رمان آرام 11
وقتي چشم گشود نمي دانست چه ساعتي از روز است با به ياد آوردن خاطره ي تلخ شب گذشته ، مانند آن كه دردي در تنش پيچيده ، ناله سر داد سرش را در بالش فرو برد . ناگهان برخاست.بايد بر مي خواست و افكار بيهوده اي كه او را رنج مي داد از خود دور مي كرد. به ساعت نگرريست نزديك ظهر بود . به آشپزخانه رفت . قهوه جوش را يه برق زد و فنجاني قهوه نوشيد. نمي خواست به اتفاقات پيش آمده فكر كند . بايد غرور و عزت نفس خود را حفظ مي كرد. فريد نمي دانست كه بازي كدن با قلب دختر جواني كه همه ي هستي خود را در طبق اخلاص نهاده ، تا چه اندازه خطرناك است .بايد مي ماند و فريد را متوجه افكار اشتباهش مي كرد اگر چنين مي شد او همان لحظه از فريد جدا مي شد و به سوي سرنوشتش مي رفت . فقط بايد فريد را رنج مي داد ؛ با ماندنش ،با بودنش ،با نفرتش.
لباسش را عوض كرد به محض اين كه تلفن را وصل كرد صداي ممتد آن برخاست . عمه پوران بود : چرا به تلفن جواب نمي دهيد ؟ نگران شديم .
آرام سوزش اشك را بر پهناي صورتش احساس كرد ،آن را ستود و گفت : بايد ببخشيد خواب بودم ، يعني خواب بوديم .
حالت خوب است عزيزم ! چيزي لازم نداريد ؟
خوبيم شما و مادر خوبيد ؟
ما هم خوبيم مادرت اينجا نشسته و خيلي سلام مي رساند . پس انشاالله مبارك است ؟
آرام متوجه ي منظور عمه شد و گفت : خيالتان راحت باشد ما خوبيم . جاي نگراني نيست . درضمن فريد سلام مي رساند .
سلام ما را هم برسان !
وقتي عمه گوشي را قطع كرد. آرام آرزوي روزهاي خوبي را كه در كنار عمه و لادن در خانه ي آنها داشت كردسبك بال و آسوده !اكنون مي فهميد كه جريان ازدواج سريع و نداشتن نامزدي و پاتختي به خاطر هيجان فريد نبوده . بلكه نمي خواست آرام و اطرافيان به رفتار هاي فريد ظنين شوند. هر چند كه از سردي رفتار او متوجه ي چيز هايي شده بود. اما هرگز نخواست واقعيت را به درستي دريابد و مدام خود را فريب مي داد . با آينده ي خوب زندگي ايده ال و صميميت بعد از ازدواج افكار خود را منحرف مي كرد و در اين راه اطرافيان نيز كوكرانه او را هدايت مي كردند . پسر مغرور و ثروتمند و خوش نام كه آرزوي هر دختري به شمار مي رود شعاري بود كه مدام تكرار مي شد و باعث سر پوش نهادن بر روي همه چيز مي شد . . آرام مي خواست به خود تلقبن كند تا كتر به مسائل پيش آمده فكر كند. زيرا باعث تحريك افكارش مي شد . تمام لباس ها و وسايل فريد را از كمد خارج كرد و به اتاق ديگري منتقل نمود . در آن اتاق تخت يك نفره اي براي مهمان گذاشته بودند . آن جا را مرتب كرد و تمام وسايل شخصي فريد را در آن جا قرار داد . اودكلن ،كتاب، آلبوم
، نوار ، گيتار ، ضبط و كفش هايش .
با اتمام كارش نفس عميقي كشيد چناچه با كسي حرف مي زند گفت : تو لياقت بيشتر از اين را نداري . و در را محكم كوبيد.
ساعتي بعد خانم فرخي تماس گرفت و حال آنان را جويا شد و سپس پرسيد : فريد دم دست نيست ؟
فريد حمام است
لطفا بگو با من تماس بگيرد .
حتما !
آرام جان كاري داشتي به من بگو ! من را هم مثل مادرت بدان .
همين طور است . اما مطمئن باشيد كاري ندارم.
مواظب خودت باش.!
با گذاشتن گوشي روي دستگاه لحظه اي انديشيد : بايد فريد را از كجا پيدا كنم ؟ بهترين راه اين است كه صداي او را ضبط كنم و در مواقع ضروري آن را داشته باشم . و به فكر خود خنديد.
نزديك ساعت هفت باز صداي تلفن بلند شد. آرام گوشي را با اكراه برداشت . اگر خانم فرخي باشد چه بگويد؟ صداي فريد از آن سوي تلفن بلند شد : الو!
آرام با سردي گفت : سلام !
سلام خوبي ؟
ممنون .
فريد بعد از دقايقي سكوت گفت : مي خواستم بپرسم كاري نداري ؟
نه كاري نيست . فقط به مادرت زنگ بزن منتظر تلفنت است .
فريد تشكر كرد و گوشي را گذاشت .
نسيم به كنار فريد آمد و گفت : با كي حرف مي زدي ؟
با خانه
نسيم با كنجكاوي به فريد نگاه كرد و گفت :
خبري بود ؟
نه خبر خاصي نبود . مي خواستم حال مادر را بپرسم .
زود تر حاضر شو از گرسنگي مردم .
تا تو حاضر مي شي من به دفتر تلفن كنم .
چه خبر است كه چسبيدي به تلفن ؟ من خيلي وقته كه حاضرم و از اتاق خارج شد .
فريد به مادر تلفن كرد . مادر ياد آوري كرد كه فردا هديه ي مناسبي براي مادر آرام و پدرش بخرد. و براي ديدن آنان بروند .
صبح ، فريد به آرام زنگ زد و گفت: ساعت پنج ما آيم تا برويم ديدن پدر و مادر .
آرام يكي از زيباترين لباس هايش را پوشيد و با دقت موهايش را آراست و آرايشي ملايمي كرد . راس ساعت پنج زنگ در نواخته شد فريد در چارچوب در ايستاد و گفت : ممكن است بيام داخل ؟
آرام كنار رفت و گفت : منزل خودتان است بفرماييد . فريد روي مبل گوشه ي حال نشست و گفت : چيزي براي نوشيدن داري ؟
آرام به آشپزخانه رفت و با ليواني آب پرتقال بازگشت و آن را به فريد داد و مجددا به آشپزخانه رفت . فريد متوجه شد كه آرا عمدا سر خود را گرم مي كند تا برخوردي نداشته باشند . فريد به آرايش ملايم و لباس زيبايي كه آرام به تن كرده بود ، نگريست و از حسن سليقه ي او حيرت كرد . عطر دل انگيزي كه به خود زده بود فضاي خانه را پر كرده بود. بعد از دقايقي آرام باز گشت . اما فريد همچنان بي حركت روي مبل نشسته بود .به ناچار گفت : بهتر است تا دير نشده برويم.
بسيار خوب ! اگر اجازه هست از اتاق چيزي بردارم ! اتاق سمت چپ !
فريد ابروانش را بالا برد و گفت : متشكرم ! و به اتاق رفت و دقايقي بعد باز گشت .
در طول راه هر دو در سكوتي سنگين فرو رفته بودند و هيچ كدام علايقي به صحبت نداشتند . به محض ورود آن دو به حياط ، لادن خود را به او رساند و و در آغوش كشيد . به محض ورود عمه پوران و مادر و پدر در آستانه ي در به استقبال آنان آمدند آرام چنين پنداشت كه سال ها از آنان دور بوده .
پدر با فريد رم صحبت شد و مادر يك ريز در گوش آرام از شوهر داري و رفتار مناسب با خانواده ي همسر حرف مي زد . فريد براي مادر و عمه پوران انگشتر خريده بود و براي پدر ساعتي گران قيمت . آنها از هداياي فريد تشكر كردند . سپس مادردو جعبه كوچك كه درون آنها سكه ي طلا قرار داشت به آنها داد . آرام از هديه ي عمه پوران به وجد آمد . عمه گلدان عتيقه ي با ارزشي به آنان داد. ساعتي بعد برخاستند. عمه اصرار به ماندن صرف شام كرد . آرام نپذيرفت.
وقتي اتومبيل به حركت در آمد آرام متوجه شد كه فريد به طرف مركز شهر مي راند. سپس در مقابل جواهر فروشي بزرگي ايستاد و در اتومبيل را به روي آرام باز كرد.آرام بدون هيچ پرسشي پياده شد و به دنبال فريد به داخل مغازه قدم گذاشت . جواهر فروش با ديدن فريد گفت : از انگشتر ها و ساعت خوشتان آمد ؟
متشكرم مورد پسند واقع شد .
خوشحالم كه رضايت شما را جلب كردم .
اگر ممكن است چند سرويس براي خانم بياوريد تا انتخاب كنند .
صاحب طلافروشي چند نمونه پيش روي آرام نهاد .
آرام به درستي نمي دانست كه براي چه و به چه مناسبتي فريد مي خواهد براي او هديه بگيرد . وقتي سكوت آرام طولاني شد فريد گفت : از كدام خوشت آمد .
آرام با خشم گفت : من به چيزي احتياج ندارم به اندازه ي كافي دارم .
اما اين فرق مي كنه .
آرام نگاهي شماتت بار به فريد انداخت و از آن جا خارج شد . فريد مي خواست به او حق السكوت بدهد و اين توهين بزرگي بود .
فريد با خشم گفت : آبروي مرا پيش فروشنده بردي . آرام ترجيح داد پاسخي ندهد .
با رسيدن به در خانه آرام پياده شد و بدون خداحافظي به داخل ساختمان رفت . فريد دقايقي ايستاد و سپس با سرعت از آنجا دور شد . .
صبح فريد تلفن كرد و با لحني سرد گفت : امشب مادر دعوت كرده ، حتما خبر داري ؟
بله ! با خبرم .
حاظر باش ! ساعت 7 مي آيم دنبالت .
آرام گوشي را قطع كرد . شب پيش خوب نخوابيده بود . سردرد داشت . از تنهايي و سكوت خانه ترسيده بود . اين بازي تلخي بود كه همچنان بايد ادامه مي داد .
فريد اين بار داخل نشد و در اتومبيل منتظر آرام نشست . در طول راه سكوت سنگيني حكمفرما بود فريد موزيك ملايمي گذاشته بود و سر خود را با آن گرم مي كرد . آن شب خان فرخي مهمانان زيادي دعوت كرده بود محمود نيز در بين حاضرين بود . او با چشماني حسرت بار به آرام خيره شده بود و فريد متوجه نگاه ها محمود به روي آرام بود. سرانجام طاقت نياورد و آهسته به آرام گفت : بهتر است به مادر سر بزني ! شايد كاري داشته باشه .
آرام برخاست و و به نزد خان فرخي رفت . با وجود سه آشپز و چندين خدمه تعارفش بي مورد بود . آرام گفت : مادر كاري از دستم بر مي آيد بگوييد تا انجام بدهم .
از لطفت ممنونم ! تو عروسي بايد بشيني . كمي كارهي را سر و سامان بدهم مي آيم پيش مهمانان .
فريد داخل آشپزخانه آمد و به سالاد روي ميز ناخنك زد . آرام بيرون آمد . صداي فريد را شنيد : صد دفعه گفتم از اين محمود بدم مياد .
هيس ! يواشتر! تو چرا ملاحظه نمي كني .
ملاحظه ي چه كسي را . اين پسره هيز و مسخره است دفعه ي ديگر يا جاي من است يا جاي او .
آبرويم رفت . چه كار كنم پسر خواهرم است برادر زن اميد .
همين كه گفتم . اگر دفعه ي بعد نيامدم ناراحت نشيد .
آرام به سرعت از آن جا دور شد . از حساسيت فريد خشنود بود . باخود گفت : بهتر است همين طور فكر كند. اين به نفع من است .
سارا اصولا ميانه ي سردي با آرام داشت و اين امري طبيعي بود . زيرا زيبايي آرام چيزي نبود كه بتوان به راحتي از آن گذشت . به خصوص سارا مدام سركوفت فريد را به اميد مي زد و او را بي عرضه و دست و پا چلفتي قلمداد مي كرد . .آن شب مركز توجه همگان ، آرام بود . اما آرام بي ريا و ساده كنار لادن و سايه به گفت و گو و خنده مشغول بود و فريد تمام حواسش به حركات آرام و نگاه مردان فاميل بود كه با تحسين به او نگاه مي كردند . حتي عكو جان در گوش فريد به شوخي گفت : با عروس به اين خوشگلي چه كار مي كني ؟ دلم برات مي سوزه بايد همه ي كارو زنگيت را رها كني و مواظب عروس خانم باشي .
فريد به ظاهر به شوخي عمو جان خنديد ولي اگر كسي به جز عموجان اين شوخي را با او مي كرد، بي شك در دهان طرف مي كوبيد .
آن شب براي فريد ، با هديه ي پدر به آرام يكي از شب هاي فراموش نشدني در زيندگي اش محسوب شد . بعد از صرف شام آقاي فرخي مهمانان را به حياط برد و اتومبيل اسپرت و گران قيمتي را به عروسش هديه كرد . آرام صورت آقاي فرخي را بوسيد و سپس رو به فريد كه با نگاهي خشمگين نظاره گر بود . سويچ اتومبيل را نشان داد .
مهمانان دست زدند و به آقاي فرخي به خاطر چنين هديه اي تبريك گفتند
خشم فريد غير قابل مهار بود و اولين كسي كه مهماني را ترك كرد ، او بود . خانم فرخي هر چه اسرار كرد ، مورد قبول واقع نشد و آرام به ناچار بلند و شد وسردرد فريد را بهانه رفتن كرد . فريد در حياط به آرام گفت : حتما با اتومبيل جديدتان مي رويد !
اگر از نظر شما اشكالي نداره ، بله !
سپس به سمت ماشين رفتو فريد نيز با اتومبيل خود او را تعقيب نمود . از كار پدر كه بدون مشورت با او چنين هديه اي را به آرام داده بود دلگيبر مي بود . اكنون آرام مستقل تر از هميشه مي توانست زندگي كند و او جرات نخواهد داشت حرفي بزند . اين تمام چيزي بود كه او فكر مي كرد و مي خواست .