فريد بيمار گونه و نا اميد در خيابان ها ، بي هدف مي راند ، نمي دانست چند ساعت در همان حال پيش مي رفت . زماني به خود آمد كه در خانه ي مادر نشسته بود و سايه فنجاني چاي پيش روي او نهاد. مادر گفت : فريد ! با تو چه كار كنم . بيچاره آرام ! چه طور تو را تحمل مي كنه ؟ هر روز يك سازي مي زني .

-         آرام تلفن كرد ؟

-         بله ! طبق معمول كارهاي تو را توجيه كرد . سپس با كنجكاوي گفت :حالا چه كاري پيش آمده ؟

-         ببين مادر ! قبول كرد چون من را درك مي كند . اما مثل اين كه شما نمي خواهيد دست برداريد .

مادر با طعنه گفت : خوب بلدي همه را قانع كني . اما من آرام نيستم بهتر است بهانه نگيري و با ما بيايي.

-         اگر توانستم خودم را به شما مي رسانم .

-         حتما اين كار را بكن ! چون پدرت مهمان دعوت كرده . مي داني دكتر فرهمند قرار است دو روز مهمان ما باشد . خوب نيست تو نباشي .

-         فريد چنان از جا برخاست كه خانم فرخي با ترس گفت : چيزي شد ؟

-         مي خواستيد چي بشه ؟ چرا قبلا به من نگفته بوديد ؟

-         من فكر مي كردم پدرت گفته . درواقع چيز مهمي نبود . ما هميشه در ويلا مهمان داريم . چيز عجيبي نيست .

-         دكتر فرهمند ! من از او خوشم نمي آيد .

-         اي خدا ! از دست تو چه كار كنم . آن از محمود بيچاره اين هم از دكتر فرهمند . . تو از كي خوشت مي آيد ؟

-         در هر حال خوب شد كه گفتيد . آرام بهتر است برود شيراز تا با شما بيايد .

سايه وا رفت . خانم فرخي گفت : ديگه داري زياده روي مي كني . نكنه به زنت شك داري ؟

فريد با خشم گفت : اين حرف ها نيست .

-         خودت را خوب نشان مي دهي . اگر دوست داري بفرست برود شيراز . اما گمان نكنم آن جا هم چندان دلت راضي باشد .

فريد فرياد زد : من از دست همه ي شما خسته شدم . به من مربوط نيسنت كه آرام كجا مي رود . بهتر است شما هم انقدر پاپيچ من نشويد . دست از سرم برداريد . ! ( وسپس با گام هاي بلند از آن جا خارج شد)

خام فرخي مات و مبهوت بر جاي ماند . سايه انديشيد : بيچاره مادر . از چيزي خبر ندارد وگرنه به اين حال نمي افتاد.  به طرف مادر رفت و گفت : مادر ! حالتان خوب است ؟

خانم فرخي راست نشست و گفت : تو سر در مي آوري ، چرا فريد به اين حال و روز افتاده است ؟ خيلي عصبي بود . تا به حال سر من داد نزده بود . سايه دستان مادر را نوازش كرد و گفت : بهتر است راحتش بگذاريد . به موقع خودش مي فهمد . نگران نباشيد .

آرام تا ساعتي كه آقاي فرخي به دنبالش آمد فريد را نديده بود و از اين بابت خشنود بود .

                                          *          *          *

هواي شمال باراني و سرد بود . دريا طوفان زده و سركش به هر سوي مي تاخت . فضاي ويلا گرم و دلنشين بود . سايه و آرام تا ساعت ها در كنار پنجره و آتش به گفتوگو پرداختند . هنگام خواب ، آرام انديشيد : فريد اكنون كجاست و چه مي كند ! . با به ياد آوردن حركات نسينجيدهي او چهره اش يخ زد .

فريد را فراموش كن . بگذار به حال خودش زندگي كند . او براي تو ساخته نشده . اين را به خودت بقبولان .

باران يك ريز مي باريد آرام با صداي دلنواز از خواب بيدار شد. شب قبل خانم فرخي گفته بود كه آن روز مهمان دارند . او نپرسيده بود كه چه كساني هستند . آرام پايين رفت و به خانم فرخي در تدارك ناهار كمك كرد . سپس به اتاق رفت و دوش گرفت . ساعتي به ظهر مانده ، صداي همهمه و شلوغي از پايين به گوش مي رسيد . لباس پوشيد و دستي به موهايش كشيد و پايين رفت . سايه به محض ديدن آرام گفت : مي خواستم صدايت كنم مهمانان آمدند . سپس هر دو به اتاق پذيرايي رفتند . سايه او را به سمت مهمانان كشيد . آرام جا خورد و ايستاد . نام دكتر فرهمند در گوشش پيچيد . ديگر توجهي به معرفي افراد نداشت . . دكتر با نگاهي گيرا و متين به نگريست و گفت : اين دومين برخورد ما با هم است

آرام با لبخند گفت : شما هنوز در ايران هستيد ؟

-         بله اما تا ماه ديگر راهي مي شوم .

آرام در كنار آقاي فرخي جا گرفت و كم كم نظري به اطراف انداخت .  مردي كه برادر دكت بود به همرا همسر و پسر 15 ساله اش و دختر ي كه نه سال به نظر مي رسيد ، زن و شوهر جواني كه از دوستان نزديك آنان بودند و خواهر دكتر ، دختري 22 ساله و زيبا ، كه سايه او را ستاره معرفي كرد ، در آن جمع حضور داشتند . به نظر آرام ستاره بيش از حد اشوه گر و جذاب بود او با طنازي تمام حرف مي زد و نگاه ها را به سمت  خود مي كشاند .

آقاي فرخي گفت : دكتر عروس من بي همتاست ! بي اغراق بگويم كه به اندازهي سايه دوستش دارم .

دكتر- بله مشخص است . از اين بابت به شما تبريك مي گويم ! در ضمن فريد خان را نمي بينم .

-         فريد بعدا خواهد آمد . كاري برايش پيش آمده بود .

دكتر با نگاهي سوال برانگيز به آرام نگريست . آرام برخاست و  بيرون رفت . حمل نگاه هاي سنگين و پر از كنجكاوي دكتر را نداشت .

                                                      *          *          *

فريد به همراه نسيم از اتومبيل خارج شد . نسيم از ترس بهم خوردن آرايش گيسوانش ، به زير سقف پناه برد . فريد بدن توجه به ريزش باران چمدان ها را در آورد . نازي به استقبال آنان شتافت و آنها را به داخل ويلا راهنمايي كرد .

نسيم غرولند كنان گفت : چه باران مزخرفي خسته ام كرد .

نازي با صدايي كه تن بالا داشت گفت : قشنگي شمال به همين چيز هاست عزيزدلم ! فريد جان خوش آمدي .

فريد چمدان ها را به اتاق برد و روي تخت دراز كشيد . نسيم به كنارش آمد و گفت : مي خواهي مو هايت را خشك كنم ؟ سرما مي خوري .

احتياجي نيست . خسته ام . مي خواهم بخوابم .

-         چه بي حال ! مگر كوه كندي ! سه ساعت راه بود .

-         خسته ي رانندگي نيستم بدنم درد مي كند . .

-         آخ نكند سرما خوردي ! مي خواهي ماساژت بدهم ؟

فريد به سمت ديگري چرخيد و گفت : لازم نيست تنهايم بگذار .

نسيم از اتاق بيرون رفت .

فريد ذهنش به 50 كيلومتر آن طرف تر در ويلا و در جست و جوي آرام پر كشيد . لحظه اي سيماي دكتر در نظرش مجسم شد و با بيچارگي چشمانش را بست .

ساعتي بعد نسيم به اتاق آمدو گفت : فريد بس كن چقدر مي خوابي ! حوصله ام را سر مي بري . بيا پايين  اميد دارد  آواز مي خواند ، صدايش خيلي قشنگ است ! نمي خواهي به ما ملحق بشي ؟

فريد با نگلهي به نسيم برخاست ، پايين رفت و كناري نشست . او به خنده هاي سبكسرانه ي آن جمع بي توجه بود و به ريزش مدامباران در قالب پنجره چشم دوخته بود . نازي در گوش نسيم چيز هايي زمزمه مي كرد .و نسيم نيز با دقت گوش مي داد .  سپس برخاست و در كنار فريد نشست و گفت : نازي گفت : كميبرايمان گيتار بزن .

فريد با نگاهي سردرگم گفت : حالش را ندارم .

-         حداقل كمي با بچه ها قاطي شو ! اگر اين طور كز كني و بشيني فكر مي كنند با من قهري .

-         من از اين جماعت خوشم نمي آيد .

-         هيس ! نازي ميشنود. .

-         من مي رم بيرون كمي هوا بخورم .

نسيم به دنبال او برخاست وبيرون رفت . فريد در زير باران ايستاده بود . نسيم فرياد زد : فريد سرما مي خوري ! بيا تو .

جواب نشنيد به ناچار كنارش آمد و دست فريد را گرفت و گفت : چرا اينطوري مي كني ؟ من فكر مي كردم با آمدن به اينجا روحيه ات عض مي شود . تو به كلي عوض شده اي . تو مرا مي ترساني .

-         ببين نسيم ! من از شوخي ها و مسخره بازي هاي بچه ها حالم بهم مي خوره . هرچه از دهانشان در مي آيد حواله ي همديگر مي كنند .

-         خودت مي گويي شوخي مي كنند . چه اشكالي دارد !

-         از نظر تو هيچ اشكالي ندارد .

-         بهانه نگير ! بهانه نيست . چرا نمي فهمي !

-         دو روز آمديم خوش باشيم . چرا خرابش مي كني !

-         تو به هر قيمتي حاضري خوش باشي . برايت متاسفم!

-         فريد نگاه كن خيس شدم بيا برگرديم ويلا !

-         من مي روم اگر مي خواهي با هم برگرديم .

-         نمي توانم آبرويم مي رود نازي كلي تدارك ديده .

-         تو بمان و آبروداري كن ! اين به خودت مربوط مي شود . اما من نيستم .

و با اين جمله به سمت اتومبيل رفت و بدن توجه به فرياد هاي نسيم به سرعت از آنجا دور شد .

نسيم خيس از باران و  بهم ريختن آرايش مو هايش با خشم گفت : حسابت را مي رسم ؛ فريد خان ، منتظر باش ! اگر قرار است من را نخواهي زندگيت را خراب مي كنم و بعد مي روم . مجازات تو بيشتر از اين است كه فكر مي كني .

                                          *          *          *         

در ويلا آقاي فرخي به همراه آرام شطرنج بازي مي كرد . و دكتر به بازي آن دو نگاه مي كرد . در يك حركت پيچيده آقاي فرخي آرام را كيش و مات كرد . و سپس با صداي بلند ، شادمان از پيروزقهقه سر داد.

-         پدر قول مي دهم اين بار شما را شكست بدهم .

-         من منتظر آن روز هستم !

-         مانوري كه شما داديد ، تكراري بود . اگر كمي دقت مي كردم در تلهي شما نمي افتادم .

-         دكتر ! شما بگوييد ، تا حالا كسي پيدا شده كه مرا كيش و مات كند .

-         بنده به ياد ندارم .

-         آرام جان زياد خودت را ناراحت نكن ! من عادت به شكست رقبا دارم .

دكتر گفت : حالا كه آرام شكست را پذيرفتند ، بد نيست كمي در هواي آزاد قدم بزنيم . شايد آن را فراموش كنند.

-         بله دكتر با شما موافقم . آرام جان دكتر را همراهي مي كني ؟

آرام با ترديد گفت : البته ! فقط كيم صبر كنيد تا باراني ام را بپوشم .

 

آرام به همراه دكتر به منار ساحل رفت . باران نم نم مي باريد . و شدت آن نسبت به ساعت قبل كمتر شده بود .

-         حيف نيست در چنين هوايي خود را در خانه حبس كنيد .

-         بله همين طور است .

-         چهره ي شما با قبل خيلي تفاوت پيدا كرد ه . جدا ! خودم متوجه ي تغيي راتم نيستم .

-         اصولا روانشناسي ما پزشكان ، در هر رشته اي كه باشي خوب اشت . خطوط صورت ، نشان از درد هاي درون انسان ها مي دهد .

-         روانشناسي در هر رشته اي لازمه كار است .

-         بله ! مثل  شما كه وكالت مي خوانيد . چه طور به اين رشته علاقه مند شديد ؟

-         نوعي احساس مسئوليت در قبال جامعه .

-         درك مي كنم .  به نظرم شما از چيزي در رنجيد !

-         من هم زماني نچندان دور عاشق بودم

-         منظورتان چيست ؟

-         منظورم شما و فرد هستيد . اگر حمل بر جسارت نباشد ، مي توانم پرسشي از شما بكنم ؟

-         بستگي به نوع پرسش دارد .

-         شما اختلاف خاصي در زندگي داريد؟

-         ترجيح مي دهم راجع به مسائل خصوصي زندگي ام صحبت نكنم .

-         بله ! متاسفم! قصد آزردن شما را نداشتم .

-         جاي تاسفي نيست . از اين كه شما خيلي خوب مرا شناختيد از خودم مايوس شدم .

دكتر لبخندي زد و ترجيح داد گفتگو را با مطلبي ديگر ادامه دهد .

ساعتي بعد آن دو به ويلا بازگشتند دكتر به آرام كمك كرد تا باراني اش را در آورد . آرام گفت : متشكرم و با خنده اي كه بر لب داشت متحير به فريد كه روبه روي آن دو ايستاده بود نگريست .

دكتر با ديدن فريد به سويش رفت و دست داد و سپس به اتاق نشيمن رفت . فريد پرستيز و خشمگين ايستاده بود .

فصل 23

كي آمدي ؟

-         مثل اين كه خيلي خوش مي گذرد .

-         اشتباه نكن! ما فقط چند دقيقه براي قدم زدن بيرون رتيم .

-         من از تو توضيح نخواستم . هر چه كه بايد ببينم ديدم .

-         فريد !

اما فريد از كانر او گذشت .

آرام خود را به اتاقش رساند و گريه سر داد .

دقايقي بعد سايه به اتاق آمد و موهاي خيس آرام را نوازش كرد .

-         متاسفم ! من ناخودآگاه همه چيز را ديدم . تو هيچ تقصيري نداشتي .

-         سايه ! من خيلي بدشانسم . فريد هر روز نفرتش از من بيشتر مي شود .

-         تو اشتباه مي كني ! فريد تو را دوست دارد .

-         تو فريد را نمي شناسي . فريد براي آزار من به اينجا آمده . اولين بهانه به دستش افتاد .

-         اگر اين طور فكر مي كني بايد مقومت كني . نگذار رنجت بدهد .مبارزه كن .

آرام برخاست و اشك هاي روي گونه اش را پاك كرد و گفت :چه طور مبارزه كنم فريد با كاره و رفتارش ، اجازه ي هر كاري را از من مي گيرد .

-         تنها راه تو مبارزه كردن با فريد است . در غير اين صورت تا آخر عمر بازنده اي .

آرام با نگاهي به سايه گفت : حق با توست من از شكست متنفرم .

-         تا الان كه تو پيروز بودي . مطمئن باش ! كه موفق خواهي شد .

-         آه ! سايه خيلي دوست داشتم ، حرف هاي تو واقعيت داشت ، اما اكنون پيروزي يي در كار نيست .

-         چرا ! بوده ، تو خودت متوجه نيستي . حالا بلند شو بريم پايين تا كسي متوجه ناراحتي ات نشده .

ارام برخاست و پليور خاكستري رنگي به تن كرد . موهايش را از پشت بست . آرايش ملايمي كرد ، تا قرمزي چشمانش كم رنگ شود و با گردني برافراشته پايين رفت .

فريد در كانر بخاري با آقاي فرخي صحبت مي كرد . آرام در گوشه اي نشست. فريد هيچگونه توجهي به او نداشت .

سايه به همراه ستاره وارد سالن شد . فريد با ديدن ستاره چمانش برقي زد كه فقط آرام متوجه آن شد .

ستاره با گرمي با فريد برخورد كرد و گفت : جاي شما اينجا خيلي خالي بود . سال هاي گذشته يادتان مي آيد چقدر خوش مي گذشت ؟ من خيلي از آن سالها ياد مي كنم .

فريد – اتفاقا من براي تجديد خاطرات به اينجا آمده ام !

ستاره خنديد و گفت : شما هيچ وقت جدي صحبت نمي كنيد . آرام جان من هيچ وقت نفهميدم فريد كي شوخي مي كند و كي جدي حرف مي زند .

آرام از طرز صحبت ستاره فهميد كه ان دو بيشت از صميمي با يكديگر آشنايي دارند و از اين كه فريد را به نام خواند ، چندان متعجي نشد . سايه به ميان حرف ستاره آمد و گفت : بايد برايمان كمي گيتار بزني .

-         حتما ! بعد از شام خوب است ؟

-         عالي است آرام! ستاره خيلي خوب گيتار مي زند .

-         به پاي فريد كه نمي رسد . درست است استاد ؟

-         من خيلي وقت است كه استعفا دادم .

آرام برخاست و بيرون رفت . فريد مي خواست تلافي كند . چه كسي بهتر از ستاره ي فتان و طناز .

بعد از صرف شام هر كس در اتاق نشيمن ، مشغول كاري  بود . آقاي فرخي به همراه برادر دكتر شطرنج بازي مي كرد . دكتر با همسر برادرش گفتگو مي كرد . فريد نيز با ستاره در حال گفت و گو بود .

سايه – زياد روي ستاره حساب نكن ! او همين طوري بار آمده ، خيلي راحت و آزاد است .

من ناراحت نسيتم

خانم فريخ – ستاره جان كمي برايمان گيتار بزن .

ستاره برخاست و گيتارش را از گوشه ي ديوار برداشت و مجددا در كنار فريد نشست و گفت : با اجازه ي استادم .

ستاره آهنگي به سبك آمريكايي جنوبي نواخت . مركز توجه همگان ، ستاره بود و خوب مي دانست چه طور جمع را مفتون خود سازد .

او بعد از قطعه آهنگي كه نواخت گيتارش را با ژست خاصي به فريد داد و گفت : حالا نوبت شماست استاد گرامي !

فريد گيتار را گرفت و آهنگ جاوداني "قصه ي عشق "‌را به زيبايي تمام نواخت . در انتها لبخند محزوني به ستاره زد ، همگان دست زدند . آرام ديگر توان نشستن در خود نمي ديد . ، برخاست و بيرون رفت . ديگر باران نمي باريد . در گوشه اي ايستاد و به نقطه اي نا معلوم چشم دوخت . فريد بي انصافانه رفتار مي كرد . درتمام حركات و تك و تك زواياي چهره اش نوعي غرور و خود پسندي بيش از حد به چشم مي خورد . و به نوعي با جنس مخالف برخورد مي كرد كه اين حالت را در او تقويت مي كرد . آرا تمام اين ها را درك مي كرد . اما هيچگاه نمي توانست فريد را از پايين بنگرد و همواره خود را دوشادوش و رخ به رخش مي ديد و فريد با چني شيوه اي رفتارش را عذاب مي داد . فريد او را شكسته و زير پايش خورد شده مي طلبيد . اما او در خود چيزي كم نمي ديد كه بخواهد پا پس بكشد ، همواره گردنش افراشته و چشمانش پر ستيزهبود و اجازه ي مانور بيش از حد را از فريد مي گرفت . آرام مي ديد كه كوچكترين اشتباهش ، حربه اي در دست فريد خواهد بود . ؛ زيرا فريد به غير از رفتار هاي او به خيلي از مسائل دقت مي كند . به آرايش و طرز لباس پوشيدن و حتي نوع عطرش توجه بيش از حد دارد و به دنبال نقطه ضعفي در اوست تا بتواند با ريشخندي غرور انگيز ، به او بنگرد . اما تا گنون موفق نشده بود و آرام بي نقص تر از آن بود كه تصور مي كرد . در كنار تمام اين مسائل آرام نيز به درستي نمي توانست عيبي در فريد بجويد .؛ كه او  منزجر و متنفر شود. فريد آراسته و گيرا بود به غير از موارد كوچك كه در طبيغت مردانه اش به چشم مي خورد ، مي ديد كه او مقبول خاص و عام است و باعث حسادت در مردان و جذابيت در بين زنان مي شود . تنها نقطه ضعف فريد همان زندگي خصوصي اش بود و آرام چندان رغبتي براي كنكاش و جست و جو در خود نمي ديد زيرا ممكن بود فريد به حساب خيلي چيز هاي ديگر بگذارد .

در دل سياه شب و در شبح بيدار افكارش ، دردناك و عاجزانه انديشيد : چرا بايد سرنوشتش با تمام دختران و پسراني كه در اطرافش بودندتفاوت داشته باشد . چرا فريد او را انتخاب كرد ، چه چيز در او ديده بود و يا وجود داشت كه فريد جرات ازدواج با او را در خود مي ديد و خيلي چيز هاي ديگر كه در سكوت و تنهايي اش شكل مي گرفت و دوباره متلاشي مي شد .

روز هاي گذشته و خاطراتش پيش چشمش شكل گرفت . ديدار هاي كوتاهي كه با فريد داشت . چه گونه آرزومند نگاه فريد بود . اما هيچگاه فريد او را به درستي نمي ديد . حتي در شمال و روز خواستگاري چنان بود كه آرام تبلويي آميخته به ديوار است ؛ كه حتي ارزش  نگاه كردن را هم نداشت . اولين نگاه فريد هنگامي بود كه با لباس آرزو هايش ظاهر شد و فريد مشتاقانه او را نگريست . اما حالا چه ؟ حالا كه او را خوب ديده بود و به دام ازدواج ديوان وار افكنده بود . چه سود كه او را چگونه ديده بود . تمام زيبايي و جذابيتش ، سادگي و لطلفتش به پشيزي نمي ارزيد . اگر گيسوانش را مي بست و يا ان را روي شانه هايش زها مي كرد ، هيچ اشتاقي در چشمان فريد به وجود نمي آمد . تنها چيزي كه فريد را مي آزرد ، همان بي تفاوتي و متانتش بود . آرام دستانش را به روي چهره اش كشيد و در  سكوت جيرجيرك ها و تلاطم امواج دريا ، از اندوه و خستگي ناليد .

او آهسته و پاورچين بدون آن كه توجه كسي را جلب كند به درون اتاق خزيد و در را بست . نفس بلندي كشيد و لحظه اي به همان حال ماند . نا گهان فريد را نشسته بر لبه ي تخت در حالي كه به زل زده بود ديد . روي بر گرفت تا دوباره از در خارج شود .

-         كجا ؟

-         به تو مربوط نيست .

-         تا وقتي كه زن من هستي به من مربوط است . اين را در مغزت فرو كن .

آرام مغرورانه به او نگريست و گفت : جدا ! بهتر بود شما هم نزد همسرتان كمتر خاطرات گذشته را مرور مي كرديد .

-         پس اين طور . از همين دلخوري ؟

-         به خودت نگير ! اما بايد بداني تا زماني كه اسم تو روي من است بايد ملاحظه ي حضور مرا در جمع بكني .

فريد با پوزخند گفت : اما در تنهايي ونبود يكديگر مي توانيم هر كاري انجام بدهيم ! منظورت همين بود ؟

تو اشتباه مي كني .

-         اشتباه مي كنم ! مي خواهي بگويي امروز صبح تو نبودي ؟

-         من بودم اما كارم اشتباه نبود .

-         كار تو خطا نبود اما كار من گناه بزرگي محسوب مي شود .

-         من مستحق اين مجازات نبود م . با تمام اين وجود تو موفق شدي .

فريد برخاست و به كنار آرام آمد و با خشم گفت : چرا بودي !

نبودم .

فريد با تمام قدرت چنگ در گيسوان آرام زد و سر او را به عقب راند . آرام سرش درد گرفت ، اما نمي خواست فرياد بزند . فريد با خشمي بي نهايت گفت : حيف كه نمي توانم تو را بكشم وگرنه با همين دستام خفه ات مي كرد م .

او را رها كرد و سپس از در خار شد .

آرام ديوار را گرفت تا زمين نخورد . در سرش درد شديدي پيچيد . كم كم باورش مي شد كه فريد ديوانه اي بيش نيست .

آرام آن روز تا نزديك ظهر در رخت خواب ماند. سايه صبحانه اش را به اتاق آورد. ساعتي بعد سايه به ديدارش آمد و گفت : حالت بهتر شده ؟

-         بهترم !

-         مهمان ها رفتند. من به آنها گفتم كه تو تب داري و نمب تواني پايين بروي .

-         متشكرم سايه اگر تو نبودي من چه مي كردم .

سايه با خنده گفت : مي تواني در عروسي ام جبران كني .

-         اگر باشم حتما جبران مي كنم .

-         مگر خيال داري جايي بروي ؟

-         پيش بيني مي كردم. يكي از آرزوهايم ديدن عروسي توست .

-         گرسنه نيستي ؟

-         نه اگر كمي بخوابم بهتر مي شوم .

-         فريد بيرون رفته . اگر كاري داشتي صدايم كن .

ساعتي بعد خانم فرخي با ظرف سوپي كه از آن بخار دل پذيري متساعد بود ، نزد آرام آمد .

-         بخور عزيزم تا بهتر بشي .

-         نمي توانم حالت تهوع دارم .

-         نكند حامله هستي ؟

آرام در عين دردمندي خنده اش گرفت . به ناچار برخاست و كمي از آن خورد .

خانم فرخي پايين رفت . آقاي فرخي با ديدن او گفت : آرام حالش چه طور است ؟

به زور كمي غذا خورد طفلك بد جوري افتاده  و سپس رو به فريد گفت : شايد حامله باشد ، رنگ و رو ندارد ، حالت تهوع داشت .

آقاي فرخي با اشتياق گفت : خانم ببريد دكتر چرا دست دست مي كنيد .

فريد گفت : نه اينطور نيست . آرام گاهي اين طور مي شود . نگران نباشيد.

خانم فرخي – نمي خواهي قبل از رفتن به آرام سر بزني ؟

مي خواستم برم ولي مي گفتم شايد خواب باشد . سپس بر خاست و به سمت اتاق آرام رفت . چند ضربه به درد زد . صداي آرام او را فراخواند .

آرام با ديدن فريد روي برگرداند . فريد كنارش نشست . دستش را روي پيشاني آرام نهاد و گفت : به نظر تب نداري ، حالت بهتر است ؟

وقتي سكوت آرام را ديد گفت : مادر گفت بيايم حالت را بپرسم .

ضربه كاري بود . آرام نيم خيز شد و گفت : بهتر است وقتت را تلف نكني از مادر تشكر خواهم كرد .

من برمي گردم تهران اميد تلفن كرد و گفت شركاي تجاري ما از ايتاليا آمده اند . بايد براي اسكان آنها بروم .

-         حرف هايي كه زدي برايم هيچ اهميتي ندارد .

-         مي دانم تهران ميبينمت .

سپس برخاست تا از اتاق خارج شود . آرام كوسن روي تخت را برداشت و به طرف فريد پرتاب كرد . فريد جا خالي داد و گفت : نشانه گري ات خوب نيست !

و با خنده از در خارج شد .

فريد در طول راه سرمست و پيروزمندانه مي تاخت. اكنون ايمان داشت كه آرام بيشتر از هر زمان ديگري مجذوب اوست و از سويي هراس از خسته شدن و تمام شدن صبر آرام، بيمناكش مي كرد و نتها مسئله اي كه او را وادار به ادامه ي اين رويه مي كرد ، آن بود كه آرام هنوز نتوانسته بود ، دست او را بخواند و همواره در چنگش بود و اين پيروزي بزرگي به حساب مي آمد. بايد در فكر چاره اي باشد . اكنون فرصت براي راندن نسيم و نزديكي به آرام را داشت .

*

*
*
ادامه دارد