رمان آرام 14
فريد در حالي كه ليوان نوشابه اش را سر مي كشيد گفت : سعيد تلفن كرد .قرار گذاشتيم بعد از ظهر همديگر را ببينيم .
- مي توانستي دعوتش كني بيايد خانه. بعداز ظهر من نيستم.
- كجا قرار است بروي؟
- مادر مهماني دعوت دارد . سايه تنهاست مي خواهيم كمي شنا كنيم .
- فكر خوبي است . تو كجا قرار گذاشتي؟
- همان پاتق هميشگي.
آرام با به ياد آورد كه اولين بار فريد را در آن جا ملاقات كرده است . آيا فريد آن روز را به خاطر داشت ؟ديگر چه اهميتي دارد . تمام آن روز ها و خاطره ها فقط براي او زنده بود . براي فريد فقط روز هايي بود كه گذشته اند و هيچ چيز مهمي در آن ها جود نداشته تا در ضميرش نگاه دارد .
- خوب شد كه سايه با سايه قرار گذاشتي و الا تو هم حوصله ات سر ميرفت .
- من به شنا كردن عادت داشتم ؛ چند ماهي مي شود كه فرصتي پيش نيامده بود
- مني دانستم . دفعه ي بعد خانه ي استخر دار مي خرم !
فريد وقتي با نگاه سوال برانگيز آرام رو به رو شد ، از گفته ي خود پشيمان گرديد. در نگاه آرام مي خواند كه دفعه ي ديگري وجود نخواهد داشت .
* * * *
سعيد در حالي كه قطعه اي كيك به دهان مي گذاشت گفت : چه خبر ؟ با زندگي جديد چه كار مي كني ؟
بد نيست ! تو چي نمي خواهي ازدواج كني ؟
- حالا فرصت دارم . اول بايد از تجربيات تو استفاده كنم .
- دستم انداختي ؟
- شوخي كردم . ميانه ات با نسيم چطور است ؟ نكنه مثل آن وقت ها به هم مي پريد ؟
- مدام در حال مشاجره ايم .
- وآرام ؟
- فريد شانه هايش را بالا انداخت و گفت : روابط عالي .
- خوشحالم . تو و آرام خيلي به هم مي آييد . بچه ها هميشه به تو در اين مورد غبطه مي خورند .
- ما فقط با هم دوست هستيم .
سعيد يا ناباوري به فريد نگاه كرد و گفت : باور نمي كنم .
- اين هم يكجور زندگي است .
- در نوع خودش آره ! اگر آرام خسته شد چه كار مي كني ؟
- آرام دختر صبور و فهميده اي است . به من هم علاقه دارد .
- شايد به خاطر پولت باشد.
- آن قدر پدرش پول دارد كه نيازي به ثروت من نداشته باشد.
- شايد منتظر فرصت مناسب است تا جدا شود . اين خودخواهي تو را مي رساند ، كه راجع بع آرام اين طور صحبت كني.
- اگر مي خواست برود تا حالا رفته بود .
- مي ترسم يك روز بفهمي كه دير شده باشد !
- من به فكر الآن هستم آينده زياد مفهومي ندارد .
سعيد متعجب بود كه چه طور فريد ، دختر زيبا و خوبي مثل آرام را رها كرده و به زني بي پروا و خودسر دلبسته است .
- كمي از خودت حرف بزن از بچه ها چه خبر ؟
- زياد ياد تو را مي كنند . يك روز قرار بگذاردور هم جمع شويم . سپس مكثي كرد و افزود : چند وقتي است تصميمي گرفتم .مي خواستم اول با تو در ميان بگذارم .
- خوب است چه تصميمي؟
- مي خواهم ازدواج كنم .
- به به مبارك است حالا طرف كيست ؟
- مشكلم همين جاشست راستش نمي توانم با خانواده اش در ميان بگذارم .
- چرا مگر چه جور خانواده اي دارد .؟
- خانواده اي فوق العاده خوب ! و به همين خاطر مي ترسم پا پيش بگذارم .
- چرا برعكس حرف مي زني؟ اگر خوبند نبايد مشكلي داشته باشي . مي خواهي من با آنها حرف بزنم؟
- اين كا را انجام مي دهي؟
- با كمال ميل ! مي داني تو بهترين دوست من هستي. و تا چه حد به خوشبختي تو علاقه دارم .
- ممنونم!
- نگفتي چه كسي است ؟ من ديده ا نكند دختر ترشيده ي همسايه قبلي است ؟
- مگر خبر نداري او هم شوهر كرد .
- بيچاره چقدر كشته مرده ات بود . او را هم از دست دادي .
- اما تو او را خوب مي شناسي.
- چرا مثل دختر ها ناز مي كني نكند مي خواهي از من خواستگاري كني؟
- رضايت تو شرط است.
فريد خنديد و ناگهان خاموش شد. خيره به سعيد نگريست . مي خواست از نگاه سعيد بفهمد كه حدسش درست است يا نه .
- سايه !
- همين طور است .
- فريد با خشم گفت : چند وقت است ؟
- چي چند وقت است ؟
- منظورم آشنايي تو با سايه است .
- اشتباه نكن تو كه منو خوب مي شناسي .
- بله خوب مي شناسم نمك خوردي ، نمكدان شكستي .
- خواستگاري كه جرم نيست .
- جرم نيست . اما تو از من سوءاستفاده كردي .
- تو هميشه هر طور كه دوست داري فكر مي كني . من و سايه به هم علاقه منديم .
- فريد برخاست و گفت : سايه بي جا كرده با تو . من هالو نيستم.
- فريد اشتباه نكن .
اما فريد به سرعت از رستوران خارج شد .
سعيد با ستاسف سرش را تكان داد و با خود اندشيد : فريد هنوز خيلي بچه است! نمي دانم آرام چه طور با او سر مي كند !
آرام و سايه سر حال از آب تني كه كرده بودند ، در حال خوردن آب ميوه بودند .آرام گفت : امروز سعيد با فريد قرار داشت
- خبر دارم .
- از كجا مي دانستي ؟
- سعيد قرار است امروز راجع به خودمان با فريد صحبت كند.
- آه چه جالب تبريك مي گم.
- زياد مطئن نيستم.
- از چي ؟
- از فريد .
- دليل مخالفت فريد ممكن است بابت چه چيز باشد؟
سايه با تمسخر گفت : تو از خصوصيات منحصر به فرد فريد خبر نداري .
- البته يك چيز هايي دستگيرم شده . ام سعيد بهترين دوستش است .
- باز هم فرقي نمي كند. فريد روي بعضي مسائل تعصب بي جا دارد .
- نبايد منفي بافي كني. فريد آن قدر ها هم سختگير نيست. ممكن است به او بر بخورد ، ولي زود تغيير عقيده مي دهد.
ناگهان فريد بدون اين كه در بزند وارد شد و نگاه تندي به سايه اندات . آن دو سلام دادند. فريد بدون اين كه جواب آن ها را بدهد گفت : حالا كارت به جايي رسيده كه قول و قرار مي گذاري و پيغام مي فرستي.
سايه با چهره اي رنگ پريده گفت : باور كن من پيغامي نفرستادم .
آرام برخاست و گفت : فريد چه شده ؟
فريد با خشم گفت : آن خائن در خانه ي من عشق و عاشقي راه انداخته ، اما كور خونده . سپس با اشاره به سايه گفت : تو هم حواست را جمع كن ! وگرنه مي دان چه كار كنم .
- تو اصلا گوش نمي دهي . فقط توهين مي كني .
فريد به سمت سايه هجوم برد و گفت : همين كه هست. و كشيده ي محكمي به گوش سايه زد . آرام به كمك سايه شتافت و او را در آغوش گرفت .
آرام گفت : بس كن فريد!
- بهتر است فكر سعيد را از ذهنت بيرون كني . وگرنه با من طرفي.
- وسپس از در خارج شد.
- سايه ناباورانه و خجالت زده اشك مي ريخت. آرام نمي دانست چه كار كند و چه عكس العملي نشان دهد . فريد سخت در اشتباه بود .از سويي به خود اجازه نمي داد در مسائل خصوصي آنان دخالت كند. آما سايه قبل از آن كه خواهر فريد باشد دوست او بود . آرام گيسوان سايه را نوازش كرد و گفت : نگران نباش همه چيز درست مي شود من با فريد صحبت مي كنم .
- اما سايه از برخورد فريد كه اهانت آميز بود رنجي سخت به دل گرفته بود .آرام ساعتي بعد بع خانه رفت . اندوه او از مشكل سايه و سعيد ، پزيشانش مي كرد. روزش با كارهي فريد خراب شده بود . . فريد در اتاقش بود و صداي نواختن گيتار به گوشش مي رسيد. آرام متوجه شد فريد در مواقع ناراحتي به گيتارش پاه مي برد و خود را تسلي مي بخشد . آرام در زد . فريد گفت : بيا داخل.
- آرام در گوشه اي روي صندلي نشست . فريد گيتارش را كناري گذاشت .
- چرا قطع كردي ؟ گوش مي كردم .
فريد با نگاه سنگيني به آرام گفت : تو براي گوش دادن نيامدي.
- همين طور است .
- نمي دانم از كجا شروع كنم خودم هم گيج شدم . دوست ندارم خود را در كار هايي كه به من مربوط نيست دخالت بدهم ، اما سايه دوست من است . رفتار امروزت اصلا خوب نبود.
- حرف زدن يادش رفته . من با پدر درميان مي گذارم بايد بيشتر مواظب سايه باشند.
- خواهر كوچك تو اكنون براي خودش خانمي شده است. تو هنوز سايه را به چشم يك دختر بچه نگاه مي كني .
- چه كار بايد مي كردم ؟
- سايه بلاخره بايد ازدواج كند. چه بهتر با كسي كه مي شناسيد باشد. سعيد پسر خوب و قابل اعتمادي است .
فريد باز نگاه سنگينش را به او دوخت و گفت : من حاضرم با هر كسي ازدواج كند ،به جز سعيد.
- چرا ؟ چه دليلي براي حرفت داري؟
- سعيد از صميمت من سوءاسفاده كرد . خواهر من بايد مثل خواهر خودش باشد.
- همين طور است كه مي گويي. در غيز اين صورت صادقانه پا پيش نمي گذاشت و با تو مطرح نمي كرد. بلكه سايه را به جان پدر و مادرت مي انداخت. سعيد پسر مجوبي است .
- فعلا نمي خواهم راجع به اين قضيه فكر كنم .
آرام انديشيد : فريد اين گونه مواقع ترجيح مي دهد فكر نكند و رفتار خود را بدين وسيله توجيح كند.
- هر طور راحتي .
- مي خواهي برويم سينما ؟
- تو كه اهل سينما نبودي .
- چون روز تورا خراب كردم مي خواهم تلافي كنم.
- به خاطر من لازم نيست . هرطور دوست داري و راحتي.
- خيلي خوب ! من خودم هم مي خواهم بروم . حالا موافقي ؟
آرام با خنده گفت : به خاطر تو موافقم.
* * * *
آرام با شيراز تماس گرفت، زيرا پدر و مادر چشم به راه بودند . و مادر هم با خانم فرخي تماس گرفت و دعوت خود را ياد آوري كرد. آرام اشتياق زيادي براي رفتن به خانه داشت. به خصوص كه فرصتي پيش آمده بود تا به آن جا برود و وسايل شخصي اش را جمع كند .
فريد هر روز براي صرف نهار به خانه مي آمد و اين يك عادت شده بود . آن روز آرام پرسيد فريد فكر مي كني بتوانيم دو سه روزي به شيراز برويم ؟ پدر و مادر خيلي منتظر ما هستند .
فريد لحظه اي انديشيد و گفت : بايد ببينم اوضاع كارم چه طوري است.
- كي به من خبر مي دهي؟
- فريد لبخندي زد و گفت : خيلي زود.
- فريد مي دانست كه نسيم آخر هفته همراه نازي به سفر مي رود. از بابت او خيالش راحت بود . سرانجام نسيم حرفش را به كرسي نشانده بود مي خواست به اين سفر برود. فريد به هيچ عنوان نتوانست مانع رفتن او شود.
- چند روز بعد فريد بليط هاي شيراز را روي ميز گذاشت و گفت : اين هم بليت براي شيراز. در ضمن براي عمه جان ، دكتر و لادن هم گرفتم . حامد گفت وقتي براي سفر ندارد.
- آرام با شادي غرور به بليت ها نگريست و گفت : واي ممنونم ! خيلي عالي شد ! بايد به مادر خبر بدهم. و با اين جمله به سمت تلفن رفت .
- فريد از اين كه توانسته بود او را شاد كند خرسند بود. اين تنها كاري بود كه در اين مدت توانسته بود براي او انجام دهد.
- آرام كمتر سفر با هواپيما را به طور دسته جمعي و پر هياهو ديده بود . فريد نيز از اين سفر راضي به نظر مي رسيد . سايه هنوز با فريد سر سنگين بود و چهره ي سردي به خود گرفته بود .
- آرام در طول سفر به ياد آورد كه آخرين بار چقدر سبك بال و آسوده راهي سفر شد و اكنون نا اميد و خسته و با احساسي دو گانه اي او را در بر گرفته بود . نمي توانست خود را فردي سعادتمند بداند . اگر چه با عشقي كه به فريد داشت ، نيمي از خوشبختي را دارا بود . آن دو روز هاي خوبي را با يكديگر گذرانده بودند. اما آن خلا پر نشدني بود . بايد قبول مي كرد كه فريد هيچ علاقه اي به او ندارد و از روي تعمد و ناچاري با او زندگي مي كند. اين افكار مانند خوره اي در رگ هاي تنش جريان داشت و يك لحظه او را آسوده نمي گذاشت و هر چند دقيقه يك بار زندگي خفت بارش را بر سرش مي كوبيد.
* * * *
استقبال پدر و مادر از آنان با قرباني كردن گوسفن صورت گرفت . آرام از رسيدن به خانه احساس آزادي مي كرد . مادر به كمك رباب خانم اتاق استراحت مهمانان را نشان داد و به آرام گفت : دخترم وسايلت را به اتاق خودت ببر ! فريد به همراه آرام چمدان ها را در آن جا نهاد .اتاق آرام كوچك و دلباز و دنج بود. دو قاب از اشعار حافظ و سه تار و سنتوري در كنج ديوار بود .
فريد – ساز سنتي دوست داري ؟
- خيلي ! استادم پدرم است .
- و اين همه كتاب را خوانده اي ؟
- تقريبا !
فريد كنجكاوانه به اتاق نگريست علاقه مند بود خيلي چيز ها بپرسد . به عكس اشاره كرد و پرسيد : چند ساله بودي
- شانزده ساله.
- كمي استراحت مي كنم اشكالي ندارد ؟
- هر طور راحتي . مي روم پايين ؛ شايد مادر نياز به كمك داشته باشد. سايه به تدريج از آن پيله اي كه به دور خود تنيده بود بيرون آمد و سر به سر همه مي گذاشت . لادن در آسمان سير مي كرد و امير در چشما همسر آينده اش چنان غرق بود كه كمتر متوجه اطرافش بود.
پدر از آرام خواست تا كمي حافظ بخواند .آرام كتاب را گشود با صدايي گيرا و خوش آهنگ به ماند آن كه فقط براي دل خود مي خواند ، چنين زمزمه كرد :
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا كز چشم بيمارت هزاران درد بر چينم
الا اي همنشين دل كه يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم كه بي ياد تو بنشينم
فريد به چشمان مخور و مژگان بلند آرام خيره شد. گيسوان افشان و خوش حالتش در تلالو نور مانند ستارگان مي درخشيد . همه در سكوت گوش مي دادند. آقاي فرخي دست زدو بقيه به دنبالاو تشويق كردند.
خانم فرخي – خيلي خوب خواندي تا حالا به حافظ اين چنين با دل و جان گوش نكرده بودم .
آقاي فرخي – خانم اگر تو هم مانند عروسمان بتواني هر شب برايم شعر بخواني مي شوي شهرزاد قصه گوي من .
- پس چه كسي به كار هاي خانه برسد. سلطان محمود!
با شوخي آن دو صداي خنده در فضا پيچيد و فقط فريد به چشمان زيباي همسرش مرموزانه مي نگريست .
نزديك نيمه شب ، مهمانان براي خواب آماده شدند.فريد برخاست و به اتاق رفت. آرام در كنار پدر نشست و سر بر شانه ي او قرار داد . پدر در حالي كه گيسوانش را نوازش مي كرد گفت : دخترم اگر بداني چقدر جاي تو پيش ما خالي است . تنها دل خوشي من و مادرت ديدن خوشبختي توست .
آرام در حالي كه اشك مي ريخت گفت : پدر خيلي دوستان دارم. خيلي!
ببينمت چرا گريه مي كني سرت را بالا. بگير خوب شد.
سپس با دستمال گونه ي او را پاك مرد و پيشاني او را بوسيد . حالا بخند .بگو ببينم از همسرت راضي هستي؟
فريد خيلي خوب و مهربان است .
يك خبر خوب برايت دارم راجع به دانشگاه ؟
آفرين ! تو هميشه قبل از اين كه من حرف بزنم موضوع را مي فهمي . يك نفر پيدا شده كه حاضر است جايش را با تو عوض كند. آه پدر ممنونم اين بهترين هديه ي شما بود .
فريد كه با درس خواندن تو مخالفتي ندارد؟
نه فكر نمي كنم .
اول زندگي خصوصيت الويت دارد . بعد ادامه ي تحصيلت . مبادا اولي را دومي فكر كني.
خيالتان را حت باشد.
من هميشه خيالم از بابت تو راحت بوده است . دير وقت است بهت است بروي و استراحت كني . من هم مي روم بخوابم مادرت از صبح كلي از من كار كشيده.
پدر پيشاني آرام را بوسيد و برخاست و آرام نيز برخاست و به اتاق خود رفت . فريد روي صندلي كتابي را ورق مي زد . آرام لبخندي زد و گفت : اولين بار است كه مي بينم مطالعه مي كني .
زياد اهل مطالعه نيستم . سپس اشاره به اتاق كرد و گفت : فكر اينجا را نكرده بودم .
نا راحتي ؟
اگر تو نيستي ، من راحتم. مي توانم روي كاناپه بخوابم .
آرام رخت خواب فريد را آماده كرد . چراغ را خاموش كرد و در تاريكي اتاق لباسش را عوض كرد وبه درون رخت خواب خزيد .
فريد ساعت ها بيدار بود و به اتفاقات پيش آمده فكر مي كرد . به خوبي مي دانست كه در حق آرام ظلم مي كند . و تمام آن را چيزي جز وفاداري به نسيم نمي دانست . فريد خود را در موقعيت بدي مي ديد . در واقع قادر نبود از پس نسيم بر آيد و خانواده اش هيچ گاه حاضر به پذيرش او نخواهند شد . زيرا نسيم در مقايسه با آرام تقريبا هيچ بود . آرام با اصالت زيبا و خواستني بود ؛ در حالي كه نسيم بي هويت ، آشفته و خودخواه . اينها حقايق تلخي بود كه آن شب در اتاق آرام ، كه به فاصله چند نفس از او دور بود ، به خود اعتراف كرد و از حماقت و ناداني خود در شگرف بود.