت چي؟!
- من هيچي هي سايانو ميبينم هي حرص ميخورم!
پادرا- حالا خداييش حرفايي كه زدمو باور كردي؟!
- چرا نكنم؟! از تو هركاري برمياد!
پادرا- دستت درد نكنه نه ديگه از اين كارا.
- حالا كدومش دروغ بود؟!
پادرا- همش دروغ بود خواستم سر به سرت بذارم فكر نميكردم باور كني!
آيدين
ابروهايش را بالا انداخت: هه هه من كه باور نكرده بودم خواستم مقابل به
مثل كنم!راستييييييييييييييي..... .....پولاتو هنوز داري؟
پادرا- پول؟! كدوم پول؟!
- خودتي....همون سه ميليارد!
پادرا- اونا كه تقريباً همش خرج شده.
آيدين با صدايي بلندتر از حد معمول پرسيد: چي؟! همشو خرج كردي؟! سه ميلياردو؟
پادرا-
اوهوم.........البته شصت درصدش خيرات شد. يه پرورشگاه بزرگ ساختم وقف
خانوادم كردم و هر ماه هم مبلغي ميدم براي مخارجشون البته همشو من نميدم يه
مقدار كميشو ميدم كه با حساب كتابايي كه كردم اين پولي كه براش كنار
گذاشتم خرج 10 سال پرورشگاه رو ميده.بقيشم يعني همون چهل درصد باقي مونده
واسه خودمه!
آيدين- يعني چقدر؟!
پادرا-يعني تقريباً 1 ميليارد دقيق چهل درصد نيست من تقريبي گفتم!
- اهان يه ميليارد همش؟!
پادرا- كمه؟
آيدين- پادرا من كه انقدر دوستت دارم بيا يه 500 تومنشو بده به من!
پادرا كه حرف آيدين باورش شده بود گفت: وا براي چيته 500 تومن؟!
- ميخوام برم بستني بخرم پول ندارم!
پادرا كمي فكر كرد بعد با خنده گفت: مرض نگيري ايدين ترسيدم گفتم يعين اين همه پولو ميخواي چيكار!
آيدين- هه نترس عمو جون پولات واسه خودت من خودم پول دارم ميرم بستني ميخرم به تو هم نميدم!
پادرا- خوب ديگه چه خبر؟
- ماشينت چيه؟!
پادرا- مزدا تري نيو قرمز.
- اوهوووووووع..........ايول بابا پس اين ماشين خوشگله مال توه همه دخترا هلاكشن ها بيا برمي يه خورده مخ بزنيم!
پادرا- اونم هيچكي نه، ما دوتا بريم مخ زني!
- خونه هم كه داري ديگه خودم خبرشو دارم نميخواد توضيح بدي!
پادرا- نكنه تو برا ي من جاسوس گذاشتي؟!
- بله گذاشتم خوبشم گذاشتم!اهان يادم رفت بگم تو ميدوني خيلي شبيه پسر عموي خدا بيامرزمي؟!
پادرا- اره آوا گفت برام!
آيدين- آوا خانم!
پادرا اَداي اورا درآورد : آوا خانم........!
- منو مسخره ميكني؟!
پادرا- از حالا واسه من غيرتي نشي ها وگرنه ميزنم دندوناتو خورد ميكنم توي دماغت!
آيدين با خنده گفت: نه بابا هنوزم بوكس كار ميكني؟!
- بله پس چي فكر كردي اونجا توي غربت تنها تفريحم ورزش بود الكي كه اين هيكلو به هم نزدم!
آيدين- اره بزنم به تخته خوب قد كشيدي.
پادرا به تمسخر گفت: نه كه تو كوتوله موندي.
- خوب من 3 سانت از تو كوتاه ترم!
پادرا- آخي نميري!تو چي ورزش ميكني؟
-من اگه وقت كنم استخر ميرم بدنسازي هم هفته اي سه بار!
پادرا- آخ گفتي استخر مياي فردا بريم؟
-عصر اگه باشه اره ميتونم بيام!
پادرا- باشه پس فردا عصر هان شمارتو بده ببينم داشت يادم ميرفت!
آيدين شماره اش را به پادرا داد و نگاهي مشكوك به او كرد:
پادرا ميدونستي تيپت دختر كشه؟!
پادرا- يعني چي؟!
- يعني اينكه همه ي دخترا هلاكتن!
آهان اين كه خوبه!
آيدين- خوبه ولي بعضي وقتا باعث دردسر ميشه!
پادرا- خدا بزرگه .......... قيافم چطوره؟!
- قيافه هم كه ديگه عالي با اين چشماي سبزت كلاً جادو ميكني من نميدونم خدا چرا تورو اين شكلي افريده زيادي خوشگلي!
پادرا خنديد و گفت: كوفت ببينم كاري ميكني صورتم خراب بشه!
آيدين- فقط اين ريش پرفوسوري مباركت رو بزن سنتو زياد كرده!موهاتم يه خورده فشن كني بد نيست.
پادرا سرش را تكان داد:نه اصلآً حرفشم نزن همينطوري خوبه!
آن دو بعد از ساعتي از يكديگر جدا شدند و هركدام به دنبال كار خود رفتند. از طرف ديگر آيلين،آوا و پانيذ طبق عادت هميشگي در خانه ي اقاي عسگري جمع شده بودند و درمورد نيما بحث ميكردند.
آيلين- پانيذ تو يه چيزي به اين بگو.
پانيذ_ منم با اوا موافقم.
آوا- بفرما دو به يك.
آيلين با كج خلقي گفت: آخه اين پسره چي داره؟!
آوا درحالي كه شيطنت در نگاهش ميدرخشيد گفت: چيزي داره كه تو با اينكه خيلي نيست ميشناسيش وقتي ميبينيش قند تو دلت آب ميشه.
آيلين- اااااا مگه تو توي دل مني؟!
پانيذ دستش را دورگردن آوا انداخت : هرچي باشه آوا از بچگي باهات بزرگ شده اخلاقتو ميدونه ديگه حتي احساستم درك ميكنه!
آيلين
يه خورده فكر كرد: آخه دروغ چرا نيما يه خورده چهرش و كاراش بانمكه و من
از شيطونياش خوشم مياد ولي نه اينطوري كه بخوام باهاش ازدواج كنم.
پانيذ- حالا كه اون با نگاه اول خواسته باهات ازدواج كنه پس توهم بايد بخواي!
چهره ي آيلين درهم رفت:انقدر از اين كلمه ي بايد بدم مياد.
آوا لبخند زنان گفت: ايلين جان گلم تو يه چند باري برو باهاش صحبت كن اصلاً ببين چطوريه شايد نپسنديدي شايدم اون تورو نپسنديد!
پانيذ متعجب گفت: وا آوا توهم؟! چشمم روشن.....
آوا- پانيذ جونم چون واسه ازدواجه مشكلي نداره تازشم با اجازه ي خانواده ها بايد باشه!
آيلين- آقا اصلاً بيخيال نيما پادرا چي شد؟!
پانيذ از شنيدن اسم پادرا يكه اي خورد: پادرا؟!
آوا با اندوه گفت: اره پادرا حقيقي استاد زبانمون!
پانيذ- جوونه؟ پيره؟! خوشگله؟ زشته؟! چطورياس؟
آيلين
با هيجان گفت: واي پانيذ كپي برابر اصل پادرا خودمونه البته به جز رنگ
چشماش..چشماش سبز يشمين خيلي نازن..........سنشو بگو همش 23 سالشه!
پانيذ- عجب مخيه كه توي سن 23 سالگي استاد شده!
آوا روي تخت پانيذ دراز كشيد: تازه دوست جون جوني و قديميه اقا آيدين هم هست از ده سالگي دوست بودن.
آيلين- ااااا....راست ميگي؟
آوا- باور كن.
آيلين- حالا سوءتفاهمش رفع شد؟!
آوا چشمهايش را بست: آره براش همه چيزو توضيح دادم.
پانيذ سريع پرسيد: سوءتفاهم چيه؟!
آوا- هيچي جلسه ي اول خيلي بدجور نگاش ميكردم اما دست خودم نبود!
پانيذ- دوستش داري؟!
آوا
مثل فنر پريد و روي تخت نشست: نه بابا چي ميگي؟! من بيشتر ازش ميترسم تا
بخوام دوستش داشته باشم البته خودمم نميدونم چم شده دارم بهش وابسته ميشم!
پانيذ قهقه اي سر داد و درهمان حال گفت: مگه هيولاست كه ميترسي؟!
آوا- اره بابا بايد ببينيش عظمتيه واسه خودش!!! فكر كنم منو بتونه روي يه انگشتش نگه داره.
پانيذ با چشمهايي گرد شده گفت: يعني انقدر گندس؟!
آيلين با تشر گفت: نخيرم اصلآً گنده نيست خيلي هم خوش تيپه.
پانيذ- هان يادم رفت راستي تيپش چطوريه؟
آيلين
با ذوق و شوق شروع كرد به تعريف كردن: جلسه ي اول شلوار جين مشكي،كت اسپرت
نوك مدادي و پيراهن توسي پوشيده بود امروزم شلوار جين آبي روشن، پيراهن
ياسي و كت سفيد پوشيده بود!
پانيذ بلند گفت: اوهوووووووع....! بابا ايول به تيپش قيافش چطوره؟!
آيلين رو كرد به آوا- تو بيشتر نگاش كردي تو بگو!
آوا
به حرف آيلين خنديد و گفت: اوممممممم..........صورتش بيضي شكله،موهاشو
بالا ميزنه،ابروهاش تقريباً هشتين،چشماش سبز يشمي، ريش پرفوسوري هم
داره.پوستشم گندميه!
پانيذ پيشاني اش را كمي فشار داد: هرچي فكر ميكنم ميبينم خود پادراس نكنه خودشه؟!
آوا آه بلندي كشيد: منم ميگم خودشه به خدا داداشمه!
پانيذ- نيما چه شكليه؟
آيلين-
نيما قدش يه كوچولو از پادرا كوتاهتره و لاغر تر هم هست ولي بازم هيكل
ورزيده اي داره. قيافه هم كه موهاش خرماييو لخت مدلشونم كوتاهه و البته كمي
هم فشن ريز، چشماش مشكين، پوستشم ميشه گفت سفيد از پادرا سفيد تره يه
خورده!
پانيذ با لبهايي اويزان گفت: منم ميخوام!!!
هرسه باهم خنديدند.